انقلاب مولکولی
چیزهای زیادی هست که میخواهم دربارهشان با شما صحبت کنم؛ اما احساس میکنم تنها میتوانم دربارۀ هرچیزی ـــ از قبیل زندگی شخصیام، رأیدادنهایم ـــ بهاستثنای میل یا انقلاب، برایتان صحبت کنم. چراکه این مفاهیم اینجا، در دانشگاه کلمبیا¹، بهواقع مبتذل بهنظر میرسند.
به نقطهای رسیدهایم که با خود میگویم برای انجامدادن چنین کاری جداً باید عضو سیآیاِی بود. چیزی شبیه به ویروسِ سیآیاِی در اینجا هست که بهنظر میرسد بسیاری از افراد را آلوده کرده است و در زمانهای مختلف بازمیگردد؛ و از این رو، مدام از خودم میپرسم نکند من هم به این ویروس مبتلا شدهام.
اگر بتوان از این دیوارها فراتر جَهید، یا از این اِختناق گذر کرد که نوعی دیوارِ صدا را در دانشگاه وضع کرده است؛ آنگاه گمان میبرم میتوانیم بهصراحت تشخیص دهیم که بحرانِ جهانی با چه سرعت چشمگیری در حال شتابیافتن است. آیا من صرفاً در یک فرایند شیزوفرنیایی شتابدهنده گرفتار گشتهام؟ چند سالی است که فرایندی مشابه سال ۱۹۲۹ را تجربه میکنیم ـــ طیف تمامیتیافتهای از درگیریهای منطقهای، رویاروییهای سیاسیـمحلی و بحرانهای اقتصادی. درصحنۀ سیاسی امروز شخصیت افراطی یا برجستهای به حَد و قواره و عظمتِ هیتلر یا موسولینی وجود ندارد، با این حال، اردوگاههای مرگ همچنان وجود دارند. فیالمثل، کل کشور بنگلادش همواره چنین اردوگاهی است؛ هزاران و چهبسا دهها هزارنفر در آنجا میمیرند یا در آستانۀ مردناند. چراکه در وضعیت اقتصادی خاصی گرفتار شدهاند که ناشی از یک سیاست دولتی خاص است؛ و هیچ آلترناتیوی جز انقراض برایشان وجود ندارد. من معتقدم که سلسلههایی از عوامل درحال سوقیافتن بهسوی بحرانی مطلق در تمامی سطوح سازمان اجتماعی در سراسر جهاناند. این وضعیت باید راه حلهای انقلابی را مطالبهگری کند؛ اما هیچچیز، هیچکس و هیچ سازمانی آمادگی مقابله با آن و الزاماتش را ندارد. از همین رو، تز مبتذلی که اکنون میخواهم، در برابر شما، از آن بهدفاع برخیزم این است: تمام این سازمانها ـــ بلشویک، مارکسیستـلنینیست، کمونیست، خودجوش (به هر نحوی) و سوسیالدموکرات ـــ همگی جنبهای اساسی از مبارزۀ انقلابی و توسعهاش را از دست دادهاند.
دو راه برای طردکردن انقلاب وجود دارد: اولین راه خودداریکردن از دیدنش در جاییست که بهراستی وجود دارد؛ و دومین جوییدنش درست در جاییست که آشکارا رخ نخواهد داد. اینها مختصراً، مسیرهای اصلاحطلبانه و دُگماتیک هستند. به واقع، امروزه انقلابی با دامنهای وسیع در حال توسعه است، اما در سطح مولکولی یا میکروسکوپی.
اعتقاد دارم که این انقلاب مولکولی تنها میتواند بهموازات یک بحران عمومی سیاسی توسعه یابد. برخی میگویند که آشوبهای اجتماعی در ایالات متحده در دهه ۱۹۶۰ و یا در فرانسه به سال ۱۹۶۸، فقط رویدادهایی خودجوش ـــ ناپایدار و حاشیهای ـــ بود و چنین انقلاب آرمانشهریای به جایی نمیرسد. اما بهنگر من، اتفاقات مهم تنها پس از آن انقلاب آغاز شدند که شاید آخرین انقلاب به سبک دیرین بود. انقلاب مولکولی در نواحی بهنسبت ناشناختهای توسعه مییابد. ژیل دولوز اخیراً به ما گفت چیز زیادی برای فهمیدن وجود ندارد. میبینیم دانشآموزان نافرمانی میکنند، در میان سنگرها بازی میکنند؛ میبینیم نوجوانان در دبیرستان زندگی را تغییر میدهند. میبینیم زندانیان نیمی از زندانهای فرانسه را به آتش میکشند. میبینیم رییسجمهور فرانسه با زندانیان دست میدهد. شورشهای زنان هم در همۀ جهات و در سطوح بسیاری حرکت میکند: علیه سیاستهای موروثی، در مسیلۀ سقط جنین و قضیۀ روسپیگری. مبارزات مهاجران یا اقلیتهای قومی، مبارزۀ همجنسگرایان، مصرفکنندگان مواد مخدر، بیماران روانی و روانپریشها را می بینیم. حتی درمییابیم که بسیجشدن طبقات اجتماعی در فرانسه پیشتر تصورناپذیر مینمود؛ برای مثال، بعضی قاضیها…
موقعی که تمامی اینها را روی میز کنار یکدیگر بگذاریم، میتوانیم بپرسیم: همهشان چه وجه اشتراکی با هم دارند؟ آیا میتوانیم از تمامی اینها برای آغازیدن یک انقلاب بهره ببریم؟ آیا، برای نمونه، خطوُربطی با آنچه در حال حاضر در پرتغال اتفاق میافتد دارد؟ جایی که افسران ارتش استعماری نقش کون بندیتها² را بازی میکنند؟ یقیناً میتوانیم این پدیدهها را حاشیهای بدانیم، و چهبسا سعی کنیم آنها را بهمثابۀ نیرویی مازاد بازشناسی کنیم، که دقیقاً همان نگرشی است که اکثر گروهک ها دارند؛ یا ـــ و این فرضیۀ من است ـــ میتوانیم فرض کنیم انقلاب مولکولی، که اینجا دربارهاش گفتم، بهنحو بازگشتناپذیری واقع شده و توسعه مییابد. و هر بار که این جنبشها شکست میخورند، آن هم به دلیل قدرتگرفتن اشکال و ساختارهای کهنه، عنصر ریزوماتیک میل را در سیستمِ درختگونۀ قدرت حفظ میکنند. بنا بر این، مسیلۀ اصلی، نزدِ من، تغییر رادیکال نگرش به امور سیاسی است. از یک سو، چیزهای «جدی»ای وجود دارد که در روزنامهها و تلویزیون میبینیم ـــ مسایل روابط قدرت نزد احزاب، اتحادیه ها و گروهکها. اما، از سوی دیگر، چیزهای خُردی هست، چیزهایی از زندگیهای خصوصی: همسر (زن) مبارزی که در خانه میماند تا از بچهها مراقبت کند؛ بوروکراتِ ناچیزی که در راهروهای کنگره معامله میکند ـــ اینها ریشه در بسیاری از انشعابات سیاسی دارند و جنبهای برنامهریزیشده به خود میگیرند؛ اما بهشکل اجتنابناپذیری مرتبطاند با پدیدههای سرمایهگذاری بوروکراتیک و طبقۀ ویژهای که این سازمان ها را اداره میکنند.
به گمان من، هر قسمی از جنبشهای انقلابی جهتگیری خود را بهخاطر یک ایدیولوژی تغییر نمیدهد. ایدیولوژی در مقایسه با تبادلات لیبیدویی، که بهطور موثر در میان همگی این سازمانها جریان دارد، وزن زیادی ندارد. همهچیز به چیزی یکسان ختم میشود: یا اهداف سیاسی، پژواک انواع مبارزات هستند و با تحلیل پدیدههای میل و ناخودآگاه اجتماعی درون سازمانهای کنونی مشارکت میکنند، یا بنبستهای بوروکراتیک و بازگشتهایش بهناگزیر تکرار خواهد شد؛ آنگاه میلِ تودهها و گروههای ذینفع از طریق نمایندگان گذار خواهد کرد و نتیجۀ یک بازنمایی است.
همگی اینجور ابتکارات مبارزاتی را تجربه کردهایم. پس باید بفهمیم چرا اوضاع اینگونه پیش میرود؛ چرا میل به نمایندگان و بوروکراتهای مختلف واگذاشته میشود؛ چهگونه میل انقلابی به میکروفاشیسمِ سازمانی تبدیل میشود.
مطمیناً سرمایهگذاری قدرتمندتری هست که جایگزین میل انقلابی میشود. توضیح من، موقتاً ناشی از این واقعیت است که قدرت کاپیتالیسم فقط در حوزۀ اقتصادی و از طریق انقیاد طبقاتی، و بهدست پلیس و کارفرمایان و معلمان اعمال نمیشود؛ بلکه جبهۀ دیگری نیز دارد که انقیاد نشانهشناختی (Semiotic Subjugation) تمام افراد میناممش.
نوزادان، در گهواره، دربارۀ کاپیتالیسم یاد میگیرند، پیش از آنکه زبان باز کنند. آنها میآموزند که اشیاء و روابط کاپیتالیستی را از تلویزیون، در خانواده و در مهدکودک دریابند. اگر بتوانند از این انقیاد نشانهشناسانه بگریزند، نهادهای تخصصی هستند تا به خدمتشان برسند: روانشناسی، روانکاوی و غیره.
کاپیتالیسم نمیتواند نیروی کار خود را به خوبی مدیریت کند مگر با زنجیرهای از انقیادهای نشانهشناختی. کار دشوار ـــ و چیزی که یک مسیلۀ نظری اساسی ایجاد میکند ـــ این است که چهگونه مفصلبندی و وحدت مبارزات در تمامی این جبههها را میفهمیم: جبهۀ مبارزات سیاسی و اجتماعی سنتی؛ برابریخواهی گروههای قومی و مناطق تحتستم؛ مبارزات زبانشناختی؛ مبارزات برای محلهای بهتر، برای شیوۀ زندگیای اشتراکیتر؛ مبارزات برای دگرگونکردن زندگی خانوادگی یا هر چه جایگزینش شود، مبارزات برای تغییر شیوههای سلطۀ تکرارشونده بینِ زوجها، چه دگرجنسگرا و چه همجنسگرا. من تمامی این مبارزات را را ذیل عنوان «میکروفاشیسم» قرار میدهم، اگر چه علاقۀ بهخصوصی بهش ندارم. استفادهاش میکنم چون بهسادگی مردم را بهتزده و اذیت میکند. چراکه میکروفاشیسمی در بدن خودشان، در اندامهای خودشان، هست؛ نوعی پُرخوری عصبی که به بیاشتهایی منجر میشود، قسمی پرخوری ادراکی که بینش فرد را به ارزش چیزها کور میکند، بهاستثنای ارزش تبادل و ارزش استفادهشان، آن هم به بهای ارزشهای میل.
این بحران همواره پرسش نظری مهمی را طرح میکند که اخیراً برای من، دلوز و چند نفر دیگر، کمی تغییر کرده است. ما گمان میکردیم دشمنِ قدرتمند روانکاویست چون همۀ اشکال میل را به شکلی خاص، یعنی خانواده، تقلیل میداد. اما مخاطرۀ دیگری هم هست که روانکاوی تنها یک نقطۀ کاربردی آن است: تقلیلیافتن تمامی روشهای نشانهگذاری (Semiotization). آنچه من نشانهگذاری مینامم، چیزیست که با ادراک، با حرکت در فضا، با آوازخواندن، رقصیدن، تقلید، نوازش، تماس و هر آنچه مربوط به بدن است رخ میدهد. همۀ این روشهای نشانهگذاری در حال تقلیلیافتن به زبانِ فرادستاند، زبان قدرت، که هنجار نحویِ خود را با تولید گفتار در کلیت آن هماهنگ میکند. چیزی که در مدرسه یا دانشگاه یاد میگیرید اساساً محتوا یا داده نیست، فقط یک الگوی رفتاریست که با طبقات اجتماعی خاص سازگاری می یابد.
آنچه از دانشآموزانتان موقع آزمون میخواهید، پیش از هرچیز، سبکی خاص از قالببندی نشانهایست، قِسمی پاگشایی به طبقات اجتماعی مشخص. این پاگشایی، در زمینۀ آموزش فنی، در تعلیم کارگران بهمراتب بیرحمانهتر عمل میکند. آزمونها، حرکتی از موقعیتی به موقعیتی دیگر درکارخانه، همیشه بسته به این است که آیا فردِ سیاه پوست است، پورتوریکویی است، یا در محلهای ثروتمند بزرگ شده، آیا لهجۀ درستی دارد، مرد است یا زن. بنا بر این، نشانههایی از رسمیتدادن و قدرت وجود دارد که طی شکلگیری آموزشی عمل کرده و چیزی نیستند جز آیینهای تمامعیار پاگشایی. دانشگاه را مثال زدم؛ بهراحتی میتوانم مثالهایی از بسیاری از شکلهای دیگر قدرت هم برایتان بیاورم.
قدرت فرادست انقیاد نشانهشناختی بر افراد را گسترش میدهد مگر مبارزه در همۀ جبههها، بهویژه جبهههای شکلگیری قدرت، دنبال شود. اکثر مردم حتی متوجه این انقیاد نشانهشناختی نمیشوند؛ انگار نمیخواهند وجودش را باور کنند. ولی این همان چیزیست که سازمانهای سیاسی با تمام بوروکراتهایشان به آن میپردازند؛ این همان چیزیست که به ایجاد، تولید، حفظ و برقراری تمامی اشکال بازیابی یاری میرساند.
در ایالات متحده چیزی هست که بسیار به آن علاقهمندم. چندین سال است که رخ میدهد، بهخصوص با نسل بیت، و احتمالاً به دلیل شدتوُحدت مسایل مربوط به نشانهشناسی بدن و ادراک باشد. این در اروپا به مراتب کمتر صادق است، آن جایی که فرد تنها به تصور روشنفکرانۀ مشخصی از روابط و ناخودآگاه محدود شده است. دلیلتراشیها و توجیههای جورواجوری که اینجا برای بازگرداندن نشانهشناسی بدن ارایه میشود کمتر توجهام را جلب میکند. برخی شامل بودیسمِ ذَن یا اشکال مختلف فناوری هستند، همچون تایچی که هم اکنون نیز روی صحنه میرود… به نگر من، در آنجا چیزی کورانه دنبال میشود. کوری اشکال متععدی دارد. برای مثال، در فرانسه، ما شبکههایی از مرشدان بودایی در انجمنهای روانکاوی داریم؛ حتی شخصیتی مانند کشیش مون داریم که رهبری سازمان روانکاوی مهمی را نیز بر عهده دارد . اما روانکاوی فقط شامل مجموعهای خاص از افراد است. ظاهراً در ایالات متحده، ویروس روانکاوی کموُبیش دفع شده. اما گاهی میاندیشم که آیا سیستمهای سلسلهمراتبیاش در سیستمهای مرشدان بودایی بازتولید نمیشوند، یعنی سیستمهای بازنمایی میل.
مسیله اینجاست: نمیتوان بهسوی هدفی سیاسی جدوُجهد ورزید، مگر با شناسایی تمام میکروفاشیسمها و تمامی روشهای انقیاد نشانهشناختی قدرت که خود را از طریق آن مبارزه بازتولید میکنند؛ و هیچ افسانهای از بازگشت به خودانگیختگی یا طبیعت چیزی را تغییر نخواهد داد. به باورم هر قدر هم که سادولوحانه فرض کنیم در این زمینه بیگناهایم، چه در رابطه با فرزندانمان، شریک زندگیمان یا دانشجویانمان (برای اساتید)، این بیگناهی معادل گناهکاری است و مسبب آن. مسیله بیگناهی یا گناهکاری نیست، بلکه یافتن میکروفاشیسمیست که در روانمان نهان داریم، خصوصاً وقتی نمیبینمش. آخرین مطلبی که میخواهم برایتان مطرح کنم این است: این مسیله میتواند راه حلی فردی داشته باشد. تنها با نوعی تازه از آرایش بیان میتوان حلاش کرد. یک نمونه از این آرایشهای بیان ـــ آرایشی ناممکن و واقعاً دهشتناک از دیدگاه آرایشهای میل ـــ در همین اتاق است، که در آن فردی مسلط بر دیگران قرار گرفته، با بحثی ازپیشتعیینشده که آغاز بحثی واقعی را برای همه ناممکن میکند. دیروز پیشنهاد دادم قالب کار را کلاً زیروُرو کنیم، امّا با کمال تعجب متوجه شدم همه میخواستند کنفرانس همانگونه که هست بماند. برخی حتی میخواستند پولشان را پس بگیرند. اگرچه کسی برای صحبت کردن در اینجا پول نمیگیرد.
در زمانهای مختلف تلاشهایی برای تولید چنین گفتوُگویی صورت گرفته. تنها افرادی که برای آغاز گفتوُگو ـــ گفتوُگویی کاملاً جعلی اما مملو از میل واقعی ـــ قدم پیش گذاشتند، همان اشخاصی بودند که به ما تهمت کارکردن برای سیآیاِی میزدند.
همانگونه که کسی در اقتصاد لیبیدوییِ میکروسیاستهای میل و میکروفاشیسم سرمایهگذاری میکند، کسی باید بهدقت اتحادها و امکانهای موجود در سطح مبارزات سیاسی را شناسایی کند که در طبیعت به کلی متفاوتاند. یک بار به ژان ژاک لبل³، در مورد کارگاهش در پرتغال، میگفتم که قضاوت کسی در باب رویکرد حزب کمونیست پرتغال لزوماً با اسپینولا⁴ و شخص خودش متفاوت است؛ با این حال، مکانیسمهای بوروکراتیزهکردن و نادیدهگرفتن میل تودهها در هر دو مورد مشابه است.
مثالی دیگر. در فرانسه گروهها و گَنگهایی داریم از افرادی که پوشیده با صلیب شکسته و انواع نمادهای فاشیستی به اینطرف و آنطرف میروند. ولی نباید میکروفاشیسم آنها را با فاشیسم عیان گروههای سیاسیای مثل اکسیدانت⁵ و غیره اشتباه گرفت. مادامی که با میکروفاشیسم در سطح مولکولی مبارزه میکنیم، میتوانیم از وقوعش در سطح گروههای سیاسی بزرگ هم جلوگیری کنیم. اما اگر یقین داشته باشیم هر یک از ما در برابر آلودگی میکروفاشیستی، در برابر آلودگی نشانهشناختی کاپیتالیسم، مصون هستیم، آنگاه مسلماً باید منتظر دیدن فوران اشکال مهارناشدنی ماکروفاشیسم (Macrofascism) در سطح کلان باشیم.
یوتوپیای امروز باور به این است که جوامع کنونی خواهند توانست، بدون دچارشدن به هر گونه آشوب عظیمی، به مسیری که در پیش گرفته اند ادامه دهند. وجوه اجتماعی سازماندهیِ غالب امروز در سیارۀ زمین، هم تحتالفظی و هم استعاری، سر پا نمیمانند. عوامل جنونآمیزی یقۀ تاریخ را چسبیدهاند: جمعیتشناسی، انرژی، انفجار تکنولوژیکیـعلمی، آلودگی، رقابت تسلیحاتی و… زمین دارد خودش را با بالاترین شتاب ممکن قلمروزدایی میکند. یوتوپیستهای حقیقی انواع و اقسام محافظهکارانیاند که به همین سبب میخواهند «همهچیز را سرپا نگه دارند،» و حتی به دیروز و پریروز برگردانند. نکتۀ ترسناک اما فقدان تخیل جمعی نزد ما در جهانیست که به چنین نقطۀ جوشی رسیده، و نزدیکبینی ما در برابر جملگی انقلابهای مولکولیای است که، پیوسته و پرشتاب، زمین زیر پایمان را خالی میکند.
۱- گواتری در اینجا به کنفرانس فرهنگ اسکیزو اشاره میکند. کنفرانسی مهم در حوزۀ فلسفه و فرهنگ که در سال ۱۹۷۵ برگذار شده و موضوع اصلی آن برسی مفاهیم و ایدههای مربوط به «فرهنگ اسکیزو» بود. این کنفرانس Semiotex(e) در دانشگاه کلمبیا برگزار شد.
۲- کون بندیتها (Cohn Bendits) رهبران دانشجوی فرانسوی در دهه ۱۹۶۰ بودند که در اعتراضات دانشجویی نقش فعالی داشتند. گواتری از این عبارت بهشکلی کنایهآمیز برای توصیف نقش افسران ارتش استعماری بهره جسته.م
۳- لبل (Jean jacques Lebel) یکی از چهرههای شاخص جنبش سیتواسیونیسم بود. او بهشدت به مسایل سیاسی و اجتماعی علاقهمند بود و آثار هنری او اغلب جنبۀ انتقادی و اعتراضی داشت. کارگاه او در پرتغال که در متن بدان اشاره شده است، احتمالاً به تحلیل اوضاع سیاسی و اجتماعی پرتغال در آن زمان میپرداخته.م
۴- اسپینولا (Marshal Antonio de Oliveira Salazar Spinola) افسر نظامی پرتغالی و یکی از رهبران کودتای نظامی در پرتغال بهسال ۱۹۷۴ بود. این کودتا سرانجام به پایان استعمار پرتغال و آغاز دورۀ گذار سیاسی در این کشور منجر شد.م
۵- اکسیدانت (Occident) گروه سیاسی راستگرای افراطی در فرانسه بود که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ فعالیت داشت. این گروه به دلیل دیدگاههای نژادپرستانه، ضدکمونیستی و فاشیستیاش شناخته میشد. اعضای این گروه اغلب از نمادهای نازی مانند صلیب شکسته استفاده میکردند و به خشونت و تخریب اموال عمومی روی آورده بودند.م
ترجمه: شهام شریفی
ویرایش: حسین محمودی
دیدگاهتان را بنویسید