یهودیبودن پس از ویرانی غزه؛ ایرانیبودن در پس و پیش از فاجعه
کتاب «یهودیبودن پس از غزه» از تجربۀ آن دسته از یهودیانی سخن میگوید که رنجشان، صرفاً به واسطۀ یهودیبودن و زندگیکردن در اسرائیل، در بسیاری از فضاهای عمومی و روشنفکری جهان دیده نمیشود. در بخشی از افکار عمومی غرب، خشونتی که علیه آنان اعمال میشود، هر اندازه هم که شدید باشد، گاه نه بهعنوان خشونتی مستقل، بلکه عمدتاً در قالب «مقاومت فلسطینیان» فهم و تفسیر میشود. این وضعیت، خواه درست باشد یا نادرست، برای بسیاری از اسرائیلیها تجربهای از دیدهنشدن و انزوای اخلاقی ایجاد کرده است؛ تجربهای که آنان را بیش از پیش به این باور رسانده که در برابر جهانی ایستادهاند که رنجشان را جدی نمیگیرد.
کتاب نشان میدهد که چنین تجربهای، اگر با یک حافظۀ تاریخی سرشار از سرکوب و آزار پیوند بخورد، میتواند به شکلگیری نوعی خودآگاهی جمعی مبتنی بر قربانیبودن بینجامد؛ خودآگاهیای که به تدریج خشونت را نه بهعنوان امری استثنایی، بلکه بهمثابۀ واکنشی مشروع برای بقا توجیه میکند. در این وضعیت، گذشته دیگر تنها خاطره نیست، بلکه به منبع مشروعیتبخشی به خشونت امروز تبدیل میشود. آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً تاریخ خاص یهودیان، بلکه سازوکار اجتماعی و روانیای است که طی آن، حافظۀ رنج میتواند به بنیانی برای بازتولید خشونت بدل شود.
به گمان من، وضعیتی کموبیش مشابه، هرچند با زمینهای تاریخی و سیاسی کاملاً متفاوت، در نسبت با ایران نیز در حال شکلگیری است.
بخشهایی از جامعۀ روشنفکری غرب و برخی جریانهای چپ، به دلیل تمرکز بر تقابل جمهوری اسلامی با ایالات متحده و نظم جهانی مسلط، در مواردی نتوانستهاند به اندازه کافی با رنج جامعه ایران همدلی کنند یا آن را بهعنوان تجربهای مستقل ببینند. برای بسیاری از ایرانیان، بهویژه بخشی از دیاسپورا که خود را شاهد مستقیم این رنج میدانند، این بیاعتنایی نهتنها ناامیدکننده، بلکه عمیقاً آسیبزا بوده است. آنان احساس میکنند که در برابر تاریخ و جهان تنها ماندهاند و صدای رنجشان شنیده نمیشود.
چنین تجربهای، اگر تداوم یابد، میتواند همان سازوکاری را فعال کند که کتاب درباره آن هشدار میدهد؛ یعنی تبدیلشدن احساس قربانیبودن به سرچشمۀ مشروعیت اخلاقی برای خشونت. از همین روست که در میان بخشی از جریانهای ناسیونالیست ایرانی، میتوان نوعی احساس همدلی با برخی روایتهای صهیونیستی مشاهده کرد. آنچه این همدلی را شکل میدهد، نه الزاماً اشتراک سیاسی، بلکه شباهت در ساختار روایت است؛ روایتی که از شکوه گذشته، سقوط تاریخی، حملات خارجی، شکست و تحقیر سخن میگوید. در این روایت، از ایرانِ امپراتوری تا حملۀ اعراب، تاریخی یکپارچه از رنج و از دست رفتن عظمت ترسیم میشود؛ همانگونه که در برخی روایتهای یهودی، تاریخ به زنجیرهای پیوسته از آزار و تبعید تبدیل میشود.
آنچه قابلمقایسه است، نه تاریخ این دو جامعه و نه موقعیت سیاسی آنان، بلکه سازوکار تبدیلشدن حافظۀ رنج به منبع مشروعیتبخشی به خشونت است.
اگر این روند مهار نشود، این خطر وجود دارد که بخشی از ناسیونالیسم ایرانی، در صورت دستیابی به قدرت، به همان جایگاهی برسد که امروز از آن انتقاد میکند؛ یعنی اعمال خشونتی گسترده از موضع قربانیبودن، خشونتی که خود را نه تجاوز، بلکه پاسخی طبیعی به زخمی تاریخی میداند.
پرسش اساسی اینجاست که چگونه میتوان از چنین چرخهای جلوگیری کرد؟
پاسخ کتاب، در عین سادگی، تلخ و واقعبینانه است. نویسنده معتقد است که تلاش برای واداشتن جهانی که نمیخواهد رنج تو را ببیند، به دیدن آن، کاری دشوار و فرساینده است. گویی از انسانی زخمی بخواهیم پیش از درمان، انرژی خود را صرف اثبات دردش کند و برای بهرسمیتشناختهشدن آن چانه بزند. این خود، زخمی دیگر بر زخم نخست است.
به باور من، بخش بزرگی از جامعۀ ایران در سالهای گذشته چنین تجربهای را از سر گذرانده است؛ تجربهای که بار روانی مضاعفی بر دوش جامعه گذاشته و احساس تنهایی تاریخی را تشدید کرده است.
از همین رو، پیشنهاد کتاب اهمیت پیدا میکند؛ تمرکز بر چشمها و گوشهایی که میتوانند و میخواهند ببینند و بشنوند، حتی اگر این مخاطبان نه در بیرون، بلکه در میان خود ما باشند. چنین ظرفیتی امکان سوگواری، گفتوگو و جستوجوی راهحل را فراهم میکند و اجازه نمیدهد رنج، تنها به خشم تبدیل شود.
در کنار این پیشنهاد، به نظر میرسد لازم است از نوعی نگاه تروماتیک به تاریخ نیز فاصله بگیریم؛ نگاهی که همۀ وقایع تاریخی را با زخمهای امروز تفسیر میکند و هر رنج تازهای را صرفاً تکرار مصائب قومی یا ملی میبیند. هر لحظه تاریخی ویژگیها، زمینهها و پیچیدگیهای خاص خود را دارد و نباید آن را صرفاً ادامه روایتی اسطورهای از رنج دانست.

دیدگاهتان را بنویسید