فوکو: رادیکالی بدلی (۱)
مقدمۀ مترجم
بدون شک میشل فوکو فیلسوف مهم و تاثیرگذاری بوده است و اندیشههای او بیشتر حوزههای علوم انسانی متأخر را دربرگرفته و حتی کلاسیک شده است. در ایران و جهان عرب هم فوکو فیلسوف محبوبی است. چهرههای محافظهکاری همچون حسین کچویان۱ به کتابهایی همچون «تجدد از نگاهی دیگر: روایتی ناگفته از چگونگی ظهور» و «رشد تجدد و تجددشناسی و غربشناسی» میتوان اشاره کرد. با کمک فوکو و آرا و اندیشههای اریک فوگلین۲ اثر اریک فوگلین توسط من ترجمه و توسط انتشارات پیله منتشر شده است: کتاب «علم، سیاست و گنوسیسم» به نقد و دشمنی با مدرنیته پرداختهاند. در محافل انتقادی و بهاصطلاح رادیکال نیز محبوبیت روزافزونی دارد. پایاننامهها و مدخلهای زیادی در باب او نگاشته میشود و درسگفتارهای زیادی در این سالها به خاطر او برگزار شده است. تقریباً بین افرادی که میخواهند بینشی رادیکال به سیاست، فلسفه و جامعه داشته باشند، اندیشههای او و دنبالکنندگان میراثش تبدیل به مرجع شدهاند. همین امر باعث شده که ما بسیاری از منتقدین، نویسندگان و فیلسوفان مهم دیگری که در سنت مارکسیستی و چپ قلم زدند را نادیده بگیریم یا دستکم کمتر به سراغ آنها برویم. بهترین نمونه برای نقد این نگاه فوکویی میان ایرانیان، مقالۀ رضا جاسکی با نام «کژاندیشیهای فوکویی از انقلاب بهمن تا زن، زندگی، آزادی»۳ https://pecritique.com/2023/09/15/%da%a9%da%98%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d9%88%da%a9%d9%88%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86-%d8%aa%d8%a7/ است. ترجمۀ این دو مقاله از گابریل راکهیل، که تقدیم خوانندگان میشود، از رهگذر متون و چهرههایی بود که در این سالها در نقد ساختارگرایان، پسا-ساختارگرایان، پستمدرنها و عموم مارکسیستهای غربی خوانده بودم یا ترجمه کردهام. چهرههایی همچون ایستوان مزاروش۴ István Mészáros، دومینیکو لوسوردو۵ Domenico Losurdo، یان رمان۶ Jan Rehmann، ولفگانگ فریتز هاگ۷ Wolfgang Fritz Haug و چهرههای جوانتری چون خود گابریل راکهیل۸ Gabriel Rockhill و جاشوا موفواد پل۹ Joshua Moufawad-Paul. به اجمال سعی میکنم نقدهای این چهرهها را بررسی کنم. یکی دیگر از چهرههایی که در فلسفۀ فرانسه تاکنون کمتر بدان پرداختهاند و تنها در سالهای اخیر جایگاه او شناخته میشود – و در عین حال از منتقدان فوکو به شمار میرود – میشل کلوسکار۱۰Michel Clouscard است. او (۲۰۰۹ – ۱۹۲۸) فیلسوف و جامعهشناس مارکسیست فرانسوی است که اگرچه در محافل آکادمیک چندان شناخته نشده، اما از جنجالیترین و رادیکالترین منتقدان سرمایهداری متأخر و جریانهای فکریای چون فوکو و دلوز به شمار میرود؛ او در تلاقی سنت هگل، مارکس و روسو، تصویری از سرمایهداری ارائه میدهد که دیگر صرفاً مناسبات تولید نیست، بلکه سراسر فرهنگ، اخلاق، لذت، تبلیغات، موسیقی عامهپسند، تلویزیون و حتی مفهوم آزادی را در خود میبلعد و به خدمت بقای خویش در میآورد. به زعم کلوسکار، از نیمۀ قرن بیستم به بعد سرمایهداری از حوزۀ کارخانه و اقتصاد صرف فراتر رفت و «سرمایهداری اغوا» را پدید آورد: شکلی از مناسبات که در آن آزادی به ظاهر بیقید و بند، فردیتهای متکثر، سبکهای زندگی متنوع و فرهنگ لذتجویانه، درواقع سازوکارهاییاند برای پوشاندن تضاد طبقاتی و تثبیت استثمار. او برخلاف فوکو، که قدرت را در شبکههای دانش، گفتمان و نهادها ردیابی میکند، بر این باور است که همان شبکهها امروز در خدمت مصرف و اغواگری فرهنگی به کار گرفته میشوند؛ یعنی اگر همه چیز آزاد است، در حقیقت هیچ چیز ممکن نیست. در نگاه کلوسکار مبارزۀ طبقاتی تنها در میدان کارخانه یا سازمانهای کارگری رخ نمیدهد، بلکه به درون عرصۀ زندگی روزمره به انتخاب کالا، به اوقات فراغت و به ذائقۀ فرهنگی کشانده شده است؛ عرصهای که در آن سوژۀ مدرن خیال میکند آزاد است، حال آنکه اسیر استبداد اقتصادی و سرمایهداری مصرفی است. او با چنین تحلیلی نه فقط بر نقد قدرت متمرکز نمیماند، بلکه سازوکارهای پنهان «سرمایهداری فرهنگی» را افشا میکند؛ همان جایی که آزادی و لذت به صورت نقاب بر چهرۀ سلطه و استمرار نابرابری طبقاتی نشسته است. دومینیکو لوسوردو۱۱ من کتاب «لیبرالیسم: یک ضد تاریخ» را ترجمه کردهام و بهزودی چاپ خواهد شد. در مقدمۀ آن با نام « لوسوردو: اندیشمندی میان فلسفه، تاریخ و سیاست» بهطور مفصل به شرح اندیشههای او پرداختهام. همچنین، ترجمۀ من از کتاب «تاریخ سیاسی و فلسفی مبارزۀ طبقاتی» اثر لوسوردو به همت نشر کاغذ منتشر خواهد شد که بخشهایی از آن به نقد فوکو اختصاص یافته است. در انتهای جلد اول سهگانهاش که بعد از مرگش چاپ شد، یعنی «مارکسیسم غربی: چگونه متولد شد، چگونه مرد، چگونه میتوان دوباره متولد شد»۱۲ Der westliche Marxismus. Wie er entstand, verstarb und wieder auferstehen könnte. Papyrossa Verlag, Köln 2021. به این مسئله اشاره میکند که نمیتوان بسیاری از دستاوردهای فکری مارکسیستها و چپهای غربی را انکار کرد و باید از آنها بهره برد اما نباید فراموش کنیم که آنها نیز باید نقد شوند و اینکه چه مشکلات و ایرادات بزرگی دارند و حتی چه ضربات بدی به پیکرۀ سنت چپ زدهاند. ایستوان مزاروش در دو کتاب خود یعنی اثر «سارتر: جستوجوی آزادی و چالش تاریخ»۱۳ Search for Freedom and the Challenge of History by Monthly Review Press, New York و « قدرت ایدئولوژی»۱۴ The Power of Ideology به نقد عموم نظریهپردازان فرانسوی میپردازد۱۵ https://vista.ir/m/a/i19r9 این کتابها ترجمه نشدهاند اما این مصاحبۀ او توسط جناب پرویز صداقت ترجمه شده. او سارتر را در مقابل بسیاری از چهرههای بهاصطلاح رادیکال فرانسوی همچون فوکو قرار میدهد و اینکه چرا باید برنامۀ سیاسی و فلسفی سارتر را با همۀ کاستیهایش احیا و بازخوانی کرد. در مقالۀ اول راکهیل به اختلاف فوکو و سارتر اشاره شده است. همچنین مزاروش در کتاب «قدرت ایدئولوژی» به اختگی و ضدرادیکال بودن عموم نظریهپردازان فرانسوی اشاره میکند و حتی آنها را محاظفهکارتر از محافظهکارها خطاب میکند. یان رمان متأثر از استاد خودش یعنی هاوگ و کتاب «نیچه، شورشی اشرافی»۱۶ Nietzsche, der aristokratische Rebell. Intellektuelle Biographie und kritische Bilanz. Argument, Hamburg 2009. اثر لوسوردو کتابی منباب همین مسئله نوشت با نام «ساختارشکنی نیچهگرایی پستمدرن: دلوز و فوکو»۱۷ Postmoderner Links-Nietzscheanismus: Deleuze and Foucault. Eine Dekonstruktion. اغلب ادعا میشود که پستمدرنیسم از تفاسیر «چپ» نیچه پدید آمده است، اما این ادعا و پیامدهای آن بهندرت مورد بررسی قرار میگیرد. کتاب «ساختارشکنی نیچهگرایی پستمدرن: دلوز و فوکو» بررسی میکند که چگونه دلوز و فوکو نیچه را میخوانند و نوعی از هرمنوتیک را در فلسفۀ او به کار میبرند که ابعاد نخبهگرایانه، ضددمکراتیک و ضدسوسیالیستی را محو میکند. رمان در تحلیلی واضح و دقیق نشان میدهد که این خوانش نادرست بر نظریۀ خود آنها نیز تأثیر میگذارد و توانایی ایجاد نقد رادیکال از آن را مختل میکند. بنابراین، چرخش فوکو به تکنیکهای خودمراقبتی، رویکرد نئونیچهای را با ایدئولوژیهای نئولیبرالیسم ادغام میکند. در کتاب خلاقانۀ «تداوم و گسست: فلسفه در زمین مائوئیستی»۱۸ Continuity and Rupture: Philosophy in the Maoist Terrain اثر جاشوا موفواد پل، بخشی از بحث او نقد متفکران بهاصطلاح رادیکال فرانسوی، علیالخصوص دربارۀ می ۶۸ است. بخشی از کتاب به ورشکستگی و کجفهمیهای فوکو از مارکس و مارکسیستها در باب مفهوم قدرت است.
گابریل راکهیل (متولد ۱۹۷۲) فیلسوف، نویسنده، منتقد فرهنگی و فعال فرانسوی-آمریکایی است. او هم استاد فلسفه در دانشگاه ویلانوا است. او که بیشتر به خاطر کارهای علمی نوآورانهاش در زمینههای تاریخ، زیباییشناسی و سیاست شناخته میشود، همچنین بهطور منظم در بحثهای فکری عمومی مشارکت میکند. راکهیل در مقطع کارشناسی به کالج گرینل در آیووا رفت و در سال ۱۹۹۵ فارغالتحصیل شد. سپس برای تحصیل در فلسفه به پاریس رهسپار شد و در آنجا با بسیاری از روشنفکران برجستۀ فرانسوی تحصیل کرد. او مدرک کارشناسی ارشد خود را زیر نظر ژاک دریدا و لوس ایریگاری از دانشکدۀ مطالعات پیشرفته در علوم اجتماعی دریافت کرد و سپس دکترای خود را تحت هدایت آلن بدیو از دانشگاه پاریس ۸، جایی که اتین بالیبار کمیتۀ ارزیابی پایاننامهها را نظارت میکرد، دریافت کرد. او مقالات و کتب بسیار زیادی یا نوشته یا ترجمه کرده است. از آثار ترجمهشدۀ او به کتاب «زیباشناسی و سیاست» اثر ژاک رانسیر و کتاب «مارکسیسم غربی» اثر دومنیکو لوسوردو میتوان اشاره کرد. از سال ۲۰۰۸، راکهیل کارگاه تئوری انتقادی را در پاریس مدیریت کرده است. در ابتدا، به عنوان یک برنامۀ تحصیلی در خارج از کشور برای دانشگاه ویلانوا تأسیس شد، در حال حاضر به عنوان یک موسسۀ غیرانتفاعی مستقل عمل میکند که میزبان یک مدرسۀ تابستانی سالانه در مدرسۀ مطالعات پیشرفته در علوم اجتماعی است. راکهیل علاوهبر مقالات و کتب علمیاش، تعدادی مقالۀ سیاسی نوشته است که آژانس اطلاعات مرکزی ایالات متحده و دیگر دستگاههای امنیتی کشورهای سرمایهداری غربی را به تأثیرگذاری بر سیاست ضدکمونیستی روشنفکران غرب گره میزند؛ از جمله مکتب فرانکفورت، میشل فوکو و اسلاوی ژیژک. این مقالات آنلاین برای نشریات برجستۀ چپگرا موضوع بحث گستردهای بوده و به چندین زبان ترجمه شده است. این مقالات راکهیل که در نقد فوکو است در دو بخش نوشته شده: بخش اول آن هماکنون تقدیم شما میشود و بخش دوم، که پاسخ به مقالۀ اول است، بهزودی ترجمه خواهد شد.
فوکو: رادیکالی بدلی۱۹ Foucault: The Faux Radical
رکوپراتور۲۰ رکوپراتور (recuperator): در لغت به معنی مبدلی حرارتی با جریان متقابل است که از آن برای بازیابی و کنترل و بهینهسازی انرژی در واحدهای صنعتی استفاده میشود. رادیکال بطلمیوس، مدلی بیش از حد پیچیده از جهان ساخت، تا تمام دادههای تجربی را در کانونی همنوا کرده و فرضی کذب را سازماندهی کند. این فرض کذب، بهعبارتی، زمین را در مرکز جهان قرار میداد. اما چنانکه ملاحظه خواهیم کرد، میشل فوکو نیز افادهای مشابه در علم اجتماعی معاصر داشته است.
پس از دههها بررسی و تلاش برای حلِّ تراث فوکویی- که به واسطۀ دقتِ ظاهراً مادهباور۲۱ یا ماتریالیسم (materialism) آن، تاریخگرایی۲۲ رویکردی به تبیین وجود پدیدههای بهویژه اجتماعی و فرهنگی (از جمله ایدهها و باورها) که با مطالعۀ تاریخ آنها و بررسی فرایند پیدایش آنها بیان میشود. (historicism) صوری و رادیکال و نفوذ ظاهراً سیاسی- مرا نیز همچون بسیاری دگر، مجذوب خود کرده بود؛ بیش از پیش بر من آشکار شد که کلیّت چارچوب سازماندهی تواریخ توسط او، اساساً دچار کاستی است [۱]. میشل فوکو نیز همچون بطلمیوس، جهاننمایی پیچیده ساخت که مملو از اجزایی ظریف و توأم با جزئیات زیبا بود. جهاننمای او، از نظر منطقِ درونی، عملکردی گیرا و مؤثر داشت. لیکن، گرچه مقصود اصلی این جهاننما، تدوین مدلی از جهان بود؛ اما این جهاننما، بنیادیترین خصیصۀ جهان- یعنی: کاپیتالیسمِ۲۳ نظامی اقتصادی که در آن پایههای یک سیستم اقتصادی بر روی مالکیت خصوصی ابزارهای تولیدِ اقتصادی است که در دست مالکان خصوصی هستند. (capitalism) جهانی و اجزای تشکیلدهندۀ آن را- پیشاپیش مستثنی کرده یا به نحوی چشمگیر کماهمیّت جلوه میداد. بهعلاوه، جهاننمای مذکور، مقولاتی چون امپریالیسم، استعمار، مبارزۀ طبقاتی، تخریب بومسازگان۲۴ یا فروپاشی بومسازگان (ecological destruction): یک بومسازگان زمانی فروپاشیده تلقی میشود که محیط زیست منحصربهفرد آن (زیاگان ویژه) یا ویژگیهای غیرزیستی آن، در اثر تمام رخدادهای پیشین از بین بروند.، تقسیم کارِ جنسیتی و بردگیِ غلاموار، استثمارِ نژادی، و ظلم و ستم را نیز در نظر نمیگرفت.
فوکو با رد انقلابِ کوپرنیکی۲۵ تغییر پارادیمی از مدل بطلمیوسی جهان به مدل خورشید مرکزی (Copernican revolution) پذیرفتهشدۀ مارکسیسم، که از رهگذر تحلیلی ماتریالیستی و مادهباور ابراز میشد، اینگونه بیان کرد که کاپیتالیسم، نظامی تمامیتبخش و نیروی محرک مرکزیِ نهفته در پس سازمان جهان مدرن است؛ و به این ترتیب، خود را در وضع ناتوانی از ارائۀ توضیح کافی در این باره قرار داد: «نظامهایی که وی تلاش داشت تا توضیح دهد، دقیقاً چرا به وجود آمده بودند و عملکرد دقیق آنها در حیطۀ تمامیت اجتماعی چه بود یا چگونه چنین نظامهایی میتوانستند دگرگون شوند». فوکو، به خاطر دلبستگی به جهانبینیِ۲۶ جهتگیری شناختی اساسی است که میتواند شامل فلسفۀ طبیعی، اصول اساسی، هنجارها، ارزشها، احساسات و اخلاقیات شود. (worldview) ضد قدرت روشنگر و دگرگونشوندۀ ماتریالیسم تاریخی، در بهترین حالت، صرفاً میتوانست مَدارات یا اشیاء دیگری را به جهاننمای خود اضافه کند؛ با این امید که رسمِ پیچیدهسازی بتواند روشنفکران را تطمیع و گیج کرده و بدین وسیله، حواسِ ایشان را از فقدانِ عمیقِ مقولۀ «تحلیلی رادیکال» پرت کند که مایکل پارنتی اینگونه اطلاق میکرد.
یکی از علل آن، این است که فوکو نیز مثل همۀ نظریهپردازان فرانسوی همقطار خود، با نیروی محرک مهیجِ متمایز کردن اثر خویش از اَشکالِ پیشین دانش۲۷ prior forms of knowledge و همچنین از تحقیقات رقبای خویش در بهاصطلاح محیط بازارِ ایدهها جان میگرفت. بالتبع، نوشتارهای دانشپژوهی وی، اولویتی فوقالعاده را برای توضیحات منحصربهفرد، بدیعات مفهومی و نوواژهها۲۸ به واژهای نو گفته میشود که از یک یا چند واژۀ موجود ساخته شده است. (neologism) قائل میشدند. فوکو، در عوضِ استنباط از پیشرفتهای بیشتر سنن جمعی دانشآوری و افاده بِدان، تواریخی بدیع را پیشنهاد میکرد، که به بینش فردی او نسبت به گذشته و آن بازار ایدهها منحصر میشدند.
یقیناً درست است که این تواریخ، عناصر و مؤلفههای گوناگون تاریخ مادّی را شامل هستند؛ و اینکه او، بسیاری از آنها را از عمیقترین بینش خود نسبت به سُنت مارکسیسم، وام گرفته و اقتباس کرده است، لیکن آنها همیشه با پیکربندیهای مفهومی منحصربهفردی ترکیب میشوند که جوازِ تَکین وی را دارا هستند. مثلاً «اپیستمه»۲۹ یعنی هر یک از ادوار تاریخی ترکیب خاصی از دانش اجتماعی ایجاد میکنند که فوکو آن را یک اپیستمه یعنی شناخت یا صورتبندی دانایی مینامد. (episteme)، به منزلۀ شیوهای بهمراتب مهذب و ایدئالیستی از بحث کردن دربارۀ ایدئولوژی مطرح میشود. یا قدرت– به خاطر ابهام و جدایی آن از مبارزۀ طبقاتی- به عنوان شیوۀ مؤدبانهتر توصیفِ آنچه معرفی میشود که لوئی آلتوسر، «مفهوم ماتریالیستی ایدئولوژی» اطلاق میکند. دیرینهشناسی۳۰ شاخهای از علوم اجتماعی است که به بررسی گذشته با استفاده از مدارک مادی میپردازد. (archeology) و تبارشناسی۳۱ یا نسبشناسی (genealogy): به دانستن تبار اشخاص و مطالعۀ تبارنامه میگویند.، تا حدی با تقلیل تواریخ پیچیدۀ مارکسیسم به کاریکاتوری زُمخت [۲]، به دنبال مبارزه بر سر قلمروِ تحت اشتغالِ ماتریالیسم تاریخی هستند. شیوۀ گفتمانی نقد۳۲ The discursive practice of critique، در قالب صاحب قدرت اخلاقمدار خردهبورژوایی خودنمایی میکند که منحصراً از غوطهوری بیملاحظه در نظریه و عمل انقلابی، قادر به خدمتِ ما است.
اگر معروف بود که فوکو روشنفکری ابزارگرا۳۳ ابزارگرایی (instrumetalism): در فلسفه علم دیدگاهی است که بر اساس آن یک نظریۀ علمی، یک ابزار مفید برای درک جهان محسوب میشود. است که شیوۀ نظری سرمایهداری وی، بههمآمیختگی یکپارچهای با نیازهای صنعت جهانی نظریهپردازی دارد؛ در لحظهای که امتیاز ترویج نظریۀ نظرپردازان فرانسوی، به آنانی داده شد که به شیطان سرخ۳۴ شیطان سرخ (Red Menace): اصطلاحی است که در دوران جنگ سرد، برای توصیف اتحاد جماهیر یا «توطئۀ کمونیسم بینالملل» به کار میرفت. پشت کردند، بالتبع بخش عمدهای از این مقاله اطناب میشد. با این حال، فوکو اغلب رادیکال تلقی میشود؛ چون از قرار معلوم، بنیانهای تمدن غربی را مورد تردید قرار داده و اسطورههای تاریخی غالب آن، در ارتباط با رشد عقل۳۵ قوهای ادراکی است که با آن میتوان بهطور خودآگاهانه معنا را درک کرد، منطق را به کار برد، واقعیتها را سازماندهی کرده یا صحت آنها را بررسی کرد، و بر اساس اطلاعات موجود یا اطلاعات جدید، باورها، شیوهها یا نهادهای اجتماعی را تغییر داد یا توجیه کرد. (reason)، حقیقت۳۶ حقیقت (truth): از کلمۀ حق و به معنای راستی و درستی، علم۳۷ تلاشی نظاممند است که دانش را در قالب توضیحات و پیشبینیهای قابل آزمایش دربارۀ تمامیت جهان میسازد و سازمان میدهد. (science)، پزشکی، مجازات، سکسوالیته۳۸ یا جنسینگی؛ به معناهای میل جنسی، احساس جنسی، رابطۀ جنسی، جنسیت، رفتارهای جنسی، غریزۀ جنسی و غیره است. این اصطلاح شامل پدیدۀ تولید مثل جنسیِ موجودات زنده، آمیزش جنسی، و در نهایت بسیاری از پدیدههایِ فرهنگیِ مرتبط با رفتارهای جنسی است. (sexuality) و غیره را به چالش کشیده است. علاوه بر آن، کسانی که خود را فوکومَشرب اطلاق میکنند، دستکم در حیطۀ محیط آکادمیک گاهاً رادیکال و همچنین بهمراتب رادیکالتر از دیگرانی غیر از اَسلافِ خود تلقی شدهاند (چنین درکی، غالباً به واسطۀ نقدهای ایشان از پهلوان پنبهای۳۹ یا مرد پوشالی (straw man): از مغالطات مقام نقد است که شخص وقتی با مدعایی مخالف است و آن را نادرست میداند، برای نشان دادن نادرستی آن از راه غیرمنطقی مغالطه استفاده میکند. در مغالطۀ پهلوانپنبه، هیچگاه دلیل و برهانی ضد مدعای نخستین مطرح نمیشود؛ بلکه ناقد مدعایی را که قدرت نقد آن را ندارد، کنار میگذارد؛ یک مدعای سست و ضعیف را که توانایی نقد آن را دارد، به طرف مقابل خود نسبت میدهد و بهجای رد کردن مدعای اصلی، به رد کردن این مدعای ضعیف میپردازد. بود که «مارکس» مینامیدند).
اما این تباینی است که مایلم تا بیشتر توضیح دهم؛ زیرا ابداً به فوکو منحصر نمیشود. این تباین تضاد رکوپراتور رادیکال است؛ یعنی: روشنفکری که در جرگههایی خاص، رادیکال۴۰ یعنی: افراطگرا (radical) به نظر میرسد؛ اما کارکرد اجتماعی اصلی وی بهبود نقدی واقعاً رادیکال در حیطۀ نظام هستی و نتیجتاً پلیسیگری مرزهای چپی نقد است. پس آنچه اولین و مهمترین مقولهای است که کنجکاوی را برمیانگیزاند، این است که چگونه آثار فوکو- همچون آثار دیگر نظریهپردازان فرانسوی، اما اغلب با خودنمایی سیاسی بیشتر و شمّی تاریخیْ بیش از دریدا، دلوز، لکان و غیره [۳]- نقشی مهم در پیکربندی تاریخی مجددِ بهمراتب بزرگتری ایفا کردهاند که بازچینی ایدئولوژیکی بزرگ طبقۀ اندیشور۴۱ طبقۀ اجتماعی از اشخاص تحصیلکرده و روشنفکر که به نقد، راهنمایی و رهبری فرهنگ و سیاست جامعۀ خود اشتغال دارند. (intelligentsia) غرب است که گامی تدریجی، اما قاطع به راستگرایی، با فاصله گرفتن از سیاست انقلابی ضد سرمایهداری بود. برای ملاحظۀ چگونگی گشایش این فرآیند دربارۀ فوکو- که البته مشمول بسیاری نیروها بوده و ابداً و صرفاً به واسطۀ او نبوده- ارائه و مفهومسازی روند تکاملی سیاستِ متلونِ وی سودمند خواهد بود. بالتبع، این بررسی به ما امکان میدهد که الگویی شفاف را پیش کشیده و این مردِ نهفته در پس نقابهای بسیار را شناسایی کنیم.
رادیکالیسمِ۴۲ یا رادیکالگرایی (radicalism): به معنای هواخواهی و طرفداری از «دگرگونیهای بنیادی» جامعه و نهادهای اجتماعی آریستوکراتیک۴۳ صفت آریستوکراسی (aristocracy): نظریه و عمل گروهی نخبه در امرِ حکومت
میشل فوکو در همان سالهای اولیۀ فعالیت خود، و حتی وقتی اکثرِ اندیشوران فرانسویْ مارکسیست بودند، بنا به گُفتۀ زیستنامهنگارَش، دیدیه اریبون۴۴ نویسنده و فیلسوف فرانسوی و مورخ زندگی روشنفکری فرانسوی (Didier Eribon) [۴]، شهرتِ «ضد کمونیستی سفت و سختی» را به دست آورد. پس از جنگ جهانی دوم، وقتی اتحادِ جماهیر شوروی نازیسم را شکست داد، کمونیسم از حمایتی فوقالعاده گسترده در فرانسه برخوردار شد. بالتبع، زمینه و زمانۀ بیواسطۀ تاریخی وی، حاویِ مَفادی حاکی از بیآبرو کردنِ شدیداللحنِ راستگرایان بود. علت این بیآبرویی، همدستی آنان با نازیها عنوان شد. در این زمینه و زمانه، چپگرایانِ مخالفِ سرمایهداری، به خاطر موفقیت در نبرد تاریخی- جهانی خویش علیه فاشیسم، گُلِ مجلس شدند. درست است که فوکو در خانوادهای تقریباً محافظهکار و از طبقۀ متوسطِ رو به بالا بزرگ شد، اما او در سالهای تحصیل خود، برای مدتی کوتاه، تحت تأثیر موجِ چپگرای پساجَنگ بود. او، حتی برای چند ماه کوتاه، تحت تأثیر آلتوسِر، از حزب کمونیست فرانسه طرفداری کرد. با این حال، چنانکه یکی دیگر از زیستنامهنگاران وی- به نام دیوید مِیسی۴۵ مترجم و مورخ انگلیسی (David Macey) خاطر نشان میکند، درگیری او به این جانبداری، تا اندازۀ زیادی تعهدگریزانه شناخته میشد و فقدانِ جدیت وی نسبت بدان قابل ملاحظه بود. خود فوکو بعدها موضع سیاسی خویش در آن برهۀ زمانی را با عبارتِ ناسازهگویانۀ۴۶ یک بیان نقیضی، تناقض ظاهری، ناسازهگویی یا استعارۀ عنادیه (به انگلیسی: Oxymoron از ریشۀ یونانیِ ὀξύμωρονبه معنای تحتاللفظی «عاقلِ مجنون») نوعی طرز بیان نقیضی است که گوینده در آن، عناصرِ ظاهراً متناقض را کنار هم میگذارد (به هر روی در لفظ متناقض نیست). تناقضهای ظاهری در زمینههای متفاوتی بروز میکنند. «مارکسیسم نیچهای» توصیف میکند. در حالی که، خود نیچه ضدیتی شدید با مارکسیسم داشت و به دفعات از برتری طبیعی طبقۀ اربابان دفاع کرده بود. بهعلاوه نیچه، از کسانی بد میگفت که در پی غلبه بر نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی بودند.
گرچه برخی آثار اولیه فوکو، مهر تعهد مردد و ملاحظهکارانۀ وی نسبت به مارکسیسم، و بالاخص تأثیر آلتوسر را دارا هستند؛ اما طی دهۀ ۱۹۶۰، او مخالفت بسیار شدید خود با سنت مارکسیستی را آشکارا اعلام کرد. مطابق با آنچه برنارد گِندرون۴۷ استاد فلسفه دانشگاه مونترال (Bernard Gendron) بیان داشته است، «شهرت فوکو» تا پیش از سال ۱۹۶۸، «مبنی بر منتقدی گَندهدماغ و بیعلاقه به امور سیاسی و شدیداً نقادِ حزب کمونیست فرانسوی […]، تِکنوکِراتی۴۸ تکنوکراسی یا فنسالاری (technocracy): در اصطلاح به حکومت تکنیک گفته شده است که در آن نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی باید به وسیلۀ صاحبان فن اداره شود. دوگُلگرا۴۹ طرفداران ژنرال دوگل: شخصیت نظامی و سیاستمدار اهل فرانسه، پس از سالهای جنگ جهانی دوم و منکر قدرت عاملیت بشری بود» [۵]. او در اثر خویش با عنوان «نظم اشیا»۵۰ اصطلاحاً «الفاظ و اشیاء: باستانشناسی علوم انسانی»: نویسنده در آن استدلال میکند که هر دورۀ تاریخی دارای مفروضات معرفتی اساسی و شیوههای تفکر خاصی است که با مشخص کردن منشأ زیستشناسی، اقتصاد و زبانشناسی تعیین میکند که حقیقت چیست و چه گفتمانی در مورد یک موضوع قابل قبول است. (۱۹۶۶)، که وی را به کانون توجهات پرتاب کرد، علناً اظهار میدارد که مارکسیسم، ابداً گسیختگی واقعی در تاریخ را باب نمیکند، یا برگشتی رادیکال را مطرح نمیکند، بلکه به نحوی یکپارچه، از درون همان پیکربندی معرفتشناختی۵۱ یکی از شاخههای اصلی فلسفه است که به بررسی دانش (معرفت، آگاهی یا شناخت) و باور موجه میپردازد. (epistemology) در قالب اقتصادِیات بورژوازی پدیدار میشود و نتیجۀ آن است. از نظر فوکو مخالفت آشکار آنان از نقطه نظری ماتریالیستی صرفاً توهمی سطحی بود. در یک وارونگی ایدئالیستی کلاسیک، ماتریالیسم تاریخی بدینوسیله با نظامی از ایدهها تلفیق میشود که مرتبۀ محرک اصلیْ۵۲ یا محرک بیحرکت (prime mover): مفهومی فلسفی است که توسط ارسطو به عنوان علت اصلی همۀ حرکتها در جهان توصیف شد. آنطور که از نام آن برمیآید، محرک بیحرکت چیزهای دیگر را حرکت میدهد اما هیچ عملی که باعث حرکت آن بشود رخ نمیدهد. بدان داده میشود. بهعلاوه ، فوکو- در اعلامیهای مقتدرانه، و عاری از هر گواه مادّی- افزود که مارکسیسم در قرن نوزدهم، به مثابۀ ماهی در آب بود که در هر جای دیگری «تنفس آن متوقف میشود» [۶]. در بیان اجمال، مارکسیسم نظریهای زنده بود که به مجردِ موفقیت در تغییر مادّی جهان از رهگذرِ انقلابهای ضد کاپیتالیستی قرن بیستم، مرد؛ زیرا اینطور به نظر میرسید که هدفِ آن [مارکسیسم] تفسیر جهان بود- نه تغییر آن- و پرواز به پراکسیس۵۳ به معنی جد و جهدی طبیعی یا نفسانی است که منتهی به حصول نتیجه گردد. (praxis)، فراخوانی برای روشنفکران را ضروری داشت.
از این رو، شگفتآور نیست که موضعِ ارتجاعی۵۴ در لغت به معنای «بازگشت» است و در مفهوم سیاسی به معنای مخالفت با پیشرفت و تحول در بنیادهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی یا روابط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی موجود (reactionary) و ایدئالیستی فوکو، بحثِ عمومی بزرگی را میان دو تن از برجستهترین روشنفکران مارکسیست در فرانسۀ آن زمان موجب شد؛ یعنی: ژان پُل سارتر و سیمون دوبوار. مؤلف «نظم اشیا» روراست اظهار داشت که سارتر در جایگاه یک مارکسیست، مردی قرن نوزدهمی بود که تلاشهای وی همچون ماهی بیرون افتاده از آب است و میاندیشد که قرن بیستم «شکوهمند و رقتانگیز» است [۷]. او، با افراط در یکی از اظهار نظرهای وحیگونۀ ویژۀ خود، آنقدر پیش میرود که سارتر را «آخرین مارکسیست» اطلاق میکند [۸]. سارتر و دوبوار نیز جوابی آتشین به او میدهند و در توضیح، بیان میکنند که فوکو آخرین مانعی است که بورژوازی میتوانست در برابر مارکسیسم عَلم کند؛ زیرا بورژوازیِ ناتوان از رد شرح ماتریالیستی خود از تاریخ، پس از تلاشهای بسیار- و از رهگذر شخصیت فوکو- با حذف سادۀ آن شرح و به وسیلۀ تسلیم آمرانه آن به زبالهدان تاریخ، توانست خود را اعاده کند.
در حالی که روشنفکران مارکسیستی همچون سارتر و دوبوار، بینالمللیگرا۵۵ انترناسیونالیسم (internationalism): مفهومی کلی است که بر عقاید و سیاستهای منجر به منافع مشترک اقوام و ملتها تکیه دارد. بودند و تقلاهای خویش را صرف ضدیت با استعمارگری۵۶ استعمار روندی است که طی آن یک ملت تسلط خود را بر سرزمینهای خارجی، اغلب سرزمینهای ماوراءدریایی، برقرار و حفظ میکند. (colonization) کردند؛ فوکو تحرکات مستقل انقلابی- که در نزدیک گوش او غوغا میکردند۵۷ Raging at his doorstep– را با مسرت نادیده گرفت و (در عینِ حمایتی تزلزلناپذیر از اسرائیل) توجهی اندک نسبت به تاریخ جهانی امپریالیسم نشان داد [۹]. او در عوض، تقریباً بدون هیچ استثنایی، تحلیلی با چارچوبی اروپامحور۵۸ مفهومی است که بنا بر آن، اروپا و اروپاییتباران بهطور ماهوی از سایر ملل و قومها متمایز و برترند. (Eurocentrism) را مدعی شد. ادوارد سعید در این باره چنین به درستی متذکر میشود که «فوکو، با نادیده گرفتن زمینۀ امپریالیستی نظریههای شخصی خود، به نظر میرسد که درواقع جنبش استعمارگری وسوسهانگیزی را ارائه میکند که به نحوی ناسازهوار، حیثیت پژوهشگری تک و تنها و نظام دربرگیرندۀ او را تقویت میکند» [۱۰].
شاید یکی از زنندهترین نمونهها، این است که فوکو، یکی از رویدادهای بزرگ نسل خود را ندید گرفت و از تقلای الجزایریها برای استقلال دفاع نکرد [۱۱]. گرچه وی دستکم در یک مصاحبه مدعی شد که این عدم پشتیبانی به خاطر آن بود که در آن برهۀ زمانی در خارج از کشور حضور داشت (انگار که عدم حضور در کشور، میتوانست کسی را از حمایت چنین جنبشی بازدارد). او فیالواقع سال ۱۹۶۰ به فرانسه برگشت؛ در حالی که جنگ تا سال ۱۹۶۲ به پایان نرسید. این میل به نمایش هَمدردیهای سیاسی خود، توأم به عطف به ماسَبق و فرصتطلبی، از آن رو که با تقلاهایی سازگار بودند که در آن برهۀ زمانی، آشکارا از آنها دفاع نکرد، بیش از یک بار در زیستنامهنگاری وی مطرح شدهاند. و چنانکه ملاحظه خواهیم کرد، همین مقوله مشخصۀ موضعگیری دوبارۀ وی پس از سال ۱۹۶۸ و در خلال سرکوب ارعباگرایانۀ جنبش رهاییبخش الجزایر توسط دولت فرانسه است. چنانکه میسی بیان میدارد، فوکو در حقیقت «دیدگاه مثبت وسیعی نسبت به نحوۀ برخورد ژنرال دوگل با شرایط الجزایر و فرآیندهای پیآیند برای استعمارزدایی۵۹ خنثی کردن اثر استعمار (decolonization) داشت» [۱۲].
مطابق با آنچه اریبون و سایرین بیان میدارند، نظر به رد کلی تقلاهای ضد سرمایهداری و ضد استعماری از سوی فوکو و همچنین شهرت وی در حمایت از دوگل و عملگرای نخبه بودن۶۰ elite operator در حیطۀ شبکههای قدرت معتبرترین نهادهای فرانسه، شاید تا حدی شگفتانگیز به نظر میرسد که بعدها، به عنوان چپگرایی سیتزهجو۶۱ militant leftist شناخته شد. درواقع، دستیار فوکو- فرانسین پارنتی۶۲ Francine Pariente در خلال سالهای ۱۹۶۲ الی ۱۹۶۶ رسماً بیان میکند که او [فرانسین] هرگز نتوانست تغییر ناگهانی فوکو به چپگرایی را باور کند [۱۳]. از منظر تاریخی، بخش عمدۀ این مقوله به سال ۱۹۶۸ و تشبیه غلط پیامد آن در میان برجستهترین متفکرین دهۀ ۱۹۶۰ و رویدادهایی که نسل ایشان را تکان داد، برمیگردد. درست است که آثار فوکو در سالهای منتهی به ۱۹۶۸ فوقالعاده چشمگیر بودند، اما البته گواهی دال بر آن وجود ندارد که این آثار افادهای مثبت یا معنادار برای آن شورش بودند. کورنلیوس کاسترویادیس۶۳ فیلسوف، اقتصاددان و روانکاو یونانی قرن بیستم (Cornelius Castoriadis) صریحاً اظهار داشته که «فوکو تا سال ۱۹۶۸ مواضع ارتجاعی خویش را پنهان نکرد» [۱۴]. حقیقت امر این است که فوکو در کمیتۀ حکومتی خدمت کرد که اصلاحیههای دانشگاه دوران دوگل، که بعدها به دوگلگرایی معروف شد، را تدوین کرد. همین اصلاحات یکی از جرقههای اصلی برای شورش دانشجویی در سطح گسترده شناخته شد. او بعضی گزارشات مقدماتی را برای این کمیسیون تهیه کرد و هیچ نشانۀ روشنی از مخالفت با اصلاحاتی- که خود او به تدوین آنها یاری رسانده بود- از خود نشان نداد [۱۵]. این واقعیت که او در جنبش یا اقدامات اتحاد دخالت نکرد (چون عمدتاً در خارج از کشور حضور داشت)، یا حتی حمایت آشکار خویش از آنها را در آن برهۀ زمانی نشان نداد، بالتبع نباید شگفتآور به نظر رسد. اگر فوکو در سال ۱۹۶۸ در یکی از دو سوی این سنگرها بود، سوی سنگربندیشدۀ دولت دوگلگرا بود که وی فرمانبردارانه بدان خدمت کرده بود.
با این حال، درست است که وقایع اواخر دهه ۱۹۶۰ و شروع جنبش دانشجویی در تونس به سال ۱۹۶۷ تأثیری رادیکالی بر مؤلف «نظم اشیا» داشتند، اما همین تصویر عمومی او به عنوان شخصیتی چپگرا را تا حدودی توضیح میدهد. چنانکه خود او بعدها به دفعات و در مناسبات بسیار مدعی شد این لحظه تلنگری برای بیداری سیاسی وی بود و او تحت تأثیر جنبش مارکسیستی پُرجوش و خروش دانشجویان تونسی، با حزم و احتیاط از آنها پشتیبانی کرد [۱۶]. وقتی او در پی شورش ۱۹۶۸ به فرانسه بازگشت، آشکارا- «اما بدون سهیم شدن در باورهای انقلاب فرهنگی آنان» [۱۷]- با مائوئیستها ابراز همدردی کرد. همچنان که او برای سازگاری با جو سیاسی تازه سریعاً به چپگرایی روی میآورد، به سراغ اشتغال در مشاغل دانشگاهی و بسیجهای عمومی رفت. بنا به گفتۀ زیستنامهنگاران وی، علت این تغییر موضع او تا حدودی آن بود که میخواست اعتبار مردمی مورد نیاز را سریعاً برای خود تضمین کند.
فوکو در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ بانی مشترک و پیشگام گروه اطلاعات زندانها (GIP)۶۴ Groupe d’Information sur les Prisons شد. هدف این گروه افشای شرایط زندانیان از رهگذر گردآوری و انتشار اطلاعات از افراد مستقیماً درگیر با آنان (در عوض گفتوگو به جای آنان) بود. چنانکه عضو این گروه، ژیل دلوز، بیان میدارد: «این گروه در تلاش برای مقابله با تجدید حیات مارکسیسم عمل میکرد»، اما مشخصهای چون ایدئولوژی خاص یا خط سیاسی ویژه نداشت (اعضاء شاملِ مسیحیان، مائوئیستها و افرادِ «غیرمتعهد» بودند) [۱۸]. گرچه گروه GIP با انتشار جزوهای مهم به سال ۱۹۷۱ دربارۀ سوءقصد به جورج جکسون۶۵ مؤلف و فعال آمریکایی قرن بیستم و مؤسس مشترک حزب پلنگ سیاه، فیلد مارشالِ۶۶ دونالد لی کاکس (۱۶ آوریل ۱۹۳۶ – ۱۹ فوریه ۲۰۱۱)، معروف به فیلد مارشال دی سی، یکی از اعضای اولیۀ رهبری سازمان چپ انقلابی آفریقایی آمریکایی حزب پلنگ سیاه بود که در سال ۱۹۶۷ به این گروه پیوست. حزب پلنگان سیاه (BPP) حمایت خود از وی را اظهار داشتند؛ فوکو در مکاتبات خصوصی خود کنجکاوانه حزب BPP را به خاطر تدوین «تحلیلی استراتژیک و فارغ از نظریۀ مارکسیستی این محفل (society) تحسین کرد (با این حال، حزب BPP مارکسیست بود) [۱۹]. جوی جیمز۶۷ فیلسوف سیاسی آمریکایی قرن بیست و یکم (Joy James) و آنجلا دیویس۶۸ مارکسیست انقلابی آمریکایی (Angela Davis) مشترکاً با گوشه و کنایه فقدان درک فوکو از نظام زندانهای ایالات متحده و همچنین اروپامحوری وی و حذف خشونت نژادی و جنسی، شکنجه و وحشت در زندانهای مدرن از سوی او را به باد سرزنش گرفتند [۲۰]. فوکو در آن برهۀ زمانی اثر خود را به عنوان اثر اندیشورانۀ خاص اندیشزایی کرد و تخصصِ خاص خویش در عرصۀ دانش و گفتمان را برای کشمکشهای محلی بر سر قدرت بسیج کرد و به جای آنکه- همچون سارتر و دیگر مارکسیستها- اندیشوری جهانی باشد، ادعا میکرد که قادر به دسترسی به حقیقت و شرح نظاممند واقعیت است. او مرتباً بیان میکرد که این جهتگیری اخیر- که یکی از شایعترین و اثباتنشدهترین تمثیلهای ایدئالیستی آن برهۀ زمانی از آن پیروی میکرد- پروژۀ تمامیتسازی (یا توتالیزه کردن) اندیشوران بود که تا حدی با شیوۀ «تمامیتخواهی» قرابت داشت. از نظر ایدئالیستها، خود فعل اندیشه- توتالیته (یا تمامیت) اجتماعی- به خودی خود، عملی تمامیتساز- و بالتبع، «تمامیتخواه»- است؛ زیرا ایدهها محرکهای نخستینِ تاریخ هستند (و از این رو، شما میتوانید از ایدهها برای تداعی آزادِ میان واژگانی استفاده کنید که شبیه هم به نظر میرسند).
فوکو، برای اجتناب از این شیوۀ اندیشیدنِ ناروا، آشکارا تخصصگراییِ آکادمیک را پذیرا شد. این تیلوریسم اندیشورانه، جزء جداییناپذیر تولید دانشی نهادینه شدهْ تحت سرمایهداری است. او همچنین روشنفکران را ترغیب میکرد که تمرکز خود را به «میکروفیزیکِ» تمرکززداییشدۀ «قدرتِ» گمنام در محیطهای محلی خویش معطوف کرده و بالتبع، پروژۀ توضیح و مقابله با ماکروفیزیکِ قدرتِ فعال در مبارزۀ طبقاتی جهانی را رها کنند. به این ترتیب و با وجود چند استثناء قابل ملاحظه، فوکو اختیاری تام را به پروژههای امپریالیستی عمدۀ زمان خویش داد. برای درکِ بهتر این موضوع کافی است «تاریخ» بهاصطلاح «معاصرِ» وی را با تواریخِ نوشتهشده توسط اندیشوران ضد امپریالیستی نظیر ویلیام بلوم، مایکل پارنتی یا والتر رادنی مقایسه کنید.
با این اوصاف، دورۀ اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و اوایل دهۀ ۱۹۷۰ برهۀ بالاترین میزان مشارکت فوکو بود. او در بسیاری از اقدامات عمومی شرکت کرد، بسیاری عریضهها را امضاء کرد، بسیاری کشمکشهای خاص را آشکارا یا پنهانی حمایت کرد و… . اگرچه او «هرگز به عضویت سازمانی سیاسی رسمی درنیامد» و از منظر ایدئولوژیهای غالب موضع سیاسی روشن و استواری دربارۀ چپ نداشت؛ سیاست درهم و برهم وی به جرگههای روشنفکران مائوئیستی۶۹ مائویسم: برداشت سیاستمدار انقلابی و تئوریسین حزب کمونیست چین مائو تسه تونگ (Maoism) گرایش داشت و عناصری از آنارشیسم و لیبرالیسم و لیبِرتِریَنیسم را در خود یدک میکشید [۲۱]. با این حال، او هرگز به یک مارکسیست تبدیل نشد و اکثر دغدغههای وی- بسیار شبیه به لیبرالها- دربارۀ مسائل و مشکلات خاص اجتماعی، موارد فردی و اخلاقاً «تحملناپذیر» بودند تا نقدی نظاممند. نقد نظاممند در چارچوبی بینالمللیگرا تعبیه میشد که در راستای دگرگونی اجتماعی جمعی جهتگیری داشت.
فوکو جنبشهای اکولوژیک۷۰ یا زیستمحیطی: شامل حفظ محیط زیست و سیاستهای سبز (ecological) و فمینیستی۷۱ جنبش آزادی زنان یا به فهرستی از کارزارهای سیاسی برای پشتیبانی از حقوق باروری، دستمزد برابر، حق رأی برابر و جلوگیری از خشونت خانگی، جلوگیری از خشونت جنسی و آزار جنسی گفته میشود. (feminist) را کلاً نادیده گرفت. جنبشهای مذکور در پی سال ۱۹۶۸ سریعاً دستخوش رشد شدند. علاوه بر آنها، جنبش آزادی همجنسگرایی۷۲ جنبش اجتماعی و سیاسی از اواخر دهۀ ۱۹۶۰ تا اواسط دهۀ ۱۹۸۰. برای ترغیب به اقدام عملی رادیکال و مقابله با شرم جامعه با افتخار به همجنسگرایی (gay liberation) نیز رشد و گسترش یافت. گرچه او همدردی خویش با این جنبش اخیر را ابراز داشت و در اَشکال مختلف از آن حمایت کرد، اما نسبت به اقدام انقلابی جبهۀ جوان و مبارز همجنسگرایی (FHAR)۷۳ Front Homosexual d’Action Révolutionnaire تردید داشت. هدف این جبهه براندازی دولت بورژوایی۷۴ به دستۀ بالاتر یا مرفه و سرمایهدار گفته میشود. و دگرمردسالار۷۵ نظریهای که به عنوان نظامی اجتماعی تصریح میشود و بر اساس آن دگرجنسگرایی و مردسالاری، نرمال و طبیعی ترویج میگردند. (hetero-patriarchal) بود. فوکو میترسید که کنشگرایی این جنبش به اشکال تازهای از گتوزیشِن۷۶ یعنی: گتوسازی (ghettoization). گتو به محلهای که ساکنان آن غالباً از یک قوم یا از یک مذهب هستند، گفته میشود. منتهی شود؛ از این رو، حمایت خویش از سازمان قدیمیتر «همجنسگرایان» موسوم به آرکادی (Arcadie) را اعلام داشت و دعوتنامۀ ایشان برای سخنرانی در کنگرۀ آنان به سال ۱۹۷۹ را پذیرفت. بر اساس آنچه یکی از اعضای برجستۀ جنبش FHAR- به نام گای هوکونگهِم۷۷ Guy Hocquenghem– بیان داشته آرکادی تشکیلاتی تقریباً بورژوایی بود؛ بهعلاوه، این تشکیلاتْ باشگاهی بود که صرفاً به اعضا اجازۀ ورود میداد۷۸ Members- only club و تأکید بسیاری به احترام [به آزادی در] اختیار داشت. دیوید میسی تصمیم فوکو مبنی بر سخنرانی در کنگرۀ ایشان را به منزلۀ موضعی آگاهانه و همسو با رویکردی محافظهکارتر و مخالف با نزاعطلبی جنبش FHAR تعبیر میکند.
در طول سالهای دهۀ ۱۹۷۰ تا اوایل دهۀ ۱۹۸۰ جهتگیری سیاسی متلون فوکو بیش از پیش از آنچه گرانیگاهی سربستۀ چپگرا به نظر میرسید، فاصله گرفت. روند تکامل وی نیز از بسیاری جهات بیشباهت به سیر تکاملی آندره گلوکسمن۷۹ فیلسوف، کنشگر و نویسندۀ اهل فرانسه (Andre Glucksmann) نبود. آندره یکی از نزدیکترین و همیشگیترین همدستان سیاسی وی در خلال آن دوران به حساب میآمد. ایشان پس از فعالیت در شبکههای علمی محافظهکار نخبگان، مدتی کوتاه- اواخر دهۀ ۱۹۶۰- نیز در جرگههای روشنفکری مائوئیستی حضور داشته و بدان جرگهها گرفتار شدند، اما پس از آن، آغوش خود را به روی نقد «ضد توتالیتر» کمونیسم باز کردند و به حمایت و هواداری غربی از «سیاست دگراندیشانِ» شرقی پرداختند. گلوکسمن و دیگر نوفیلسوفان۸۰ اصطلاحاً nouveaux philosophes : نسلی از فلاسفۀ فرانسوی که با جدایی از مارکسیسم در دهۀ ۱۹۷۰ رسمیت خود را اعلام کردند. با استنباط عمیق از آثار فوکو، آثار وی را به منزلۀ چارچوب تحلیل ضد مارکسیستی ارج نهادند. فوکو نیز به نحوی پرهیاهو ایشان را میستاید و بالاخص مدحنامهای ملالتانگیز در ستایش عملکرد ضد کمونیستی گلوکسمن مینویسد که با عنوان «متفکرین استاد»۸۱ Les Maîtres penseurs منتشر میشود. او در این مدحنامه، حمایت خود از این ایده را مطرح میکند که هیتلر و استالین مشترکاً قالبی تازه از هولوکاست را باب کردند (و شکست تاریخی و جهانی ماشین جنگ نازیها توسط ارتش سرخ را آشکارا نادیده میگیرد) [۲۲].
ضد کمونیسمِ خصمانۀ گلوکسمن همچون ضدیت شخص فوکو با کمونیسم، با پوپولیسم پِلبی۸۲ به اهالی غیربومی روم باستان گفته میشد که بعدها ساکن این سرزمین شدند. (plebian) و نوپا و متافیزیکِ۸۳ metaphysics of the marginalized مطرودین درآمیخت. مبارزۀ طبقاتی بینالملل از آگاهی عُدول کرد و کارزاری انتزاعی میان نیروهایِ از قرارِ معلوم شرورِ توتالیتر و تفوق اخلاقی نابِ آنچه هر دو «پلب» مینامیدند، جانشین آن شد. فوکو آشکارا تأیید میکند که دومی تناظری با «واقعیت جامعهشناختی» ندارد، بلکه در عوض «نمیدانم چه»ای۸۴ je ne sais quoi است که در حیطۀ بورژوازی نیز یافت شده و گریزان از روابط قدرت۸۵ یا مناسبات قدرت (power relations) است [۲۳].
بنابراین، شگفتآور نیست که نوفیلسوفان به منزلۀ داراییهای مهم سازمان اطلاعات مرکزی(سیا)۸۶ سازمانی دولتی که وظیفۀ آن گردآوری، پردازش و تحلیل اطلاعات جهت امنیت ملّی است. (central intelligence agency) شناخته میشدند. فوکو نیز در زمرۀ آنان بود [۲۴]. آنان از یک سو افادهای مهم و بزرگ در انهدام مارکسیسم در فرانسه داشتند و از سوی دیگر جنگ پروپاگاندایی عظیمی را علیه سوسیالیسمِ عملاً موجود به راه انداختند. آنان بالخص در دورنماهای رسانهایِ سازمانیافته دربارۀ «دگراندیشانِ سیاسی» بهاصطلاح «شرقی» اثرگذاری پشتکارانهای داشتند. و در همین راستا بود که دستگاه امنیت ملّی ایالات متحده این دگراندیشان را تجلیل و تشویق میکرد. این دگراندیشان سیاستها و راهبردهای دستگاه امنیت ملّی ایالات متحده را تجلیل و ترویج میکردند [۲۵]. آنان بهعلاوه، تقریباً تمام نیروی انتقادی خویش را علیه اشرار فرضی شرق جهتگیری کردند و توجهی چندان به فعالیتهای قدرت امپراتوری کلان عصر پساجنگ- یعنی: ایالات متحده- نداشتند و البته آنان آشکارا به دنبال توجیه فعالیتهای این امپراتوری با عنوان «مداخلات بشردوستانه» نبودند. و این در حالی است که این کشور تلاش داشت تا بیش از ۵۰ حکومت خارجی را سرنگون سازد. هر دوی این گرایشات و جهتگیریها، البته با جنگ جهانی سیا علیه کمونیسم کاملاً همسو بودند. همین جنگ مستقیماً مسئول مرگ حداقل ۶ میلیون انسان، طی ۳۰۰۰ عملیات کلان و ۱۰۰۰۰ عملیات خرد در خلال سالهای ۱۹۴۷ الی ۱۹۸۷ بود (و تا جایی که نگارنده اطلاع دارد هرگز هیچ یک از نظریهپردازان مشهور روابط قدرت به هیچ یک از این رخدادها اشارهای نکردند) [۲۶].
این حالت تلون فوکو تا اواخر دهۀ ۱۹۷۰ ادامه داشت و پس از آن خود را در قالب حریفی پروپاقرص برای تمام اشکال سوسویالیسمِ عملاً موجود به نمایش گذاشت. او در مصاحبهای دندانشکن به سال ۱۹۷۷ فهرستی طولانی از کشورهای سوسیالیست فراهم کرد که به عقیدۀ او کورسویی از امید یا نشانهای از جهتگیری مفید را بروز داده بودند. از جمله کشورهای موجود در آن فهرست به اتحاد جماهیر شوروی، کوبا، چین و ویتنام میتوان اشاره کرد. او بالتبع، این نتیجهگیری پرطمطراق و جَزمی را مطرح میکند که «سنت مهم سوسیالیسم اساساً باید مورد تردید قرار داده شود؛ زیرا هر آنچه این سنت سوسیالیست در تاریخ به وجود آورده، باید محکوم شود» [۲۷]. گواژه (آیرونی) این فضلفروشی درباره تاریخ جهان را به این ترتیب میتوانیم درک کنیم که «اندیشوری خودخوانده و بهخصوص [منظورْ خود فوکو است] اظهار داشت که دانشوران صرفاً باید در عرصههایی دخالت کنند که تخصصی واقعی در زمینۀ آنها دارند. اما خود او هیچ مشکلی نداشت که مرگ سوسیالیسم را اعلام کند و این در حالی است که هیچ یک از آثار تاریخی یا فلسفی وی بههیچ نحو جدّیای با تاریخ سوسیالیسم یا نواحی جغرافیایی ذیربط با آن تاریخ ارتباط نداشتند». شاید [دلیل آن این است که] او به سادگی فراموش کرده بود که جغرافیای استعماریِ زیربنای ایدۀ خودِ آن اندیشورِ خاص را متذکر شود. به عبارت دیگر، گرچه «تاریخ معاصرِ» غرب درهمتنیدگیِ بینهایتی با دانش تخصصی داشته و نیازمند آن دانش بوده، اما وقتی مسئلهای به باقیِ جهان مربوط است، همین اندیشوران اروپایی خاص، به خود اجازه میدهند که اعلانهایی لگامگسیخته و جزمی را بدون داشتن مبنای علمی واقعی مطرح کنند.
چنین ادعایی، بالاخص از آن رو دندانشکن است که سیاست «رادیکالیِ» درهم و برهم فوکو موضوع مورد علاقۀ تازهای در عرصهای دگر- خارج از اروپا و جایی که هیچکس هیچ تخصصی دربارۀ آن نداشت، یعنی ایران- را پیدا میکند. از نظر برخی اینطور به نظر میرسید که فوکو دوباره آماده میشد تا آرمان سیاست انقلابی دیگری را پشتیبانی کند. او حمایتی قوی از انقلاب ۷۹- ۱۹۷۸ ایران نشان داد. با این حال، علت حمایت وی به خاطر آن نبود که انقلاب ایران در آغاز به عنوان کشمکشی علیه امپریالیسم و دولت دستنشاندۀ سیا پدیدار شد. واقعیت این است که او در ضمن نوشتارهای چندجلدی خود پیرامون این موضوع ابداً به این مقوله اشاره نمیکند. بلکه در عوض، آنچه وی را در این زمینه فریفته کرده بود این است که این انقلابی بود که مسیر خود را از دو مرام اصلی سنت مارکسیست- یعنی مبارزۀ طبقاتی و پیشگام انقلابی- جدا کرد (البته فوکو هیچ تحلیل ماتریالیستی از نیروهای مارکسیست در خود ایران ارائه نمیکند). فوکو با استنباط از فرانسیس فوره۸۷ مورخ فرانسوی (François Furet) (مورخ متعصب ضد مارکسیست که فوکو اغلب وی را ستوده است) و با استفاده از شکلی نهچندان ظریف از خاورگرایی۸۸ به معنی تقلید یا به تصویر کشیدن دنیای شرق است. (orientalism)، مدعی میشود که این ملتِ «عقبافتاده» سیاستی اسپیریتوالیستی۸۹ جنبشی نوپدیدِ دینی مبتنی بر این عقیده است که ارواح مردگان وجود دارند و توانایی و تمایل برای برقراری ارتباط با زندگان را دارند. (spiritualism) را زاییدند که بخشی از گذشتۀ اروپا بوده است؛ اما این سیاست بدون دردهای زایمانِ مُدرنیزاسیون۹۰ نظریۀ مدرنیزاسیون، پارادایمی مسلط در علوم اجتماعی در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی بود. مدرنیزاسیون به مدلی از گذار پیشرونده از جامعۀ «پیشمدرن» یا «سنتی» به جامعۀ «مدرن» اشاره دارد. نظریۀ مدرنیزاسیون نشان میدهد که جوامع سنتی با اتخاذ شیوههای مدرنتر توسعه خواهند یافت. بود. شواهد گواه آناند که وی به خاطر این دیدگاهها و فقدان آگاهی کلی نسبت به شرایط مربوطه، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. او بالتبع، انتشار اکسپوزههای۹۱ یعنی افشاگری (exposés) ژورنالیستی دربارۀ سیاست معاصر را مستقلاً متوقف کرد. دلباختگی نسبتاً کوتاه فوکو به سیاست چپگرایی در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ و اوایل دهۀ ۱۹۸۰ به انزجار و انفصالی تام مبدل شد؛ به حدی که او در سال ۱۹۷۵ در واکنش به یکی از شرکتکنندگان در تظاهرات- که از او خواسته بود تا چنانچه مایل است، دربارۀ مارکس برای ایشان سخن بگوید- به تشر پاسخ داد: «دیگر دربارۀ مارکس با من صحبت نکنید. دیگر هرگز نمیخواهم دربارۀ این آقا چیزی بدانم… من دیگر ابداً کاری به کار مارکس ندارم.» [۲۸] او- همچون گلوکسمَنِ بیش از پیش مرتجع- بیش از پیش شیفته و مسحور نئولیبرالیسم گردید. بهطوریکه او در سخنرانیهای خود به سال ۷۹- ۱۹۷۸ آشکارا نئولیبرالیسم را بر اساس ایدۀ آشکارا ارزشمند- نزد خود- چنین توصیف کرد: «جامعهای که بهینهسازی نظامهای تفاوت در آن وجود دارد و در آن جامعه عرصه برای پروسههای متغیر باز مانده است و در چنین جامعهای افراد و رسوم اقلیت تحمل میشوند» [۲۹]. فوکو- برخلاف همۀ پژوهشهای موشکافانه دربارۀ نئولیبرالیسم- توجه ما را اصولاً به مؤلفههای ایدئولوژیک آن جلب میکند و آن را به منزلۀ سیاستِ شیوۀ از قرار معلوم متفاوتِ فکری تثبیت میکند که ربطی به وجه امپریالیستی و استعماری آن به عنوان پروژۀ جهانی اَبَراستثمار و سرکوب شدید ندارد.
فوکو در همان زمان آشکارا از جنبشهای دانشجویی و کارگری کنارهگیری کرد و اظهار داشت که یک شورشیِ ناکنشور است که «سکوت» و «میانهروی تام» را اختیار کرده است.» [۳۰] فوکو، همچون بسیاری از دیگر اندیشوران نسل خود، فریفتۀ این نمایش اخلاقی بود؛ یعنی از کشمکشهای سیاسی عینی فاصله میگرفت و در راستای شکل مبهمی از فردگرایی آنارشیسمِ سبک زندگی یا حتی لیبِرتِریَنیسم ساده و تمرکز به «مراقبت از خویش» پیش میرفت. او جنبشهای سازمانهای رهاییبخش، نظیر فمینیسم و آزادی همجنسگرایی را به دیدۀ تردید مینگریست و این در حالی بود که این جنبشها تابع «ایدئالها و مقاصدی خاص» بودند [۳۱]. او، با توصیف این جنبشها به عنوان باشگاههایی خصوصی و انحصاری، چنین نتیجهگیری میکند که «رهایی حقیقی یعنی: شناختن خود» و معتقد بود که «این رهایی حقیقی اغلب بهوسیلۀ میانجیگری هیچ گروهی محقق نمیشود.» [۳۲] و اگر روشنگری فردی آرمانِ عالی رهاییبخشی باشد، حتی اگر امکان کنش جمعی میسر نشود، بالتبع روشنفکر منبری با تعریف فعالیت خردهبورژوایِ منزوی خویش به منزلۀ خودِ رهاییبخشی، موفق به هماهنگسازیِ کودتایی برهانی و سرنوشتساز شده است. پس زنده باد ضد انقلاب! اما انگار که همۀ اینها کافی نبودند. بنابراین، فوکو با زیادهروی در ارعاب تقلیلگرا و سادهانگارانۀ گولاگ به سراغ پیوستن به دستۀ کُرِ روشنفکران ضد مارکسیست- نظیر فوره و هانا آرنْت- میرود. او مدعی میشود که هر گونه تلاش از رهگذر کنش سیاسی جمعی برای دگرگونی رادیکالی نظام روابط اجتماعی- اقتصادی، ناچاراً به دهشتناکترین پیامدها منتهی میشود [۳۳]. او در یکی از پرخوانندهترین جستارهای خویش به سال ۱۹۸۴ چنین مینویسد: «این هستیشناسی۹۲ مطالعۀ فلسفی طبیعت هستی، شدن، وجود یا حقیقت (ontology) تاریخیِ خودمان را باید از پروژههایی دور کنیم که ادعای جهانی بودن و رادیکال بودن دارند. در حقیقت، ما از رهگذر تجربه میدانیم که ادعای گریز از نظام واقعیت معاصر به منظور فراهم کردن برنامههای کلی برای جامعهای دیگر، شیوۀ دیگر تفکر، فرهنگی دیگر و بینشی دیگر نسبت به جهان، فیالواقع ما را به بازتولید خطرناکترین سنن سوق داده است [۳۴].»
فوکو در عوض، با پرهیز از کشمکش برای تغییر اجتماعی واقعی و اصولی، شیوهای فردی و برهانی از نقد را ابتکار میکند. او این شیوۀ نقد را در سنتی اروپامحور۹۳ مفهومی است که بنا بر آن، اروپا و اروپاییتباران بهطور ماهوی از سایر ملل و قومها متمایز و برترند. (Eurocentrism) نقش میکند و خاستگاه آن سنت را مدافع خودکامگی مُنور میداند (یعنی کانت). او دشمن آریستوکراتیک تودهها (یعنی نیچه) و آن نازی فاقد حس پشیمانی (یعنی هایدگر) را نیز در این سنت لحاظ میکند، اما مارکس را مستثنی میدارد. در مورد بنیانگذار این سنت، نگرش نکتهسنجانۀ روشنگری- بنا به درک فوکو- به مثابۀ «جرئتِ دانستن»۹۴ اشاره به عبارت «جرئت اندیشیدن داشته باش» عبارتی است که در اصل توسط هوراس بهکار رفته بود و با تأکید ایمانوئل کانت در مقالۀ مشهور “روشنگری چیست؟” به شعار جنبش روشنگری بدل شد. از رهگذر عقل۹۵ قوۀ ادراکی است که با آن میتوان بهطور خودآگاهانه معنیها را درک کرد، منطق را به کار برد و واقعیتها را سازماندهی کرد. (reason) و گُفتمان۹۶ به معنای مجموعه یا دستگاه بینشی است که از راه واژگان و گفتارهای نهادینهشده، بر ذهنیتها اثر میگذارد و گاه حتی بر آگاهی یک دوران تاریخی نیز سایه میاندازد، بیآنکه کاربران همواره بر این ذهنیت و خصلت خاص تاریخی آن خودآگاه باشند. (discourse) و در عین حال، اطاعتِ هماره از تَحکمات نظام اجتماعیِ اِعمال شده از سوی پادشاه۹۷ فرمانروایی است که در یک گستره پادشاهی بزرگ، فرمانروایی میکند. (monarch) و ارتش وی است. نیچه- که به طرق بسیار به عنوان نمونهای عالی برای قالب ترجیحی فوکو از نقد خدمت کرد- مخالف مارکسیسم و همچنین سوسیالیسم، دموکراسی و هر پروژۀ سیاسی بود که در پی ارائۀ قدرت به تودهها بودند. چنانکه دومنیکو لوسوردو۹۸ فیلسوف مارکسیست و تاریخنگار اهل ایتالیا (Domenico Losurdo) به تفصیل توضیح داده که نیچه یکی از «آریستوکراتهای رایکال» خودخوانده بود که همانندسازی عقل با سلطه از نظر وی- و بسیاری شبیه به نظر فوکو- به منزلۀ سپری محافظ در برابر نقد منطقی و علمی سلسله مراتبهای طبقاتی، نژادی، جنسیتی و جنسی عمل میکرد [۳۵].
مردی در پس نقابهای بسیار
فوکو در تمام طول دوران حرفهای خویش غرق بازی اندیشورانۀ خردهبورژوای داستانسرایی دربارۀ خود بود و از این رو، عناوین و مواضع گوناگونی را بلهوسانه پذیرا شده یا رد میکرد؛ به نحوی که انگار این عناوین و مواضع، نقابهای بسیاری بودند که بر چهره میگذاشت یا برمیداشت. ولی انگار هیچ چهرۀ قابل تشخیصی در پس این نقابها وجود نداشت. حداقل در مورد او میتوان چنین بیان کرد که «فردیت او یا ترجیحاً ذهن وی» بر عینیت پیشی میگرفت. بسیاری از مفسرین آثار او ایدۀ ضد و نقیض فاعلِ [یا سوژۀ] منحصربهفرد را ستودهاند؛ به نحوی که انگار استاد ایشان – برخلاف اُبژههای تحلیلهای وی- کسی است که هرگز پشت او به خاک مالیده نمیشود؛ چون به باور ایشان، او همواره زرنگتر از اندیشوران تقلیلگرایی بود که فکر میکردند که تناقضگوییهای بلهوسانه وی پیرو الگوهای قابل تشخیصی بودند که [بالاخره] امکان جای دادن آنها در جایی از تاریخ وجود داشت. هر چند، چنانکه هر دو زیستنامهنگاران وی در نمونههایی متعدد خاطر نشان کردهاند، علتی برای این باور وجود دارد که چهرۀ نهفته در پس همۀ آن نقابها، فرصتطلبی سیاسی و به دنبال پیشرفتهای شغل۹۹ اصطلاح “careerist” یعنی کسی که به دنبال پیگیری پیشرفتها در حیطۀ شغلی خود، قدرت و اعتبار در خارج از حیطۀ عملکرد کاری است. خردهبورژوای خویش است. فوکو، در واکنش به موج بزرگ کمونیستی پساجنگ، نقاب مارکسیست را- پس از ترسیم موذیانۀ سبیل نیچه در جایی نامربوط- برای مدتی کوتاه بر چهره گذاشت. او در خلال سالهای جمهوری ارتجاعی پنجم۱۰۰ نام دولت کنونی فرانسه است که از ۵ اکتبر ۱۹۵۸ پدید آمد. این جمهوری توسط شارل دوگل بر ویرانههای جمهوری چهارم فرانسه ساخته شد. درگیر دوگلگرایی شد و همچنان که حرفۀ آکادمیک وی شکوفا میشد، موضع ضدکمونیستیاش آشکار گردید و به همکاری با حکومت پرداخت. با این حال، به دنبال وضعیت شورشآمیز اواخر دهۀ ۱۹۶۰، او سریعاً دریافت که صحنه دستخوش تغییر شده و به اقتضای شرایط، شتابزده دست به کار تغییر جامههای نمایشی خویش گردید. تا آنکه در میانۀ دهۀ ۱۹۷۰، وقتی ضدکمونیسمِ ارتجاعی و در قالب برجستهترین جامههای مبدل- یعنی نوفیلسوفان- با شدت بازگشتند و غلغلۀ رسانهای شگفتانگیزی را موجب شدند، فوکوی دگرپیکرشونده۱۰۱ دگرپیکری (shape shifting) حالتی در داستانها است که موجودی از شکلی به شکل دیگر درمیآید، مثلاً انسان به گرگ تبدیل شده و گرگینه میشود. نیز فرصتی تازه برای بازآفرینی خویش مشاهده کرد. بالتبع، جای تعجب ندارد که وقتی حرفۀ او در حوزۀ آکادمیک آمریکایی ضدکمونیست اوج میگرفت، او را به منزلۀ شخصیتی کامل و بدون نقص تلقی کردند۱۰۲ عبارت ” Put someone on an enormous pedestal “، در معنای تحتاللفظی یعنی «کسی را بر شالودهای عظیم قرار دادن».. البته این بدان معنی نیست که فوکو برخوردار از علل فردی (ذهنی) متعلق به خود برای تغییر نظرات خویش پیرامون موضوعات خاص نبود. اما الگویی واضح در پس این بازیگوشی فرضی است. او همچون دیگر نظریهپردازان فرانسوی، اما با گفتار و رفتاری مخصوص به خود، رکوپراتور۱۰۳ رکوپراتور (recuperator): در لغت به معنی مبدلی حرارتی با جریان متقابل است که از آن برای بازیابی و کنترل و بهینهسازی انرژی در واحدهای صنعتی استفاده میشود. (دربارۀ توضیحات این اصطلاح، به نخستین بخش از این مجموعه رجوع فرمایید.) رادیکالی بود که شهرت او در عرصۀ نظریهپردازی جهانی، با توانایی متلون او برای رادیکال به نظر رسیدن، و در عین حال، بازیابی نظریۀ انتقادی اردوگاه طرفداران کاپیتالیسم۱۰۴ نظامی اقتصادی که در آن پایههای نظامی اقتصادی بر روی مالکیت خصوصی ابزارهای تولید اقتصادی در دست مالکان خصوصی است. (capitalism) تناسب داشت.
در پایان، چنانچه دربارۀ کارکرد اجتماعی آثار فوکو در حیطۀ همزمانی تاریخی وی تردید دارید، کافی است پیامدهای سیاسی کلی آنها را ملاحظه کنید. بالتبع، درمییابید که در حالی که سنت مارکسیست، افادهای به انقلابها و کشمکشهای بیشمار رهاییبخشی داشته است، میراث فوکویی حتی یک مورد از چنین افاداتی را سببساز نبوده است. معهذا میراث وی کارگاه خانگی بسیار قوی دانشگاهیان ضدکمونیستی را به وجود آورد که مصمم هستند تا ظرافتها و حساسیتهای جهاننمای استاد خویش را حفظ کرده و در عین حال تصویری رادیکال را به منظور حذف یک باره و همیشگی نظریه و عمل انقلابی ترویج کنند.
یادداشتها:
[۱] بعضی مسائل اساسی در آثار فوکو- بالاخص، در تواریخِ ظاهراً مادهگرای وی- در مجال دیگری به تفصیل توضیح داده شدند. همین روند درخصوص دیگر نوشتارها در سنت فوکویی- مانند نوشتارهای ژاک رانسیر۱۰۵ فیلسوف فرانسوی، استاد فلسفه در مدرسۀ دانشآموختگان اروپا در ساس فی و استاد بازنشستۀ فلسفه در دانشگاه پاریس (سن دُنی)– نیز به کار رفت. درخصوص فوکو، مثلاً به گابریل راکهیل۱۰۶ فیلسوف فرانسوی- آمریکایی، نویسنده، منتقد فرهنگی و کنشگر (Gabriel Rockhill) رجوع کنید، «فوکو، نسبشناسی، ضد تاریخ»، نظریه و رویداد ۲۳:۱ (ژانویه ۲۰۲۰): ۱۱۹ -۸۵؛ گابریل راکهیل، «اندیشیدن دربارۀ زمان حال، از هستیشناسی رویدادهای جاری تا هستیشناسی بدون…»، رودیسکارت ۷۵ (۳/ ۲۰۱۲): ۱۲۶- ۱۱۴؛ گابریل راکهیل، مداخلات در تفکر معاصر: تاریخ، سیاست، زیباییشناسی (ادینبورگ: انتشارات دانشگاه ادینبورگ، ۲۰۱۷)؛ گابریل راکهیل، منطق تاریخ» تحلیلی از شیوههای فلسفی (پاریس: نسخه هرمن، ۲۰۱۰). جهت نقدهای نگارنده از رانسیر، رجوع به مداخلات در تفکر معاصر و تاریخ رادیکال و سیاست هنر (نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۱۴). جهت نقدهای اخیر از جودیت باتلر۱۰۷ فیلسوف پساساختارگرا و منتقد فمنیست آمریکایی که آثار و موضع سیاسی وی برخاسته از فوکومشربی است- و همچنین میراث دریدا و لویانس۱۰۸ فیلسوف یهودی-فرانسویِ زادۀ لیتوانی، رجوع به جارد ایامز، «سیاست بیفایده آشتیگر جودی باتلر»، کازمونات (۲۶ مه ۲۰۲۰): <https://bit.ly/3h58TVz> و بن نورتون، «کمکهای بلاعوض مکرر فیلسوف پسامدرن جودیت باتلر به ʼپلیس برترʻ کاملا هریس (۱۸ دسامبر ۲۰۱۹): https://bit.ly/2ClYHsq
.
[۲] نیکوس پولانزاس یکی از بهترین گزارشهای نقادانه از کاریکاتورهای تقلیلگرایانه فوکو از سنت مارکسیستی در کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم، را ارائه کرده است. رجوع شود به ترجمه انگلیسی پاتریک کامیلر (لندن: ورسو، ۲۰۱۴).
[۳] با توجه به تعهد آشکار فوکو به تاریخ ماتریالیستی و کنشگری سیاسی، به ویژه در مقایسه با دیگر نظریه پردازان فرانسوی، می توان بحث کرد که او خطرناک تر است، زیرا او از بسیاری جهات، رادیکال ترین رکوپراتور است.
[۴] دیدیه اریبون، «میشل فوکو» (پاریس: فلاماریون، ۱۹۸۹)، ۲۳۷. تمام ترجمهها، مگر اینکه خلاف آن ذکر شده باشد، متعلق به من است.
[۵] برنارد گندرون، «۱۹۶۸ فوکو»، در طولانی ۱۹۶۸: تجدید نظرها و دیدگاه های جدید، ویرایش. دانیل جی. شرمن، رود ون دایک، یاسمین آلیندر، ای. آنیش (بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا، ۲۰۱۳)، ۲۳.
[۶] میشل فوکو، الفاظ و اشیا: دیرینهشناسی علوم انسانی (پاریس: انتشارات گالیمار، ۱۹۶۶)، ۲۷۶.
[۷] میشل فوکو، گفتهها و نوشتهها جلد اول : ۱۹۵۴-۱۹۶۹ (پاریس: انتشارات گالیمار، ۱۹۹۴)، ۵۴۲.
[۸] همان. ۵۴۲.
[۹] به گفته دیوید میسی،”احساسات و تمایلات هواخواهانه اسراییلیش به اندازه بیزاری او از حزب کمونیست فرانسه استوار بود. “(دیوید میسی، زندگی میشل فوکو: زندگینامه. لندن: ورسو، ۲۰۱۹، ۴۰).
[۱۰] ادوارد سعید، فرهنگ و امپریالیسم (نیویورک: نشر وینتج بوکز ۱۹۹۳)، ۲۷۸.
[۱۱] رجوع کنید به : میشل فوکو، گفتهها و نوشتهها جلد چهارم: ۱۹۸۰-۱۹۸۸ (پاریس: انتشارات گالیمار، ۱۹۹۴)، ۵۸-۵۹.
[۱۲] میسی، زندگی میشل فوکو، ۸۴.
[۱۳] رجوع کنید به اریبون، میشل فوکو، ۱۳۲.
[۱۴] کورنلیوس کاستوریادیس، ظهور بی اهمیتی[ La Montée de l’insignifiance] (پاریس: انتشارات دی سول، ۱۹۹۶)، ۳۵.
[۱۵] علاوه بر زندگینامه فوکو، مصاحبه با دیدیه اریبون در برنامه تلویزیونی “Apostrophes” را ببینید: <https://www.youtube.com/watch?v=kLA2Xklj1kU&t=362s>.
[۱۶] برای مثال نگاه کنید به گفتهها و نوشتهها جلد چهارم اثر میشل فوکو، ۷۸-۸۱.
[۱۷] میسی، زندگی میشل فوکو، ۲۶۳.
[۱۸] ریچارد وولین، نسیمی از شرق: روشنفکران فرانسوی، انقلاب فرهنگی و میراث دهه ۱۹۶۰ (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۱۰)، ۲۸۹.
[۱۹] میشل فوکو، گفتهها و نوشتهها جلد اول : ۱۹۵۴-۱۹۷۵ (پاریس: انتشارات گالیمار، ۲۰۰۱)، ۴۴. از آنجایی که این ادعا مربوط به اکتبر ۱۹۶۸ است، ممکن است فوکو در معرض برخی از کارهای اولیه BPP قرار داشته باشد که کمتر به وضوح مارکسیستی بودند.با این حال، هنگامی که او در سال ۱۹۷۲ از آتیکا دیدن کرد، در پی شورش زندان و پس از آن سرکوب خشونت آمیز آن، او به طرز عجیبی کمونیست ها را به خاطر پایبند بودن به ایدئولوژی بورژوایی جنایتکاری که از سازماندهی زندانیان خودداری کردند، مگر اینکه «زندانی سیاسی» باشند، ملامت کرد. («میشل فوکو در مورد آتیکا: مصاحبه»، تلوس ۱۹ (۱۹۷۴): ۱۵۴-۱۶۱).
جکسون، که ترورش جرقهای برای شورش آتیکا تلقی میشد، کمونیستی بود که دقیقاً خلاف آنچه فوکو ادعا میکرد، عمل میکرد. متأسفانه این نوع تقریرها در آثار فوکو بسیار رایج است. من تفسیرهای نادرست فاحش او از دکارت، کانت و نیچه را با دقت در آثار ذکر شده در یادداشت نخست ثبت کرده ام. برادی توماس هاینر تحلیلی از رابطه فوکو با BPP ارائه کرده است که اگرچه شکاف عمیق بین روشنفکران فرانسوی و انقلابیون مارکسیست-لنینیست را نادرست تشخیص داده یا کم اهمیت جلوه می دهد، اما اطلاعات مفیدی ارائه می دهد: “فوکو و پلنگ های سیاه”، سیتی 11:۳. (دسامبر ۲۰۰۷): ۳۱۳-۳۵۶.
[۲۰] رجوع کنید به ویراست جوی جیمز، مجموعه آنجلا دیویس (مالدن، انتشارات بلکول، ۱۹۹۸) و جوی جیمز، مقاومت در برابر خشونت دولتی: رادیکالیسم، جنسیت و نژاد در فرهنگ ایالات متحده (مینیاپولیس: انتشارات دانشگاه مینه سوتا، ۱۹۹۶).
[۲۱] میسی، زندگی میشل فوکو، ۲۱۷.
[۲۲] درباره رابطه فوکو با فیلسوفان نو، نگاه کنید به مایکل اسکات کریستوفرسون، روشنفکران فرانسوی علیه چپ: بزنگاه ضد توتالیتار دهه ۱۹۷۰ (نیویورک: نشر بگرن بوکز، ۲۰۰۴). پیتر دیوز، «فیلسوفان جدید» و پایان چپ گرایی، در رادیکال فیلسوفی ریدر، ویرایش. روی ادگلی و ریچارد آزبورن (لندن: کتاب های ورسو، ۱۹۸۵)، ۳۶۱-۳۸۴; پیتر دیوز، «فلسفه نوول و فوکو»، اقتصاد و جامعه ۸: ۲ (مه ۱۹۷۹): ۱۲۷-۱۷۱.
[۲۳] فوکو، گفته ها و نوشتهها جلد چهارم، ۴۲۱.
[۲۴] رجوع کنید به گابریل راکهیل، «سیا تئوری فرانسوی را میخواند: در مورد کار فکری از بین بردن چپ فرهنگی»، لسآنجلس بررسی کتابها (۲۸ فوریه ۲۰۱۷) : <http://thephilosophicalsalon.com/the-cia-reads-french-theory-on-the-intellectual-labor-of-dismantling-the-cultural-left/>.
[۲۵] الکساندر سولژنیتسین، که نقد جناح راست او از ایالات متحده آمریکا به عنوان معیار طلایی برای گلوکسمن و فوکو بود، در غرب مورد استقبال هاینریش بول و شبکه های سیا که در آلمان با آنها درگیر بود قرار گرفت (به مستند Hans-Rüdiger Minow در سال ۲۰۰۶ برای ARTE مراجعه کنید). , Quand la CIA infiltrait la Culture: <https://www.youtube.com/watch?v=58QTcf_mFag>).
[۲۶] این اعداد توسط انجمن مخالفان مسئول، گروهی متشکل از ۱۴ افسر سابق سیا، محاسبه شد. جان استاکول، یکی از اعضای موسس آن، یافته های خود را در اینجا به بحث گذاشته شده است : <https://www.youtube.com/watch?v=RD8OOyoavZM>. همچنین کتاب گارد پراتورین: نقش ایالات متحده در نظم نوین جهانی را ببینید (بوستون: نشر ساوت اند، ۱۹۹۱).
[۲۷] فوکو، گفته ها و نوشتهها جلد سوم، ۳۹۸. تاکید از من نویسنده متن است.
[۲۸] میسی، زندگی میشل فوکو، ۳۴۸-۹.
[۲۹] میشل فوکو، تولد زیستسیاست: درسگفتارها در کالج دو فرانس، ۱۹۷۸-۱۹۷۹، ویرایش. میشل سنلارت، ترجمه. گراهام برچل (نیویورک: پالگریو مک میلان، ۲۰۰۸)، ۲۵۹-۲۶۰. بهترین کتاب در باب رابطه فوکو با نئولیبرالیسم، دانیل زامورا و مایکل سی بهرن، ویرایشهای فوکو و نئولیبرالیسم است (کمبریج: چاپ پولی، ۲۰۱۶). همچنین نگاه کنید به دانیل زامورا، «چگونه میشل فوکو نئولیبرالیسم را اشتباه گرفت،» ژاکوبین (۶ سپتامبر ۲۰۱۹): < https://bit.ly/3kEqSUN >.
[۳۰] فوکو، گفته ها و نوشته ها جلد سوم، ۶۷۰.
[۳۱] همان. ۶۷۷.
[۳۲] همان. ۶۷۸.
[۳۳] لازم به یادآوری است که طبق گزارش سال ۲۰۱۶ توسط اداره آمار دادگستری، ۶.۶ میلیون نفر در ایالات متحده تحت نظارت اصلاحی هستند (https://www.bjs.gov/content/pub/press/cpus16pr. pdf).
در پایان پاکسازیهای بزرگ، کل جمعیت زندانیان در گولاگ به ۲ میلیون نفر رسید، اما بیش از نیمی از زندانیان با مرگ استالین در سال ۱۹۵۳ آزاد شدند. زندانهای شوروی، علاوه بر این، اردوگاه مرگ نبودند و بیشتر زندانیان به آنجا بازگشتند. طبق سوابق بایگانی، سالانه ۲۰ تا ۴۰ درصد از جمعیت زندانیان را تشکیل می دهد. مایکل پارنتی یکی از دقیقترین گزارشهای تاریخی از گولاگ را ارائه کرده است که پادزهری است برای تاکتیکهای ترساندن بیمعنی که معمولاً برای دور زدن تحلیلهای هوشیارانه استفاده میشود، در کتاب لباسهای سیاه و سرخ: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم (سانفرانسیسکو:لایت بوکستور، ۱۳۷۶)، ۷۶-۸۶.
[۳۴] فوکو، گفته ها و نوشته ها جلد چهارم، ۵۷۵.
[۳۵] رجوع کنید به دومنیکو لوسوردو، نیچه، شورشی اشرافی، ترجمه. گرگور بنتون (لیدن: بریل، ۲۰۱۹).
واژهنامه
| A | |
| الغای بردهداری | Abolition of slavery |
| حرفه (مسیر شغلی) آکادمیک | Academic career |
| تاب آوردن | Abide |
| خارج از کشور | Abroad |
| کارزار انتزاعی | Abstract battle |
| ممتنع بودن | Abstention |
| دسترسی | Access |
| تخصصگرایی آکادمیک (علمی) | Academic specialization |
| شرح | Account |
| کنشگرایی، عملگرایی | Activism |
| قرابت داشتن | Akin to |
| تشبیه | Analogy |
| طرفداری کردن، جانبداری کردن | Adhere |
| تحلیل، آنالیز | Analysis |
| فرض | Assumption |
| آشکار | Apparent |
| آرمان عالی | Apotheosis |
| مقاله | Article |
| اسباب | Apparatus |
| آگاهی، التفات | Aware |
| سازماندهی علیه کاپیتالیسم | Anti- capitalist organizing |
| B | |
| مانع | Barrier |
| نبرد | Battle |
| جزئیات زیبا | Beautifully detailed |
| آشکار شدن | Become clear |
| زیستنامهنگار | Biographer |
| نفس کشیدن، تنفس | Breathing |
| ارعاب، باجگیری | Blackmail |
| سپر محافظ | Bulwark |
| خارج از عرف | Beyond the pale |
| C | |
| سرمایه | Capital |
| پرتاب کردن (با منجنیق) | Catapult |
| اختیار تام | Carte blanche |
| گرانیگاه | center of gravity |
| ملاحظهکارانه | Circumspect |
| تغییر | Change |
| رقیب | Competitor |
| پیچیده | Complex |
| پیچیدهسازی | Complexification |
| اجزای تشکیلدهنده | Component parts |
| همنوا کردن | Conform |
| گیج کردن | Confuse |
| مفهومی | Conceptual |
| تلقی کردن، اندیشزایی کردن | Conceptualized |
| ساختن | Construct |
| معاصر | Contemporary |
| افاده | Contribution |
| همدستی، همکاری | Collaboration |
| به پایان رسیدن | Come to an end |
| گندهدماغ و بیعلاقه به امور سیاسی | Condescendingly apolitical |
| پیکربندی | Configuration |
| کنش جمعی | Collective action |
| دگرگونی اجتماعی جمعی | Collective social transformation |
| کنش سیاسی جمعی | Collective political action |
| محکوم کردن | Condemn |
| متن | Context |
| منتقد | Critic |
| محفل | Circle |
| کشمکش سیاسی عینی | Concrete political struggle |
| مراقبت از خویش | Care of self |
| پیامد | Consequence |
| جامه نمایش | Costume |
| دغدغه | Concern |
| اندیشور حرفهای | Career intellectual |
| تناقض | Contradiction |
| ضد نهاد | Counterinstitution |
| شخصیت پیچیده | Complicated figure |
| برخوردار از ارتباط منطقی | Coherent |
| آزادی فرهنگی | Cultural freedom |
| گزینش کردن | Co- opt |
| تأمین مالی شده توسط شخصیت حقوقی | Corporate funded |
| D | |
| مدافع | Defender |
| شکست دادن | Defeat |
| منکر | Denier |
| موضع آگاهانه | Deliberate stance |
| بیآبرو کردن | Discredit |
| تدوین، ساختن، به وجود آوردن . . . | Develop |
| درهم و برهم | Desultory |
| انهدام | Demolition |
| متمایز کردن | Differentiate |
| تفاوت | Difference |
| دگراندیش | Dissident |
| برهانی، استدلالی | Discursive |
| پرت کردن حواس | Distract |
| گفتمان | Discourse |
| خانگی | Domestic |
| نیروی محرک | Driving force |
| زبالهدان تاریخ | Dustbin of history |
| شرکتکننده در تظاهرات | Demonstrator |
| انزجار | Disgust |
| انفصال | Dismissal |
| برهانی | Discursive |
| حساس، سرنوشتساز | Decisive |
| سلطه | Domination |
| وانمودین | Diversionary |
| موافق نبودن | Disagree |
| تفرقهافکنی | Dividing |
| خلع ید | Dispossess |
| E | |
| اولیه | Early |
| اقتصادی | Economic |
| حذف | Eliminate |
| نخبه | Elite |
| مؤلفه، عنصر | Element |
| شرح دادن | Elucidate |
| زمین | Earth |
| دادههای تجربی | Empirical data |
| توضیح | Explanation |
| توضیحی، روشنگر | Explanatory |
| استثمار (بهرهکشی) | Exploitation |
| پدیدار شدن، ظهور کردن | Emerge |
| تعهد، مشغولیت | Engagement |
| گواه | Evidence |
| تکامل، فرگشت | Evolution |
| مقتدرانه | Ex- cathedra |
| استثناء | Exception |
| انحصاری | Exclusionary |
| عبارت | Expression |
| روشنگری | Enlightenment |
| جستار | Essay |
| پرهیز کردن | Eschew |
| دشمن | Enemy |
| کارمند | Employee |
| رهاییبخشی | Emancipation |
| مشارکت گسترده | Extensive involvement |
| F | |
| دروغین، کذب | Faux |
| افسانهسازی | Fictionalization |
| ماهی | Fish |
| تقویت کردن | Fortify |
| کذب، ساختگی، دروغین | False |
| شیفته و مسحور شدن | Fascinate |
| خصیصه | Feature |
| مقابله کردن | Fight |
| زننده | Flagrant |
| کاستی | Flawed |
| پروسههای متغیر | Fluctuating process |
| شکوفا شدن | Flourish |
| حکومت خارجی | Foreign government |
| چارچوب | Framework |
| تداعی آزاد داشتن | Free associate |
| بنیادی | Fundamental |
| تشکل | Formation |
| G | |
| جنسیتی | Gender |
| جهانی | Global |
| جنسیتی | Gendered |
| نسل | Generation |
| جهانی | Global |
| جامه مبدل | Guise |
| H | |
| مُردد | Hesitant |
| میراث | Heritage |
| تاریخی | Historical |
| گل مجلس، نقطه اوج، . . . | High point |
| آموزش عالی | Higher education |
| سلسله مراتب | Hierarchy |
| عاملیت بشری | Human agency |
| مداخله بشردوستانه | Human intervention |
| I | |
| ایده | Idea |
| همانندسازی | Identification |
| نوپا | Inchoate |
| توهم | Illusion |
| نابرابری | Inequality |
| ایدئال | Ideal |
| منحصربهفرد | Idiosyncratic |
| گیرا، مؤثر | Impressive |
| استقلال | Independence |
| مصاحبه | Interview |
| بیش از حد | Inordinately |
| جزء جداییناپذیر | Integral |
| اندیشور | Intellectual |
| اجماع اندیشورانه | Intellectual consensus |
| یپیچیدگیهای اندیشورانه | intellectual sophistication |
| مهیج | Intense |
| سرکوب شدید | Intensified repression |
| نهاد | Institution |
| نهادینه کردن | Institutionalize |
| منطق درونی | Internal logic |
| ظریف و پیچیده | Intricate |
| طبقه اندیشور | Intellectual order |
| خودمختاری اندیشور | Intellectual autonomy |
| تعبیر | Interpret |
| بینفردی | Interpersonal |
| وارونی | Inversion |
| سرمایهگذاری کردن | Invest |
| درگیری | Involvement |
| وسوسهانگیز | Irresistible |
| دلباختگی (کوتاه و مختصر) | Infatuation |
| میانجی | Intermediary |
| منزویسازی | Isolating |
| منزوی | Isolated |
| زیادهروی کردن | Indulge |
| وضعیت شورشآمیز | Insurgency |
| نابرابری | Inequality |
| مداخله کردن | Intervene |
| در اوج فعالیت | In full swing |
| مورد استفاده ابزاری | Instrumentalize |
| سیاستهای هویتی | Identity politics |
| متمرد | Insurgent |
| J | |
| K | |
| دانش | Knowledge |
| دانشآوری | Knowledge production |
| شناختن خود | Knowing oneself |
| L | |
| سخنرانی | Lecture |
| رهاییبخش | Liberation |
| کانون توجهات | Limelight |
| نظریه زنده | Living theory |
| قدرت محلی | Local power |
| محیط (زمینه) محلی | Local context |
| تطمیع کردن | Lure |
| سبک (اسلوب) زندگی | Lifestyle |
| M | |
| نگاشت | Mapping |
| استراتژی (راهکار) بازاریابی | Marketing strategy |
| حاشیه تمهید | Margin |
| تودهها | Masses |
| شکوهمند | Magnificent |
| مادّی | Material |
| اسناد و مدارک ملموس (مادّی) | Material record |
| مطرود | Marginalized |
| بَد گفتن | Malign |
| محیط بازار | Marketplace |
| طبقه اربابان | Master race |
| دورنمای رسانهای | Media spectacle |
| چپگرای نظامی | Militant leftist |
| نزاعطلبی | Militancy |
| بسیج | Mobilization |
| تفوق اخلاقی | Moral excellence |
| اخلاقاً تحملناپذیر | Morally intolerable |
| جنبش | Movement |
| N | |
| بدیع | Novelty |
| برتری طبیعی | Natural superiority |
| تعهدگریزانه | Noncommittal |
| ناکنشور | Non- active |
| شکل مبهم | Nebulous form |
| O | |
| عینیت (ذهنیت) | Objectivity (subjectivity) |
| غیبی | Oracular |
| غلبه | Overcome |
| ضد و نقیض | Oxymoronic |
| شیء | Object |
| عامل | Operative |
| عملگر | Operator |
| عملیات (کلان و خرد) | (major and minor) operation |
| ظلم و ستم | Oppression |
| با فرصتطلبی | Opportunistically |
| بهینهسازی | Optimization |
| مدار | Orbit |
| سازمان | Organization |
| سازماندهی کردن | Organizing |
| جهاننما (نمونهای از منظومه شمسی) | Orrery |
| جهتگیری | Orientation |
| صوری، ظاهری | Ostensible |
| هماهنگ کردن | Orchestrate |
| P | |
| مدحنامه | Panegyric |
| تخصص خاص | Particular expertise |
| رقتانگیز | Pathetic |
| عریضه | Petition |
| حیثیت | Prestige |
| نقطه نظر | Point of view |
| سیاسی | Political |
| فرصتطلب سیاسی | Political opportunist |
| سازمان سیاسی | Political Organization |
| غوطهوری | Plunge |
| عمیق | Profound |
| مقصود | Purpose |
| اقدام عمومی | Public action |
| موضع سیاسی | Political position |
| موضع | Position |
| قدرت | Power |
| شبکه قدرت | Power network |
| اعلامیه | Pronouncement |
| محصول | Production |
| ناب، دستنخورده | Pristine |
| خصوصی | Private |
| بنیانگذار، بانی، مؤسس، نیا | Progenitor |
| برنامه حزبی | Platform |
| Q | |
| R | |
| نژادی | Racial |
| رهاییبخش نژادی | Racial emancipation |
| تسلط یافتن | Reign |
| وازنی | Rejection |
| شورشی | Rebel |
| واقعیت | Reality |
| بازآفرینی | Reproduce |
| رادیکال | Radical |
| موشکافانه | Rigorous |
| پژوهش، مطالعه، تحقیق | Research |
| فوقالعاده | Remarkably |
| شهرت، آوازه . . . | Reputation |
| نژادی | Racialized |
| رادیکال | Radical |
| مرتباً | Regularly |
| سرکوب | Repression |
| تحقیق | Research |
| احترام به آزادی در اختیار | Respectful discretion |
| انقلابی | Revolutionary |
| دقت | Rigor |
| عطف به ماسبق | Retroactive |
| انقلاب | Revolution |
| گسیختگی | Rupture |
| با تشر جواب دادن | Retort |
| تقلیلگرا | Reductive |
| S | |
| خودخوانده | Self- proclaimed |
| جداسازی | Severing |
| یکپارچه | Seamless |
| جدیّت | Seriousness |
| دانشپژوهی | Scholarly |
| اجتماعی | Social |
| روابط اجتماعی | Social relations |
| کارکرد اجتماعی | Social function |
| تمامیت اجتماعی (سوسیال توتالیته) | Social totality |
| شبیه به نظر رسیدن | Sound similar |
| موفق شدن | Succeed |
| حریف پروپاقرص | Staunch opponent |
| تقلا (کردن)، کوشش (کردن)، کشمکش، تضاد | Struggle |
| حمایت، پشتیبانی | Support |
| سطحی | Surface |
| بیان کردن | Suggest |
| همدردی | Sympathy |
| نظام | System |
| نظاممند | Systematic |
| تابع بودن، مادون | Subordinate |
| سادهانگارانه | Simplistic |
| روابط اجتماعی و اقتصادی | Socioeconomic relations |
| استراتژیها، راهکارها | Strategies |
| درهمآمیختن، ترکیب کردند | Synthesize |
| T | |
| تاکتیک | Tactics |
| تخصص فنی | Technical expertise |
| مصاحبهای دندانشکن | Telling interview |
| نظریه و عمل | Theory and practice |
| اندیشیدن | Thinking |
| کلیسازی، تمامیتبخشی | Totalizing |
| نظامی تمامیتبخش | Totalizing system |
| توتالیته | Totalitarian |
| دگرگونشونده | Transformative |
| حقیقت | Truth |
| نفوذ | Trenchancy |
| U | |
| جهان | Universe |
| صحنه عقلانیت جهانی | Universal intellectual |
| اثبات نشده | Unproven |
| مؤدبانه | Urbane |
| تزلزلناپذیر | Unwaveringly |
| پیامد ناخواسته | Unintended consequence |
| V | |
| ایده ارزشمند | Valuable idea |
| تثبیت کردن | Valorize |
| سربسته | Vaguely |
| خشن | Violent |
| خصمانه | Virulent |
| پرهیاهو | Vociferous |
| عوامانه، بیمعرفت | Vulgar |
| W | |
| گسترده | Widespread |
| مأمور خودخواسته | Witting agent |
| نوشتارها | Writings |
| آثار | Work |
| جهان | World |
| پرخوانندهترین | Widely read |
| بهانهگیری بلهوسانه | Whimsical tergiversation |
| با شدت | With a vengeance |
| آزادی زنان | Women liberation |
| X | |
| Y | |
| Z |
مترجم: آریا سلگی
این مقاله ترجمهای است از:
Foucault: The Faux Radical By Gabriel Rockhill
دیدگاهتان را بنویسید