سکوتهای پرنفوذ و عادیسازیِ خشونت
پس از انتشار یادداشتی از من با عنوان «آیا بیطرفی، بیشرفی است؟!» در صفحۀ اینستاگرام، نقدی با عنوان «اخلاقِ سکوت و سخن» از امید کشمیری عزیز، توسط رسانۀ تعمق منتشر شد. از امید عزیز برای دقت، جدیت و مسیولیت فکریاش و از رسانۀ تعمق برای فراهمکردن فضای گفتوگوی انتقادی، صمیمانه سپاسگزارم. آنچه در ادامه میآید تأملاتم دربارۀ این نقد است؛ تأملاتی که میکوشند هم نقاط توافق را روشن کنند و هم محل اختلاف را.
صفر. کجاها باهم موافقیم؟
نقد امید کشمیری عزیز به یادداشت اخیر من یک امتیاز مهم دارد: بهجای سوختن در خشم، از پیچیدگی اخلاقی دفاع میکند. او هشدار میدهد شعار «بیطرفی، بیشرفی است» اگر تبدیل به متر اخلاقی شود، میتواند زبان را دوگانهساز کند، قطبیسازی را تشدید کند، و گفتوگوی عقلانی را ضعیف کند. این هشدار، هم اخلاقاً جدی است و هم از منظر سیاسی قابلفهم. من نیز به همین خاطر، یادداشتم با عنوان «آیا بیطرفی، بیشرفی است؟» را دقیقاً با همین نگرانی شروع کردم و نوشتم: «اگر قرار است این جمله به یک معیار اخلاقی تبدیل شود، باید دقیقترش کنیم، وگرنه خودش به ابزار حذف و برچسب زدن بدل میشود».
در یک نقطۀ دیگر هم با امید همدل هستم: شبکههای اجتماعی تنها میدان کنش اخلاقی نیستند و مسئولیت اجتماعی را نمیشود به پست و استوری فروکاست. همچنین او درست میگوید داوری اخلاقی بر اساس «حدس انگیزهها» لغزنده است و میتواند فرهنگ سوءظن بسازد. من نیز از این لغزش بیم دارم. اما اختلاف از جایی شروع میشود که این احتیاطهای درست، تبدیل به یک تعمیم میشود و آن تعمیم، در وضعیتهای بحرانی، میتواند کارکرد اخلاق را خنثی کند.
یک. مخاطب کیست؟
مخاطب یادداشت من عموم مردم نبودند. من صریح نوشتم: «این داوری متوجه عموم مردم رنجکشیده نیست؛ بسیاری سکوت میکنند چون زخم دارند، چون توان ندارند، چون میخواهند دوام بیاورند». پس بحث من نه دربارۀ شهروند فرسوده است، نه دربارۀ مردم داغدار، نه دربارۀ کسی که داده کافی ندارد یا توان روانی ندارد. مخاطب من کسانی بودند «که پایگاه اجتماعی دارند و سکوتشان بیاثر نیست، اما سکوت را همزمان درس اخلاق میکنند». یعنی کسانی که در میدان عمومی همواره حضور پررنگ دارند، اثر میگذارند و بعد همان میدان را با نسخههای اخلاقی مدیریت میکنند. لطفاً توجه کنید که اگر این قید برداشته شود، کل بحث تبدیل میشود به سرزنش جمعی، و من دقیقاً میخواستم جلوی همین سوءتعبیر را بگیرم.
دو. موقعیت چیست؟
نقد امید گاهی طوری جلو میرود که انگار ما دربارۀ یک قاعدۀ همیشگی حرف میزنیم. درحالیکه یادداشت من دربارۀ وضعیت پس از کشتار ۱۸ و ۱۹ دیماه بود. در چنین وضعیتهایی، اخلاق فقط توصیه به خونسردی و سکوت نیست. مسئله مرزهای حداقلی انسانیت است: عادیسازینشدن خشونت، محونشدن قربانی، و وارونهنشدن معنای رنج و… .
این یعنی ممکن است در موقعیتهای دیگر، مکث فضیلت باشد. اتفاقاً من خودم هم در موارد دیگر دعوت به مکث کردهام. اما در وضعیتهایی که جامعه درگیر خشونت گسترده است، برخی سکوتها وقتی با نقش عمومی پیوند میخورند، صرفاً امر خصوصی نمیمانند (برای نمونه مراجعه کنید به یادداشتم با عنوان «هیجانِ قضاوت»).
سه. سکوت هم کنش است.
امید در یک جملۀ کلیدی میگوید: «در غالب موارد اصل بر سکوت است نه سخنگفتن، و برای سخنگفتن، آنهم علنی و عمومی، باید دلیل داشته باشیم، نه بالعکس». من با این بخش موافقم که سخن گفتن باید دلیل داشته باشد. اما با «اصل بر سکوت» بهعنوان پیشفرض اخلاق عمومی، در بحرانهای کشتار و خشونت گسترده موافق نیستم، دستکم در مورد صاحبان تریبون و پایگاه اجتماعی همچون سلبریتیها، ورزشکاران و اساتید دانشگاهی و چهرههای مطرح. دلیل این حساسیت هم روشن است: وقتی یک کنش هنجاری به شکل «اصل» صورتبندی میشود، در عمل بار اثبات را جابهجا میکند و ازاینپس، اعتراض و مطالبهگری باید دائم توضیح بدهند؛ درحالیکه سکوت بینیاز از توضیح میماند.
چرا؟ چون در این موقعیتها سکوت هم نوعی کنش است، نه نبود کنش. سکوتِ پرنفوذ میتواند پیام داشته باشد، حتی اگر گوینده ادعا کند پیام ندارد؛ میتواند عادیسازی کند، افق اخلاقی را پایین بیاورد، و قربانی را در مه فراموشی رها کند! اکنون ممکن است یک نفر با پذیرفتن کنشبودن سکوت بگوید «کنشبودن سکوت بهخودیخود به معنای خطابودن آن نیست». بنابراین، سؤال این خواهد بود: چه زمانی سکوت «قابل انتقاد» میشود؟
پاسخ من این است: وقتی سکوت به شکلی معقول در برابر دیگران «توجیهپذیر» نباشد، یا وقتی سکوت تبدیل به هنجار عمومی شود و برای دیگران نسخه اخلاقی بسازد. یعنی بار دلیل فقط روی دوش سخن گفتن نیست؛ سکوت هم، در موقعیتهای خاص، باید بتواند دلیل بیاورد.
چهار. حداقل مرزبندی یعنی چه؟
یکی از نقاط اختلاف، خلط میان دو نوع سخنگفتن است. امید میترسد روشنفکر تبدیل به ماشین اظهارنظر شود و «حرافی به هر قیمت» جای تفکر سنجیده را بگیرد. این نگرانی درست است. اما سخنگفتن همیشه یکچیز نیست. برای اینکه بحث دقیق شود، باید «مرزبندی حداقلی» را تعریف کنیم، وگرنه هر کس میتواند بگوید شما فقط نام مطالبه را عوض کردهاید. منظور من از مرزبندی حداقلی این نیست که همه تحلیل سیاسی بدهند، یا دربارۀ راهحلها موضع حزبی و یا جناحی بگیرند. مرزبندی حداقلی یعنی یکی از این کارهای ساده و کمادعا، بسته به امکان و امنیت و نقش فرد:
• تأیید عمومی رنج و سوگ، بدون تحقیر و بدون نسبیسازی.
• پرهیز از وارونهسازی اخلاق، مثلاً اینکه قربانی مقصر جلوه داده نشود!
• رد صریح خشونت عریان و کشتار.
• پرهیز از حمله به اعتراض و نقد، به اسم عقلانیت.
اینها در حوزۀ اخلاق، «قهرمانی» نیستند. اینها حداقلهای اخلاقیاند که قرار نیست جامعه را دوپاره کنند، بلکه بناست مانع سقوط اخلاق به بیتفاوتی شوند.
پنج. مسئولیت کدام است؟
وقتی از «پایگاه اجتماعی» حرف میزنیم، باید نوع مسئولیت را تفکیک کنیم تا بحث به برچسبزنی نلغزد.
• مسئولیت اخلاقی یعنی اینکه بتوان کسی را سرزنش کرد.
• مسئولیت سیاسی یعنی اینکه فرد به دلیل جایگاهش، در برابر جامعه پاسخگوست و باید سهم خود را در حفظ افق عمومی بپذیرد، حتی اگر قصد بدی نداشته باشد.
• مسئولیت حرفهای یعنی تعهدات یک نقش خاص، مثل استاد دانشگاه یا روزنامهنگار.
بحث من بیش از هر چیز در قلمرو مسئولیت سیاسی و پاسخگویی نقشمحور است، نه روانکاوی نیت افراد و نه سرزنش کور. یعنی میگویم صاحبان تریبون باید مراقب اثر اجتماعی سکوت و اثر اجتماعی هنجارسازی سکوت باشند.
شش. چه کسی را با این معیار نمیسنجیم؟
اینجا باید یک نکته را روشن و صریح گفت: اگر کسی پیشتر در فضای مجازی فعال نبوده، امروز هم از او انتظار کنش اجتماعی در فضای مجازی نیست. معیار من «سابقۀ رسانهای» به معنای خام نیست. معیار من «نقش و وابستگی متقابل» است. مسئله دقیقاً دربارۀ سلبریتیها و افراد دارای پایگاه اجتماعی است که اعتبار، شهرت و گاهی ثروتشان در همین میدان عمومی و در همین فضای مجازی ساختهشده و حضورشان بخشی از نقش عمومیشان شده است. برای چنین فردی، سکوت در بحران کشتار فقط انتخاب شخصی نیست، چون میدان اثر او همانجاست. اما کسی که عامدانه بیرون ایستاده، یا اساساً آن سرمایه را از این مسیر نساخته، مطمئنناً باهمان معیار سنجیده نمیشود.
هفت. نیتها یا توجیهها؟!
امید درست میگوید که انگیزهها مبهماند و داوری بر اساس حدس انگیزهها خطرناک است. من هم با او موافقم. اما از این مقدمه، نتیجه نمیشود که داوری اخلاقی دربارۀ سکوت تقریباً ناممکن است. راه دقیقتر این است که اگرچه ما به نیتها دسترسی قطعی نداریم، اما به توجیههای علنی دسترسی داریم. بنابراین داوری را نباید روی «کشف انگیزه پنهان» بنا کرد، بلکه باید روی «اخلاق توجیه علنی» بنا کرد. این یعنی نقد من عمدتاً متوجه کسانی است که سکوت میکنند و همزمان آن سکوت را بهعنوان فضیلت عمومی عرضه میکنند، یا نقد و اعتراض را به اسم عقلانیت بیاعتبار میکنند. اینجا دیگر مسئله ذهنخوانی نیست. مسئله نقد یک ادعای هنجاری علنی است.
حال، اگر کسی سکوت میکند و هیچ توجیه هنجاری هم عرضه نمیکند، داوری من دربارۀ او حداقلیتر و محتاطانهتر است: میتوان از او پاسخگویی خواست، اما حق نداریم بهسرعت او را به رذیلت یا همدستی متهم کنیم.
هشت. دو خطر
امید از فرهنگ سوءظن میترسد. من هم از آن بسیار بیم دارم. اما در کنار آن باید از فرهنگ عادیسازی هم ترسید؛ فرهنگی که در آن سکوتهای پرنفوذ در برابر خشونت گسترده، مرزهای اخلاقی را پایین میآورد و بعد هر اعتراض را «افراط» مینامد. بنابراین از دیدگاه من، اخلاق عمومی باید میان این دو خطر راه برود. مسیرش هم همین سه تفکیک است: مخاطب را دقیق کنیم، موقعیت را دقیق بفهمیم، و داوری را از انگیزه خوانی بهنقد توجیههای علنی منتقل کنیم.
در پایان، علیرغم برخی از همدلیها و موافقتهایم که شرح دادم، من هنوز بر جمله پایانی یادداشت قبلیام میایستم: «مسئلۀ ما این نیست که همه فریاد بزنند. مسئله این است که سکوت را مقدس نکنیم و نقد را مبتذل». نقد امید کمک میکند ما از شعار فاصله بگیریم. اما اگر احتیاط، اصل را بر سکوت بگذارد، یا مرزبندی حداقلی را با حرافی روزمره یکی کند، آنوقت ناخواسته به همان چیزی خدمت میکند که قرار بود از آن دور شویم، یعنی خنثیکردن مسئولیت اجتماعی به نام پیچیدگی.
در چنین بحرانهایی، حداقلِ اخلاق، بالا میرود، نه به خاطر قهرمانسازی، بلکه چون خطر عادیسازیِ خشونت و محوشدن قربانی، هزینه سکوتهای پرنفوذ را افزایش میدهد و مسئولیت نقشمحور را پررنگتر میکند. بنابراین، در بحرانهایی مثل حوادث ۱۸ و ۱۹ دیماه و کشتار گسترده، سکوت برای صاحبان تریبون فقط نبودِ سخن نیست؛ سکوت هم یک کنش اجتماعی است؛ و اگر قرار است اخلاق را از شعار نجات دهیم، باید هم گفتن را دقیق کنیم، هم نگفتن را.
دیدگاهتان را بنویسید