جستجو برای:
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری
 
تعمق
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری

ورود و ثبت نام

تعمقمقالاتتاریخ و سیاستآرایش غلیظ یک جسد: بازاریابی برای استبداد در عصر نسیان

آرایش غلیظ یک جسد: بازاریابی برای استبداد در عصر نسیان

3 اسفند 1404
علی غریب‌دوست
تاریخ و سیاست
381 بازدید

در هوای مسموم لحظۀ حال، آنجا که آینده در هاله‌ای از ابهام فرورفته و اکنون، سنگینی ملال‌آور خود را بر شانه‌هایمان تحمیل می‌کند، همواره اشباحی از گذشته سر برمی‌آورند. این اشباح، ردای منجی بر تن دارند و با صدای گرم و نوستالژیک، ما را به بازگشت به بهشتی گمشده فرامی‌خوانند؛ بهشتی که ادعا می‌کنند از ما دزدیده شده است. امروز، یکی از این اشباح، قدرتمندتر از همیشه، در آسمان فرهنگی و سیاسی ایران به پرواز درآمده است: شبح تاج‌وتخت، شبح سلطنت پهلوی.

اما این شبح، خاطرۀ یک واقعیت زیسته نیست؛ بلکه یک فرآوردۀ دقیق و مهندسی‌شده، یک هولوگرام خوش‌آب‌ورنگ است که در کارخانۀ عظیم «صنعت فراموشی» تولید و به‌صورت انبوه در بازار مکارۀ رسانه‌ها توزیع می‌شود. این پروژه صرفاً تلاشی سیاسی برای کسب قدرت نیست؛ بلکه یک جنگ تمام‌عیار فرهنگی بر سر حافظه، معنا و خود حقیقت است. در برابر این هجوم سازمان‌یافته به آگاهی جمعی، برخی از سر سادگی یا از فرط استیصال، نسخۀ «فروتنی»، «مدارا» و «گفت‌و‌گو» را تجویز می‌کنند؛ غافل از آنکه فروتنی در برابر دروغی سامان‌مند، فضیلت نیست، بلکه عین همدستی در جنایت علیه حافظه است.

آنچه امروز گفتمان سلطنت‌طلب به‌عنوان «تاریخ» به ما عرضه می‌کند، بیش از هر چیز، یادآور مفهوم «فراواقعیت» ژان بودریار است؛ وضعیتی که در آن، رونوشت جای اصل را می‌گیرد و تصویر، از خود واقعیت، واقعی‌تر به نظر می‌رسد. تاریخ دوران پهلوی در این فرایند، از تمام پیچیدگی‌ها، تضادها و رنج‌هایش تهی گشته و به یک کالای مصرفی تجملی بدل شده است؛ یک «وانموده» که هیچ اصلی در جهان واقعیت ندارد. این تاریخ، دیگر مجموعه‌ای از رخدادها، مبارزات طبقاتی، سرکوب‌های خونین و وابستگی‌های اقتصادی نیست؛ یک کلیپ اینستاگرامی بی‌وقفه است: مجموعه‌ای بی‌پایان از تصاویر کارت‌پستالی از مهمانی‌های مجلل دربار، لباس‌های مد روز شهبانو، خیابان‌های شمال شهر تهران که گویی از یک فیلم اروپایی بیرون آمده‌اند، و رژه‌های نظامی پرطمطراق. این تصاویر، دروغ محض نیستند، اما با حذف هوشمندانۀ «دیگری» ناخوشایند، به ابزار تولید یک دروغ بزرگ‌تر بدل می‌شوند. در این دیزنی‌لند تاریخی که برای ما ساخته‌اند، اثری از حلبی‌آبادهای جنوب تهران، چهرۀ تکیدۀ کشاورزان ورشکسته، نگاه‌های مضطرب کارگران در کارخانه‌های مونتاژ، و فریادهای خاموش شدۀ هزاران زندانی سیاسی در کمیتۀ مشترک ضدخرابکاری نیست. تاریخ در اینجا به تابلوی نقاشی‌ای بدل شده که نقاش، عامدانه تمام سایه‌ها را پاک‌کرده تا تنها درخشش خیره‌کنندۀ نور باقی بماند.

این فرایند، مصداق دقیق همان چیزی است که والتر بنیامین آن را «زیبایی‌شناختی‌کردن سیاست» می‌نامید. این خطرناک‌ترین راهبردی است که یک جریان اقتدارگرا می‌تواند به کار گیرد: تهی‌کردن سیاست از محتوای اخلاقی و عدالت‌محور، و تقلیل آن به یک نمایش صرفاً بصری و زیبایی‌شناختی. پرسش دیگر این نیست که «آیا آن رژیم عادلانه بود؟»، بلکه این است که «آیا زیبا بود؟». آیا معماری ساختمان‌هایش مدرن بود؟ آیا لباس‌های نخبگانش شیک بود؟ آیا ظاهر شهرها غربی بود؟ با طرح این پرسش‌ها، حافظۀ تاریخی از یک میدان نبرد اخلاقی به یک گالری هنری تبدیل می‌شود و مخاطب، به‌جای یک شهروند منتقد، به یک تماشاگر منفعل و مصرف‌کنندۀ زیبایی تقلیل می‌یابد. این نوستالژی، نه برای یک واقعیت تاریخی، بلکه برای یک «سبک» است؛ نوستالژی برای یک بسته‌بندی شیک که محتوای فاسد درونش را پنهان می‌کند. این نوستالژی پلاستیکی برای دورانی که در واقعیت زیستۀ اکثریت مردم وجود نداشت، به‌مثابۀ یک افیون فرهنگی عمل می‌کند؛ مخدری که درد حال را با رویای شیرین گذشته‌ای جعلی تسکین می‌دهد و فرد را از اندیشیدن به ساختن آینده‌ای متفاوت بازمی‌دارد.

اما چرا این افیون تا این حد خریدار دارد؟ برای پاسخ، باید از سطح تحلیل سیاسی فراتر رفت و به لایه‌های تاریک روان‌شناسی جمعی نقب زد. در بطن این حسرت تاریخی، یک میل واپس‌گرایانه و کودکانه نهفته است: میل به «پدر». اریک فروم در کالبدشکافی فاشیسم به‌درستی نشان داد که «آزادی» همواره با خود دلهره، مسیولیت و تنهایی به همراه می‌آورد. جامعه‌ای که دهه‌ها در میان طوفان بی‌ثباتی، سرکوب و ناامنی زیسته، در ناخودآگاه زخم‌خورده‌اش دچار نوعی «یتیم‌بودگی سیاسی» شده و از بار سنگین این آزادی وحشت دارد. این «گریز از آزادی»، توده‌های خسته را بی‌تابانه به جست‌وجوی یک «دیگری بزرگ» می‌راند؛ پدری مقتدر که بیاید، بر سر سفره بنشیند، دعواها را بااقتدار تمام کند و مسیولیت دلهره‌آور تصمیم‌گیری و دموکراسی را از دوش فرزندان صغیرش بردارد.

از منظر روانکاوی فرویدی، جامعۀ ما در مواجهه با فقدان‌های تاریخی‌اش، به‌جای آنکه مسیر طبیعی «سوگواری» را طی کند و با پذیرش واقعیت از گذشته عبور نماید، به ورطۀ «ماخولیا» درغلتیده است. در وضعیت ماخولیایی، سوژه حاضر نیست مرگ ابژه را بپذیرد؛ پس جسد او را بزک می‌کند، در روان خود زنده نگه می‌دارد و به پرستش آن مشغول می‌شود. در امتداد همین ماخولیاست که جامعه، همگام با ستایش این شبح در جهان بیرون، خوی استبدادی همان «پدر ازدست‌رفته» را در روان جمعی خویش بازتولید کرده و ناآگاهانه به بازجوی خود بدل می‌شود. فریاد «رضاشاه روحت شاد» در خیابان، تنها یک شعار سیاسی نیست، بلکه تجلی همین ماخولیای جمعی و اعتراف تلخ یک جامعه به ناتوانی در بلوغ است؛ فریاد کودکی است که از آزادی می‌ترسد و آغوش تنبیه‌گر اما امن استبداد را می‌طلبد.

اینجا همان نقطۀ تلاقی شگفت‌انگیز شاه و شیخ است؛ پرده‌ای از تراژدی ناتمام «کشتن پدر» در سپهر سیاسی ایران. ما در بهمن ۵۷ کوشیدیم پدر مستبد را بکشیم تا بالغ شویم، اما ازآنجاکه از نظر روانی آماده‌ی رویارویی با مسیولیت‌های بلوغ نبودیم، بلافاصله «پدرخوانده» ای دیگر را بر تخت نشاندیم. هر دو نظام، علی‌رغم تضادهای ظاهری، بر پایۀ این نیاز بیمارگونه به «قیّم» بنا شده‌اند. یکی با وعدۀ امنیت معنوی و دیگری با تاج و وعدۀ امنیت دنیوی، ملت را صغیر می‌پندارند. تا زمانی که این بندناف روانی بریده نشود و جامعه نپذیرد که «پدر مرده است» و باید روی پای خود بایستد، استبداد تنها لباس عوض می‌کند؛ گاهی ریش می‌گذارد و گاهی کراوات می‌زند، اما چماق پدری‌اش همواره بالای سر ما باقی خواهد ماند.

ظهور مجدد و پرقدرت سلطنت‌طلبی، یک پدیدۀ ارگانیک یا محصول صرف نوستالژی نیست؛ بلکه نتیجۀ مستقیم یک پاک‌سازی سیاسی چهل‌ساله و یک «مهندسی خلأ» است. جمهوری اسلامی در طول چهار دهه، با دقتی وسواس‌گونه، هرگونه بدیل مترقی و عدالت‌خواه را از صحنۀ سیاست و اجتماع حذف کرد. راهبرد حاکمیت روشن بود: «یا ما، یا بازگشت به گذشته.» با حذف سیستماتیک نیروهای چپ، اتحادیه‌ها، شوراها و روشنفکران مستقل، جمهوری اسلامی زمین سیاست را به بیابانی برهوت بدل کرد که در آن، تنها گروه مخالف مجاز، همان شبح بی‌خطر سلطنت بود. چرا؟ چون سلطنت‌طلبی، برخلاف گفتمان چپ، ساختار طبقاتی و منطق سرمایه را به چالش نمی‌کشد. جمهوری اسلامی ترجیح می‌دهد با دشمنی روبه‌رو شود که دعوایش بر سر «تاج» و «عمامه» است و نه «کار» و «سرمایه». این خلأ مصنوعی، باعث شد تا در ذهن نسل جوان بی‌خبر از تاریخ، تنها آلترناتیو موجود، همان چیزی باشد که روزگاری علیه آن انقلاب شده بود.

در این خلأ مهندسی‌شده، نقش رسانه‌های جریان اصلی خارج از کشور، به‌ویژه پروژه‌هایی چون «ایران اینترنشنال» و «منوتو»، چیزی فراتر از اطلاع‌رسانی است؛ آن‌ها کارگزاران پروژۀ آلترناتیو‌سازی هستند. این رسانه‌ها با بودجه‌های کلان، نه‌تنها به تطهیر پهلوی می‌پردازند، بلکه به شکلی سامان‌مند، هر صدای دیگری را خفه می‌کنند. تریبون دادن دایمی به چهره‌های پوپولیست و دلقک‌مآب از یک سو، و بایکوت کامل تحلیل‌گران انتقادی و چپ ازسوی‌دیگر، بخشی از این پروژه است. آن‌ها با تقلیل سیاست به «سرگرمی» و «افشاگری‌های زرد»، مخاطب را در سطحی‌ترین لایه نگه می‌دارند.

تکان‌دهنده‌ترین پردۀ این نمایش، «همدستی ایدیولوژیک» میان تکنوکرات‌های نیولیبرال مستقر در ساختار حاکمیت و مشاوران اقتصادی جریان سلطنت در خارج از مرزهاست. این دو لبۀ قیچی، چه در اتاق‌های فکر تهران و چه در استودیوهای لندن و واشنگتن، به یک «الهیات» مشترک ایمان دارند: تقدس بازار آزاد و انباشت بی‌قیدوشرط سرمایه. آن‌ها فارغ از دعواهای زرگری بر سر فرم حکومت، دشمنان خونی عدالت اجتماعی، تشکل‌های کارگری مستقل و خدمات عمومی رایگان‌اند. نیولیبرال‌های وطنی و سلطنت‌طلبان، در یک نقطه به توافق کامل می‌رسند: وحشت از آگاهی طبقاتی و سرکوب هرگونه بدیل رهایی‌بخش چپ.

این پیوند پنهان، در بزنگاه‌های تاریخی – نظیر خیزش‌های فرودستان در دی‌ماه ۹۶ و آبان ۹۸ – نقاب از چهره برمی‌دارد. آنجا که رسانه‌های امنیتی حاکمیت، معترضان به‌جان‌آمده از فقر را سرکوب و «اغتشاش‌گر» می‌خوانند، تریبون‌های راست‌گرای جریان مخالف نیز با ادبیاتی مشابه از خطر «شورش کور» و «هرج‌ومرج» سخن می‌گویند. ماشین رسانه‌ای سلطنت در این تقاطع تاریخی، صدای مستقل فرودستان را یا با برچسب‌های امنیتی بایکوت می‌کند، یا با صداگذاری و جعل، آن را از معنا تهی کرده و به نفع خود مصادره می‌نماید. دعوای واقعی میان این دو ارتجاع، نه بر سر رهایی مردم و توزیع عادلانۀ ثروت، بل صرفاً بر سر این است که «چه کسی» حق دارد منابع ملی را غارت و نیروی کار را استثمار کند. این «ترس مشترک از برابری»، لنگرگاه ماتریالیستی ایتلاف پنهان ارتجاع مذهبی و ارتجاع سلطنتی است.

بااین‌همه نباید از نقش خود نیروهای چپ و مترقی در دامن‌زدن به این خلأ غافل شد. یکی از بزرگ‌ترین شکست‌های تاریخی چپ ایران، ناتوانی مزمن‌اش در ساختن یک گفتمان خلاق، ملموس و طبقاتی در پاسخ به این هجوم ایدیولوژیک بود. به‌جای تولید محتوای ساده، قابل‌فهم و مبتنی بر زندگی روزمره، بسیاری از این جریان‌ها در لاک مفاهیم خشک نظری و گفتارهای هپروتی و ناممکن محبوس ماندند. آن‌ها نتوانستند روایت خود از عدالت و آزادی را با زبان و تصویری که با تخیل و احساس نسل جدید پیوند بخورد، بازسازی کنند. این انفعال و عدم خلاقیت در عرصۀ فرهنگ و رسانه، عملاً میدان را برای ماشین پرسرعت تولید نوستالژی خالی گذاشت. مقصر دانستن صرف حاکمیت، ما را از نقد جدی به ضعف‌های درونی خود بازمی‌دارد. گاهی بزرگ‌ترین خیانت به یک آرمان، نه سرکوب‌شدن که خودداری از بازآفرینی هوشمندانۀ آن است.

این تولید انبوه دروغ، خودبه‌خودی و اتفاقی نیست. پشت آن، یک «صنعت فرهنگ» به معنای آدورنویی کلمه، با تمام قوا در حال فعالیت است. شبکه‌های ماهواره‌ای، تارنما‌‌ها، ارتش‌های سایبری و اینفلوینسرهای شبکه‌های اجتماعی، همچون خط تولید یک کارخانه، بی‌وقفه در حال استانداردسازی ذهن‌ها و یکسان‌سازی خاطرات هستند. این صنعت، تاریخ را به محصولی ساده، قابل‌هضم و سرگرم‌کننده تبدیل می‌کند. درست مانند یک فیلم هالیوودی، یک قهرمان (شاه)، یک دوران طلایی (پیش از انقلاب)، و یک فاجعه (انقلاب) وجود دارد که توسط عده‌ای «ناسپاس» رقم خورد. این روایت ساده‌انگارانه، هرگونه تفکر انتقادی را فلج می‌کند. مخاطب قرار نیست بپرسد که ریشه‌های ساختاری آن انقلاب چه بود؛ در عوض، او به‌جای «تفکر»، به «احساس» واداشته می‌شود: احساس حسرت، گناه و خشم. این راهبرد، قلب را هدف می‌گیرد تا عقل را دور بزند و با بمباران مداوم تصاویر، یک «عقل سلیم» کاذب می‌سازد که به‌تدریج بر فضای عمومی چیره می‌شود.

در این میان، ادعای خطرناک‌تری نیز مطرح می‌شود: ادعای مالکیت انحصاری بر «حقیقت». گفتمان سلطنت‌طلب، خود را نه به‌عنوان یک دیدگاه در میان دیگر دیدگاه‌ها، بلکه به‌عنوان تنها تجلی حقیقت تاریخی معرفی می‌کند. اینجا باید به سراغ میشل فوکو رفت و به یاد آورد که «حقیقت» هرگز امری خنثی و بری از قدرت نیست. هر نظامی از قدرت، «رژیم حقیقت» خاص خود را تولید می‌کند. تلاش سلطنت‌طلبان برای بازنویسی تاریخ، در واقع تلاشی برای برپایی یک رژیم حقیقت جدید است؛ رژیمی که در آن، ستایش استبداد «وطن‌پرستی» نامیده می‌شود، تطهیر ساواک «حفظ امنیت» تلقی می‌گردد، و نقد نابرابری طبقاتی «ایدیولوژی کمونیستی» است. این پروژه، نه‌تنها به دنبال تحریف گذشته، بلکه به دنبال کنترل زبان و اندیشه در زمان حال برای مهندسی آینده است.

حال به پرسش اصلی بازگردیم: در برابر این ماشین عظیم جعل، چه باید کرد؟ پاسخ جریان لیبرال میانه‌رو، دعوت به «تساهل» و «فروتنی» است. آن‌ها می‌گویند باید به همه عقاید احترام گذاشت تا «اتحاد ملی» خدشه‌دار نشود. اینجاست که اندیشه‌های هربرت مارکوزه در نقد «تساهل سرکوبگر» همچون تلنگری بیدارگر عمل می‌کند. مارکوزه به ما هشدار می‌دهد که تساهل بی‌قیدوشرط در جامعه‌ای با موازنۀ قدرت نابرابر، عملاً به ابزاری در دست نیروهای سرکوبگر بدل می‌شود. وقتی یک طرف، امپراتوری‌های رسانه‌ای و منابع مالی هنگفت دارد و طرف دیگر (نیروهای مترقی) با سرکوب و کمبود امکانات دست‌وپنجه نرم می‌کند، دعوت به «گفت‌وگوی برابر»، یک شوخی تلخ و ریاکارانه است. تساهل با دروغ‌پردازی سازمان‌یافته، بی‌احترامی به حقیقت است. مدارا با جریانی که اساساً با تکثر و دموکراسی مخالف است و رویای بازگرداندن نظمی تک‌صدا و پدرسالار را در سر دارد، به معنای «تحمل نابردباری» است و این، خودکشی آزادی است.

فروتنی در برابر کسی که شکنجه‌گاه‌های ساواک را انکار می‌کند، فروتنی نیست، بلکه لگدمال‌کردن خاطرۀ هزاران قربانی است. سکوت در برابر روایتی که مبارزات کارگران و معلمان برای عدالت را «خیانت» می‌نامد، احترام به عقاید نیست، بلکه خیانت به تاریخ مبارزات مردم ایران است. وظیفۀ روشنفکر منتقد در چنین شرایطی، نه ترویج تساهل منفعلانه که یک «شالوده‌شکنی» رزمنده و بی‌امان است؛ یعنی آشکارساختن سازوکارهای پنهان این ماشین دروغ، افشای منافع طبقاتی پشت این تصاویر بزک شده، و مهم‌تر از همه، بازپس‌گیری تاریخ از دست غاصبان آن.

راه مقابله با این فراموشی سازمان‌یافته، ساختن یک «پاد-حافظه» است. پاد-حافظه به معنای جایگزین‌کردن یک دروغ با دروغی دیگر نیست، بلکه به معنای زنده کردن صداهایی است که روایت مسلط همواره سعی در خاموش‌کردنشان داشته است؛ یعنی روایت‌کردن تاریخ نه از منظر کاخ‌ها، بلکه از منظر کوچه‌ها و کارخانه‌ها. پاد-حافظه، روایت مقاومت در برابر روایت سلطه است.

بنابراین، نبرد امروز، نبردی بر سر «معنا» ست. ما نباید اجازه دهیم واژگانی چون «ایران»، «پیشرفت»، «امنیت» و «آزادی» توسط جریانی مصادره شوند که کارنامه‌اش آکنده از سرکوب، وابستگی، فقدان و نابرابری است. ما در برابر یک انتخاب ساده میان دو گزینۀ سیاسی قرار نداریم؛ بلکه در برابر یک انتخاب اخلاقی و فرهنگی ایستاده‌ایم: انتخاب میان تن‌دادن به یک نوستالژی پلاستیکی و مصرفی که ما را به مصرف‌کنندگانی منفعل بدل می‌سازد، یا پذیرش مسیولیت سنگین به دوش کشیدن یک حافظۀ تاریخی انتقادی و رزمنده.

«پاد-حافظه» یعنی بازپس‌گیری حق روایت‌کردن؛ یعنی نپذیرفتن این دروغ بزرگ که تنها راه نجات از استبداد دینی، بازگشت به استبداد چکمه‌پوش است. یعنی درک این حقیقت که هر دو جریان، در نهایت دو روی یک سکۀ تقلبی‌اند که در بازار مکارۀ سیاست به ما عرضه می‌شود. یکی با وعدۀ بهشت در آسمان و دیگری با وعدۀ بهشت در گذشته‌ای دست‌کاری‌شده، هر دو «اکنون» ما را می‌ربایند و هر دو از قدرت‌گرفتن مردمی که نه شاه می‌خواهند و نه شیخ، در هراس‌اند.

اینجاست که «نه» گفتن به سلطنت، نه یک لجبازی تاریخی، بلکه «شرط امکان» تخیل آینده است؛ آینده‌ای که نه در بازگشت به عقب، بلکه در گشودن افق‌های تازه معنا می‌یابد. آینده‌ای که در آن عدالت اجتماعی، قربانی «امنیت گورستانی» نمی‌شود و آزادی، کالایی تجملی برای طبقات فرادست نیست. ما محکوم به تکرار تاریخ نیستیم، اگر و تنها اگر جسارت آن را داشته باشیم که در برابر هر دو فرم استبداد بایستیم و با صدایی رسا اعلام کنیم: ما نه رعیت آن پادشاهیم و نه امت این پیشوا؛ ما شهروندان آزاد سرزمینی هستیم که هنوز زاده نشده است، اما در بطن مبارزات امروزمان برای آزادی و برابری، در حال تولد است.

و شاید در این لحظۀ تاریخی، هیچ کلامی دقیق‌تر از هشدار کارل مارکس در «هجدهم برومر» نباشد که راه را به ما نشان می‌دهد: «انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم [و امروز ما]، نمی‌تواند شعر خود را از گذشته بگیرد، بلکه تنها از آینده می‌تواند. این انقلاب نمی‌تواند آغاز شود، مگر آنکه تمام خرافات گذشته را از خود بزداید.»

بگذاریم مردگان، مردگان را دفن کنند؛ نبرد ما برای زندگی، برای «اکنون» و برای شعری است که هنوز سروده نشده است.

اشتراک گذاری:
برچسب ها: علی غریب‌دوست
در تلگرام
کانال ما را دنبال کنید!
Created by potrace 1.14, written by Peter Selinger 2001-2017
در آپارات
ما را دنبال کنید!

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

R2P یا مسئولیت حمایت و جنگ علیه ایران
مسئولیت حمایت یا R2P: سپر توجیه جنگ یا معیار مهار آن؟
ایران: از هیدگر تا کانت
سکوت‌های پرنفوذ و عادی‌سازیِ خشونت
ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر
ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر
اخلاقِ سکوت و سخن | در نقدِ «آیا بی‌طرفی بی‌شرفی است؟»

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • اقتصاد و جامعه
  • تاریخ و سیاست
  • رسانه
  • علم
  • فلسفه
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • مقالات
  • نوشته‌‌های ارسالی
  • هنر و ادبیات
نوشته‌های تازه
  • غارت به‌نام ملت: اقتصادسیاسی حملۀ ایالات متحده به ایران
  • مسئولیت حمایت یا R2P: سپر توجیه جنگ یا معیار مهار آن؟
  • ایران: از هیدگر تا کانت
  • سکوت‌های پرنفوذ و عادی‌سازیِ خشونت
  • ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر

فهرست

  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها
  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها

مقالات

  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب

تعمق

  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
تمامی حقوق متعلق به نویسندگان و تعمق است.

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت