ایران: از هیدگر تا کانت
از آغاز ماه مارس، رسانهها به من هجوم آوردند که در باب حملات جاری امریکا و اسرائیل به ایران، چیزی بگویم. برخی از آنها، یادآور شدند که من در سال ۲۰۰۵، مقالهای در مجلۀ «در این دوران» تحت عنوان «به بمبهای اتمی ایران یک فرصت دهید: در جهانی دیوانهوار، منطقِ نابودیِ حتمیِ متقابل۱ MADکوتهنوشت عبارت Mutually Assured Destruction به معنای «نابودی حتمی متقابل» است؛ دکترین نظامی و راهبردیِ در دوران جنگ سرد میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی. بر اساس این دکترین، اگر یکی از طرفین با سلاح هستهای به دیگری حمله کند، طرف مقابل نیز با تمام قوای هستهای خود پاسخ خواهد داد که نتیجۀ آن، نابودی کامل و قطعی هر دو خواهد بود. ژیژک با زیرکی از این مخفف استفاده میکند: واژۀ انگلیسی mad به معنای «دیوانه» است و او این مفهوم را به «جهان دیوانه» (mad world) گره میزند تا تناقض موجود در این راهبرد عقلانیِ دیوانهوار را برجسته کند.، همچنان جواب میدهد» منتشر کرده بودم. آنها از من پرسیدند که آیا هنوز بر سر همان موضع ایستادهام؟
در پاسخ، باید به دو نحو ناامیدشان کنم. نخست، خیر، اکنون موضع من این نیست — در آن نوشته، من به همدستیِ غرب با عراق در حمله به ایران اشاره کرده بودم (امریکا حتی تصاویر ماهوارهای و گازهای سمّی در اختیار عراق قرار داده بود تا نیروهای ایران را شناسایی و منهدم کنند). این حملات انجام شدند تا عراق، در فضای آشفتۀ پس از انقلابِ خمینی، اراضی نفتخیزِ نزدیک به مرز خود را تصاحب کند. هنگامی که صدام حسین دستگیر و محاکمه شد، ایران کاملاً بهحق، خواستار افزودن حمله به ایران — که منجر به کشتهشدن بیش از یک میلیون نفر شده بود — به فهرست جنایات او شد. ایالات متحده درخواست فوق را رد کرد، چرا که این کار، همدستی امریکا با عراق را افشا میکرد.
با این حال، اعتراضاتِ موسوم به «انقلاب مهسا» در سال ۲۰۲۲، اهمیتی در مقیاس تاریخ جهانی داشت. این اعتراضات، که بعدها به دهها شهر تسری یافت، در ۱۶ سپتامبرِ همان سال از تهران و در واکنش به مرگِ مهسا امینی، دخترِ کوردِ ۲۲ سالهای شکل گرفت که در بازداشت پلیس جان باخت. وی توسط گشت ارشاد، موسوم به «پلیس امنیت اخلاقیِ» اسلامی، دستگیر تا سرحد مرگ کتک خورده بود؛ تنها به این دلیل که حجابش، «نامناسب» بود. اعتراضات مذکور، مبارزات مختلفی را در اتحادی ارگانیک، درهم آمیخت: مبارزه علیه ستم بر زنان، علیه ستم دینی، علیه کشتار حکومتی و برای آزادی سیاسی. ایران از نظر فرهنگی با غربِ توسعهیافته متفاوت است؛ و به تبع همین تفاوت، اعتراضاتِ «زن، زندگی، آزادی» نیز تفاوتهای بسیاری با جنبش #میتو در غرب دارد. اعتراضات ایران میلیونها تن از زنان عادی را متحد کرد، و مستقیماً با مبارزۀ همگان — از جمله مبارزات مردان — پیوند خورد. این جنبش، هیچ سویۀ ضدمردانۀ آشکاری نداشت؛ برخلاف آنچه که در فمنیسم غربی غالباً دیده میشود. اکنون، موضع من در برابر ایران تغییر کردهاست: نه به سلاح هستهای برای ایران (و اضافه میکنم، برای اسرائیل نیز).
موضع من در قبال جنگ جاری، هیچ نکتۀ بدیعی ندارد: من هم با رژیم روحانیتِ فاشیستی ایران، و هم، با حملات امریکایی-اسرائیلی، مخالفم. دوگانۀ حکومت ایران و امریکای ترامپ، دوگانهای کاذب است؛ هر دوی آنها به دنیایِ جهانیشدۀ واحدی تعلق دارند.
بله، من فضایع ایران در سرکوب آخرین موج اعتراضات را محکوم میکنم، اما در برابر، موضع ایسرائیل کاتز (بهتاریخ ۴ مارس ۲۰۲۴)۲در متن اصلی، تاریخ سخنان ایسرائیل کاتز «۴ مارس ۲۰۰۴» ذکر شده که سهوالقلمی آشکار از سوی نویسنده یا ویراستار است. ایسرائیل کاتز از ژانویۀ ۲۰۲۴ بهعنوان وزیر دفاع اسرائیل منصوب شد و این اظهارات در مارس ۲۰۲۴ و در بحبوحۀ جنگ با ایران بیان شده است.، وزیر دفاع اسرائیل را نیز وقیحانه مییابم: «هر رهبری که از سوی رژیم ترور ایران منصوب شود و بخواهد اسرائیل را نابود کند، تهدیدی برای ایالات متحده و جهان آزاد باشد، و مردم ایران را سرکوب کند، هدفی بیچون و چرا برای حذف خواهد بود. اهمیتی ندارد که نامش چه باشد یا کجا مخفی شود».
از این رو، میتوان اکثریت خاموش ایرانیان را (که توسط حاکمیت صدایشان خاموش شده) به خوبی درک کرد: آنها با حکومت ایران مخالفاند، اما نسبت به آنچه امریکا و اسرائیل انجام میدهند نیز بدگماناند. موضع این اکثریت خاموش، نه امید است و نه ناامیدی؛ بلکه ترکیبیست از تردید و ترس. چنانچه ترامپ، دقیقاً مشابه مورد ونزوئلا، در ۶ مارس به سیانان گفت رهبریِ ایران «اخته» شده و او به دنبال رهبریِ تازهای است که با امریکا و اسرائیل بهخوبی رفتار کند؛ حتی اگر این رهبرِ جدید، دینی باشد و حکومتش دموکراتیک نباشد. عجب آزادی و دموکراسیای!
متعاقباً، علیرغم تمام دهشتهای رژیم ایران، ما اکنون باید از ایران حمایت کنیم. اکنون ایران نه تنها برای حاکمیت خود، که برای اصل جهانی حاکمیت میجنگد. امریکا، که خود عملاً مستعمرۀ اسرائیل است، بهکرّات حاکمیت دیگر کشورها را نقض کرده است؛ در تازهترین مورد، اسپانیا. بنابراین، بله! تغییر رژیم در ایران مطلوب خواهد بود — اما تغییر رژیم در خود ایالات متحده چطور؟
اکنون، میخواهم به موضوعی بهظاهر حاشیهای بپردازم که برای فهم ما از ایران ضروری است. حلقۀ درونی قدرت در ایران، تنها از وحوشِ فاسد تشکیل نشده، بل شامل سطوح فوقالعاده بالایی از مباحث روشنفکری میشود. شخص خامنهای کتب مختلفی در باب ایدئولوژی اسلامی، حاکمیت، و زیست معنوی نوشته؛ منجمله «طرح کلی اندیشۀ اسلامی در قرآن» و «خانواده».
تا اواسط دهۀ نود میلادی، سید احمد فردید (۱۹۱۰ – ۱۹۹۴)، فیلسوف مطرح و استاد دانشگاه تهران، یکی از متفکرین کلیدی [ایدئولوژی اسلامی] بهشمار میرفت. او را در شمار یکی از مهمترین ایدئولوگهای حاکمیت اسلامیِ ایران میدانند که به دنبال انقلاب ۱۹۷۹، به قدرت رسید. فردید، سخت تحتتأثیر مارتین هیدگر بود، چنانکه معتقد بود هیدگر «یگانه فیلسوف غربی است که جهان را فهمید، و تنها فیلسوفی که بینشهایش با مبانی جمهوری اسلامی سازگار است».
فردید به مدد این دو فیگور، یعنی روحالله خمینی و مارتین هیدگر، توانست موضع خود را مستدل کند. او بشرمداری و عقلگراییِ بهارمغانرسیده از یونان باستان را، که عقل بشری را جایگزینِ اقتدار خداوند و ایمان ساخته بود، تقبیح میکرد. به همین منوال، او فلاسفۀ اسلامی چون فارابی و ملاصدرا را به دلیل تأثیرپذیری از فلسفۀ یونان، مورد انتقاد قرار میداد. این فردید بود که مفهوم «غربزدگی» را وضع کرد؛ مفهومی که پس از انقلاب ۱۳۵۷، به یکی از بنیادیترین آموزههای ایدئولوژیکِ حاکمیت نوظهور ایران بدل گشت.
اصلیترین رقیبِ لیبرال-اصلاحطلبِ این خطمشی تندروی اسلامی، محمد خاتمی، رئیسجمهور ایران بین سالهای ۱۹۹۷ و ۲۰۰۵ بود. او، که تحصیلات کارشناسی خود در رشتۀ فلسفۀ را در دانشگاه اصفهان به پایان رسانده بود، در کارزار انتخاباتی خود سیاستی مبتنی بر آزادیسازی و اصلاحات را در پیش گرفت و در جریان آن، ایدۀ «گفتوگوی تمدنها» را، در مقام پاسخی برای نظریۀ «برخورد تمدنهای» ساموئل هانتینگتون (۱۹۹۲)، پیش کشید.۳ نظریۀ «برخورد تمدنها» (Clash of Civilizations) اولین بار در سال ۱۹۹۲ توسط ساموئل هانتینگتون، نظریهپرداز آمریکایی، طی سخنرانیای مطرح شد و سپس در کتابی به همین نام در ۱۹۹۶ بسط یافت. هانتینگتون استدلال میکرد که پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد، منبع اصلی درگیریها در جهان نه ایدئولوژیک یا اقتصادی، که فرهنگی و تمدنی خواهد بود و مرزهای خونین میان تمدنهای بزرگ جهان (بهویژه «اسلام» و «غرب») صحنۀ نبردهای آینده را شکل میدهند. در مقابل، «گفتوگوی تمدنها» (Dialogue Among Civilizations) پاسخی مستقیم از سوی خاتمی به این نظریه بود که بر تعامل و همزیستی به جای تقابل تأکید داشت. اقدام خاتمی در پیش کشیدن ایدۀ «گفتوگوی تمدنها» نشاندهندۀ وجهۀ جهانی اندیشۀ او بود که بسیار مورد استقبال جامعۀ بینالمللی قرار گرفت، تاآنجاکه سازمان ملل سال ۲۰۰۱ را به این نام اعلام کرد. سازمان ملل متحد بعدها، به پیشنهاد خاتمی، سال ۲۰۰۱ را سالِ گفتوگوی تمدنها نامید.
خاتمی در طول دو دورۀ ریاستجمهوریاش از آزادی بیان، مدارا، جامعۀ مدنی و روابط دیپلماتیک سازنده با دیگر کشورها (منجمله کشورهای آسیایی و اتحادیۀ اروپا) دفاع کرد. رسانهها در ایران به دستور دادستان تهران، بهدلیل حمایت وی از نامزد شکستخوردۀ انتخابات مناقشهبرانگیز سال ۲۰۰۹ در برابر محمود احمدینژاد، که به انتخاب مجدد وی منجر شد، از انتشار تصاویر خاتمی یا نقلقول از او، منع شدهاند.
خاتمی از نظریههای کنش ارتباطی و گفتوگوی یورگن هابرماس۴هابرماس در کتاب دو جلدی نظریۀ کنش ارتباطی (۱۹۸۱) استدلال میکند که عقلانیت واقعی نه در تکنولوژی و سلطۀ ابزاری بر طبیعت و انسان، بلکه در فرایند گفتوگو و مفاهمۀ آزاد و غیراجباری میان انسانها شکل میگیرد. برای طرح ایدۀ «گفتوگوی تمدنها» بهره برد. هدف او جایگزینکردنِ این گفتمان بهجای ستیز غرب و جهان اسلام بود. هابرماس در مه ۲۰۰۲ به تهران سفر کرد و این، یکی از نمودهای برجستۀ تبادلهای روشنفکری در دورۀ ریاستجمهوریِ اصلاحطلبانۀ خاتمی بود. این بازدید، شامل ملاقات با روشنفکران و مقامات ایرانی بود که در جریان آن، هابرماس به بحث در باب دموکراسی، جامعۀ مدنی و نقش نظریه با چهرههایی پرداخت که به دنبال آشتیدادن اندیشۀ اسلامی با مفاهیم مدرن لیبرال بودند.
با این حال، تا حدی (و نه تماماً) به دلیل سرکوبِ تندروهای اسلامی، این گرایشِ جدی روشنفکری، رنگ باخت. در میان گرایشهای متأخرتر، باید به علی لاریجانی اشاره کرد؛ کسی که برای دههها به عنوان چهرۀ عملگرا و آرام نظام ایران شناخته میشد و بر سر میز مذاکره با غرب، توافقات هستهای را رقم میزد. اما در نخستین روز مارس، لحنِ دبیرِ شصتوهفت سالۀ شورای عالی امنیت ملی ناگهان دگرگون شد. درست بیستوچهار ساعت پس از حملۀ هوایی امریکایی-اسرائیلی به ایران، که منجر به کشتهشدنِ سید علی خامنهای، رهبر ایران، و، محمد پاکپور، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد، او در تلویزیون دولتی حضور یافت و پیامی آتشین را مخابره کرد: «امریکا و صهیونیستها [با این کارشان، شهادت رهبر انقلاب عملاً شرایطی را برای ایران ایجاد کردند که باید گفت] قلب ملت ایران را سوزاندند و ما هم قلبشان را میسوزانیم. [این طور نیست که بزنند و دربروند] ما صهیونیستهای جنایتکار و امریکاییهای بیشرم را از اعمالشان پشیمان خواهیم کرد».
لاریجانی بهلحاظ سیاسی، محافظهکاری عملگرا و میانهرو بود؛ او ریاست طرف ایرانی در مذاکرات بر سر برنامۀ هستهای با امریکا را بر عهده داشت و حال بهیکباره در هیئت یک تندرو ظاهر میشد. بنا به گفتۀ نیویورکتایمز، لاریجانی پس از ترور علی خامنهای و از ژانویۀ ۲۰۲۶، عملاً ایران را اداره میکرد و همچنین، «مسئولِ سرکوب مرگبارِ معترضانی بود که خواستار پایانیافتن حکومت اسلامی بودند». لاریجانی، مهرهای کلیدی در معادلات قدرتِ ایرانِ در حال گذار بود (او در ۱۷ مارس طی حملات امریکایی-اسرائیلی کشته شد).
لاریجانی مدرک کارشناسی علوم کامپیوتر و ریاضیات خود را از دانشگاه صنعتی شریف، و مدرک کارشناسی ارشد و دکتریِ فلسفۀ غرب را در دانشگاه تهران کسب کرده بود. در ابتدا، وی تمایل به تداومِ تحصیلات خود در رشتۀ علوم کامپیوتر داشت، اما پس از مشورت با مرتضی مطهری، مسیر خود را تغییر داد.
وی کتابهایی در مورد ایمانوئل کانت، سول کریپکی و دیوید لوئیس به رشتۀ تحریر درآورده است. رسالۀ دکتری او دربارۀ کانت، با چاپ سه کتاب در باب کانت دنبال شد: «روش ریاضی در فلسفۀ کانت»، «متافیزیک و علوم دقیقه در فلسفۀ کانت»، و «شهود و قضایای تألیفی ماتقدم در فلسفۀ کانت» (باید توجه کنیم که کتب لاریجانی، نه دربارۀ اندیشۀ عملی کانت، که در باب وجوه علمی-شناختی فلسفۀ اوست).
استفان هیکس، از لیبرالهای ضدّ پستمدرنیست، دربارۀ لاریجانی نوشته بود: «به گمانم نباید تعجب کنم که این آقایان، هرگز شاگردان مکتب جان لاک، آدام اسمیت یا جان استوارت میل، نبودهاند». اما آیا گمانهزنی وی دربارۀ این که اندیشۀ عملی کانت میتواند اقتدارگرایی تمامعیار را توجیه کند، درست بود؟
هانا آرنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم»، توصیفی دقیق از این واژگونی وجدانی به دست داد که جلادان نازی از سر میگذرانند تا بتوانند اعمال دهشتناکی را که مرتکب میشدند، تاب بیاورند. بیشتر آنها شرّ محض نبودند؛ بل کاملاً آگاه بودند که اعمالشان، موجب تحقیر، رنج و مرگ قربانیانشان میشود. راه گریزشان از این مخمصه، آن بود که «به جای گفتنِ “چه اعمال هولناکی را در برابر این مردم مرتکب شدم!” میتوانستند بگویند “چه مناظر وحشتناکی را، در راستای انجام وظیفهام، باید نظارهگر میبودم! این تکلیف چهمقدار بر شانههای من سنگینی میکند!”».
در این راستا، نازیها قادر بودند که منطقِ مقاومت در برابر وسوسه را واژگون کنند: وسوسهای باید در برابرش ایستادگی میکردند، خودِ همان وسوسۀ تندادن به ترحم و همدلیِ بنیادینی بود که در مواجهه با رنج بشر حس میشود؛ تلاشی «اخلاقی» معطوف به مقاومت در برابر وسوسۀ نکشتن، شکنجهنکردن و تحقیرنکردن. بدین سان، زیر پا گذاشتنِ این غرایزِ خودانگیختۀ اخلاقی (ترحم و شفقت)، به گواهِ عظمتِ اخلاقی شخص بدل میگردید: من حاضرم برای انجام وظیفهام، بار سنگینِ تحمیل درد بر دیگران را بر دوش بکشم.
با این حال، هانا آرنت در پذیرشِ ترسیم آیشمن از شخصیت خود، بهعنوان یک کانتیِ پیروِ امر مطلق، بر خطا بود؛ امری که اطاعت از دستورات هیتلر را بهمثابۀ وظیفه، توضیح میداد. بنا بر این توصیف، وظیفه برابر است با اطاعت از دستورات هیتلر. در اینجا باید بسیار دقیق بود: اخلاق کانتی خودآیینیِ اراده،اخلاقی «شناختی» نیست که مبتنی بر بازشناسی و پیروی از قانون اخلاقیای باشد که پیشاپیش در اختیارمان قرار گرفته. ۵خودآیینی اراده (autonomy of the will) در فلسفۀ کانت به این معناست که فاعل اخلاقی، قانون اخلاقی را نه از هیچ مرجع بیرونی (خدا، کتاب مقدس، یا پیشوا)، بلکه از عقل خود برمیگیرد. بنابراین، اخلاق کانتی نمیتواند «شناختی» باشد — یعنی صرفاً شناسایی و پیروی از قانونی که «پیشاپیش داده شده» است. خطای آرنت به زعم ژیژک در این است که آیشمن اصلاً یک «کانتی» نبود؛ او با تعریف «تکلیف» به «اطاعت از فرمان پیشوا»، دقیقاً ناقض اصلیترین اصل اخلاق کانت، یعنی خودآیینی، بود. صرفِ توسل به واژۀ «تکلیف» و «قانون» نمیتواند یک جنایتکار را کانتی کند.
بنا به نقدِ استاندارد، محدودیتِ اخلاقِ جهانشمولِ «امر مطلقِ» کانتی (فرمانِ بیقیدوشرط به انجام وظیفه) در عدمتعیّنِ صوری آن است: قانونِ اخلاقی به من نمیگوید وظیفهام چیست، صرفاً میگوید باید وظیفهام را انجام دهم. بدینترتیب، فضا را برای ارادهگراییِ تهی باز میگذارد (هرچه من تصمیم بگیرم وظیفهام باشد، وظیفهام همان است). اما این ویژگی، بههیچوجه محدودیت نیست؛ بلکه ما را به هستۀ خودآیینی اخلاقی کانتی میرساند: نمیتوان هنجارهای مشخصی که باید در موقعیتی خاص خود از آنها پیروی کنم را از خودِ قانون اخلاقی استنتاج کرد — و این دقیقاً بدان معناست که سوژه، خود باید مسئولیتِ ترجمۀ فرمان انتزاعی قانون اخلاقی به مجموعهای از تعهدات انضمامی را بر عهده بگیرد. پذیرش کامل این پارادوکس، ما را وامیدارد که هرگونه ارجاع به وظیفه بهعنوان بهانه را مردود بدانیم: «هرقدر سنگین، هرقدر دشوار؛ چه میتوان کرد؟ این وظیفهام است».
این برداشت که اخلاق کانتیِ مبتنی بر وظیفۀ بیقیدوشرط چنین رویکردی را توجیه میکند، رایج است — بیجهت نیست که آدولف آیشمن، بهمنظور توجیه نقش خود در طرحریزی و اجرای هولوکاست، به اخلاق کانتی ارجاع داد: او صرفاً وظیفهاش را انجام میداد و از دستورات پیشوا اطاعت میکرد؛ اما هدفِ کانت از تأکید بر خودآیینی و مسئولیت کامل اخلاقی سوژه، دقیقاً جلوگیری از چنین حیلتی است که در آن، تقصیر را به گردن «دیگریِ بزرگ» میاندازند.
شعارِ استانداردِ ریاضت اخلاقی این است: «هیچ بهانهای برای انجامندادنِ وظیفه پذیرفتنی نیست!» اگرچه اصل مشهور کانت — Du kannst, denn du sollst! («تو میتوانی، چون باید!») — روایتی تازه از این شعار بهنظر میرسد، اما بهطور ضمنی، آن را با وارونگیِ بهمراتب هراسآورتری تکمیل میکند: «هیچ بهانهای برای انجامدادنِ وظیفه پذیرفتنی نیست!» دقیقاً همین ارجاع به وظیفه بهعنوان بهانهای برای انجام وظیفه است که باید ریاکارانه قلمداد شده و رد شود.
آن ضربالمثلِ معلمِ سادیستی را به یاد آورید که شاگردانش را به طرز بیرحمانهای تحت فشار قرار میدهد و شکنجه میکند؛ بهانهای که برای خود (و دیگران) میآورد این است: «من خودم از اعمال چنین فشاری بر این بچههای بیچاره رنج میبرم، اما چه میشود کرد — وظیفهام است!» این، دقیقاً همان چیزی است که اخلاق کانتی یکسره منع میکند: در این اخلاق، من نه تنها در قبال انجام وظیفهام، بلکه در قبال تعیینِ اینکه وظیفهام چیست نیز کاملاً مسئولم. نتیجتاً، وقتی آنتون آلیخانوف (فرماندار منطقهٔ برونبومیِ کالینینگرادِ روسیه) محق بود گفت که کانت — که تمام عمرش را در منطقهٔ کالینینگراد (کونیگسبرگِ آلمان) سپری کرد — با جنگ اوکراین «ارتباط مستقیم» دارد، برحق بود. بنا بر استدلال آلیخانوف، فلسفهٔ آلمان — که «بیخدایی و فقدان ارزشهای والایش» با کانت آغاز شد — «وضعیت فرهنگی-اجتماعی» را پدید آورد که، منباب مثال، به جنگ جهانی اول منتهی شد.
فرماندار کانت را یکی از «آفرینندگان معنوی غرب مدرن» خواند و گفت «بلوک غرب، که ایالات متحده بهشکل خود بازآفرینیاش کرد»، «امپراتوری دروغها» است. بهگفتۀ او، در جهان غرب کانت را «پدر تقریباً همهچیز» میدانند: آزادی، ایدۀ حاکمیت قانون، لیبرالیسم، عقلگرایی و «حتی ایدۀ اتحادیۀ اروپا». و اگر اوکراین به نمایندگی از این ارزشهای غربی در برابر روسیه مقاومت میکند، در این صورت کانت عملاً مسئول مقاومت اوکراین در برابر روسیه نیز هست.
بدین ترتیب اظهارات «دیوانهوار» آلیخانوف یادآوریِ مفیدی است از اهمیتِ۶stakes متافیزیکیِ بسیار زیاد جنگی که اکنون بین روسیه و اوکراین در جریان است. آلیخانوف از جهتی دیگر نیز محق است: کانت اسطورۀ ریشههای مقدس حاکمیت قانون را بیرحمانه کنار زد و آشکار ساخت که منشأ هر نظم حقوقیای، خشونتی نامشروع است — درسی که برای معنویتگرایی روسی مورددفاع آلیخانوف، پذیرفتنی نیست. در اینجا نمیتوان نقلقولی که بهاشتباه به اتو فون بیسمارک منسوب است را نقل نکرد: «اگر به قوانین و سوسیسها علاقه دارید، هرگز نباید نحوۀ درستشدن هیچیک را تماشا کنید.» این ناسازگاریِ اخلاق کانت با تحدید خودآیینی سوژهها است که، به گمان من، هرگونه اخلاق دینیِ کانتی را دچار تناقض میسازد. بنابراین، آنچه در اندیشۀ ایرانیِ نزدیک به حاکمیت مفقود بهنظر میرسد، لیبرالیسم غربی نیست، بلکه خودآیینی رادیکال سوژههاست که — برخلاف انتظار ما — شالودۀ اخلاقی بسیار سختگیر و شدید را تشکیل میدهد.
با این همه، این واقعیت بهقوت خود باقی است که مباحث روشنفکرانۀ جدّی و عمیق، دائماً در کانون نخبگان شیعۀ ایرانی که قدرت را در دست دارند، در جریان است. آیا اصلاً میتوان تصور کرد که لاریجانی — اگر بهعنوان رهبر انتخاب میشد — با ترامپ مناظره کند، در حالیکه ترامپ مطلقاً هیچ تصوری از آنچه لاریجانی میگوید، نداشت؟ قضاوت در اینباره که سطح بالای مباحث روشنفکری در رهبری ایران امری خوب است یا بد — یعنی چیزی که چرخش به سوی اقتدارگرایی وحشیانه را آسانتر میکند — را به خوانندگان واگذار میکنم. مورد آلیخانوف که کانت را به باد انتقاد میگیرد، میتواند بهمثابۀ استدلالی علیه مجازشمردن بحث فلسفی توسط سیاستمداران باشد. اما مناظرۀ میان لاریجانی و آلیخانوف چگونه از آب درمیآمد؟ یگانه نتیجۀ غمانگیزی که میتوان از این وضعیت گرفت این است که حملۀ اسرائیل-امریکا، میانهروهای نظام مانند لاریجانی را به متعصّبانی جنایتپیشه بدل کرد که تقریباً به اندازۀ نتانیاهو و کاتز پلیدند.
این مقاله در تاریخ ۱۸ مارس ۲۰۲۶، در وبسایت EnglishHaniCo منتشر شده است.
دیدگاهتان را بنویسید