جستجو برای:
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری
 
تعمق
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری

ورود و ثبت نام

تعمقمقالاتفلسفهگفتن، خاموش‌ماندن، نشان‌دادن: در باب ویتگنشتاین و کنسل کالچر

گفتن، خاموش‌ماندن، نشان‌دادن: در باب ویتگنشتاین و کنسل کالچر

24 خرداد 1405
اسلاوی ژیژک، محمد نوری
فلسفه
232 بازدید

“Wovon man nicht sprechen kann, darüber muss man schweigen.”

(آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت، می‌باید درباره‌اش خاموش ماند.)

– لودویگ ویتگنشتاین، رسالۀ منطقی‌ــ‌فلسفی.۱ویتگنشتاین، لودویگ: رسالۀ منطقی‌ــ‌فلسفی، ترجمه‌ی م. ش. ادیب‌سلطانی‌، تهران: امیرکبیر، چاپ سوم، ۱۳۸۶: ص ۱۱۶.

ویتگنشتاین در گزارۀ فرجامینِ تراکتاتوس ناممکن را ممنوع می‌کند. امّا چرا باید کسی چیزی را ممنوع کند که پیشاپیش در خود ناممکن است؟ پاسخ کم‌وبیش آسان است: اگر این ممنوعیت را نادیده بگیریم عباراتی می‌پردازیم که از نظر ویتگنشتاین بی‌معناست، دقیقاً مشابه گمانه‌زنی‌های پیرامونِ قلمروی نومنی که در فلسفۀ کانت بی‌معنایند (نظر ژاک لکانِ روانکاوْ درباره‌ی ممنوعیت زنا با محارم نیز همین‌طور است. می‌گوید نتیجه‌اش جز ممکن‌ساختنِ ناممکن نیست: اگر قرار است زنا با محارم ممنوع باشد، یعنی می‌شود ممنوعیت را زیر پا گذاشت). بااین‌حال، ابهامی در گزارۀ ویتگنشتاین هست که در معنای دوگانۀ nicht … kann زبان آلمانی نهفته است. هم می‌تواند همان معنای ساده و لفظانیِ ناممکنی را بدهد، هم منعی وظیفه‌شناختی (اخلاقیاتی). «نمی‌توانی این‌جوری رفتار کنی/حرف بزنی!» بنابراین گزاره را می‌توان به‌ شیوۀ هستی‌شناختی‌ رادیکالی که خود ویتگنشتاین مد نظر داشت قرائت کرد ـــ این‌که چیزهایی وجود دارند که سخن‌گفتن درباره‌شان ناممکن است مانند گمانه‌زنی‌های متافیزیکی ـــ یا به‌ شیوۀ هنجارمدار اخلاقی: «دربارۀ چیزهایی که اجازه نداری ازشان حرف بزنی زِر نزن!»

 امّا الزام اخلاقی دقیقاً در نقطۀ مقابل این «حکمت» هنجارمدار قرار دارد. نمی‌توان در سکوت از وحشت‌هایی چون هولوکاست یا پاکسازی‌های کمونیستی یا فجایع استعماری چشم‌پوشی کرد (مثل وضعیتی که در چین فعلی رخ می‌دهد). باید آشکارشان کنیم. حکمت بدبینانۀ همان‌گویانۀ «آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت، می‌باید درباره‌اش خاموش ماند» در تقابل با حکم اخلاقی قرار می‌گیرد؛ از آ‌ن‌جا که قرائت اخلاقی‌اش این‌گونه است: حتی اگر می‌دانی که نمی‌توانی دربارۀ آن ساکت بمانی، حرف‌اش را نزن، چرا که حرف زدن درباره‌اش برایت گران تمام می‌شود.

امّا جریانِ همان‌گویی لفظانی چیست؟ «آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت، می‌باید درباره‌اش خاموش ماند» شعر را تعریف می‌کند: شعرسرودن تلاشی است برای به‌‌کلمه‌درآوردن آنچه به بیان راه نمی‌دهد ـــ راهی برای فراخواندن‌اش ـــ و این دقیقاً برای رخدادهای تروماتیکی مانند هولوکاست صادق است. هرگونه توصیف منثور از وحشت‌های هولوکاست در بازنمایی ترومایش شکست می‌خورد. به همین دلیل است که آدورنو با گفتۀ مشهورش که پس از آشویتس شعر دیگر ممکن نیست در اشتباه بود: این نثر است که دیگر ممکن نیست، چرا که فقط شعر می‌تواند از عهدۀ کار برآید. شعر یعنی درج ناممکنی در زبان: زمانی که نمی‌توانیم چیزی را مستقیم بیان کنیم ولی کماکان اصرار بر سخن گفتن داریم، به ناچار، اسیر تکرارها و تعویق‌ها و بیان نامستقیم و تقطیع‌های ناگهانی و الخ می‌شویم. بایستی همواره در نظر داشته باشیم که «زیبایی» شعر کلاسیک (قافیه‌های متقارن و…) فرع است؛ در وهلۀ اول شعر راهی است برای جبران شکست بنیانی یا ناممکنیِ ارتباط.

ولی این حرف آخر ویتگنشتاین در باب ارتباط نیست. در همین تراکتاتوس او دست به معرفی اصطلاحی دیگر می‌زند که کارکردش در تقابل با «گفتن» (Sprechen) قرار می‌گیرد: «نشان‌دادن۲showing» یا «نمایش‌دادن۳displaying» (Zeigen). بنابراین همچنین می‌توانیم بگوییم: Wovon man nicht sprechen kann, dass zeigt sich. (آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت خود را نشان می‌دهد.)

شکل واژگون این عبارت، یعنی Was man nicht zeigen kann, darüber muss man sprechen «آنچه نمی‌توان نشان‌اش داد، می‌باید درباره‌اش سخن گفت» یک مفهوم عامیانۀ عقل سلیم است، چرا که «نشان‌دادن» را به معنای بدیهی «آ‌نچه آشکارا در مقابل‌مان حاضر است» فرومی‌کاهد؛ مثال‌اش دیدنِ ظاهرِ کسی. پس استدلال این است که تمرکز بر روی چگونگی ظاهر شخص حقیقت روحی نهفته در او را نادیده می‌گیرد ـــ حقیقتی که تنها با واژگانی که توصیف‌اش کنند ادا می‌شود. علیه این شیوۀ استدلال باید بر این پرسش پایه‌ای هگلی تمرکز کنیم: به‌جای پرسشِ «راز نهفته در پشت ظواهر چیست؟» باید بپرسیم «چرا از همان ابتدا باید چیزی ظاهر شود؟»

اجمالاً، «نشان‌دادنِ» ویتگنشتاین هیچ کاری به «ظاهرشدن» ندارد که در تضاد است با آ‌نچه پنهان است. بالعکس، «نشان دادن» او فُرمی از ظاهرشدن است که نادیده‌اش می‌گیریم وقتی تمرکزمان به آ‌نچه ظاهر شده معطوف می‌شود. ویتگنشتاین این‌جا مارکس و فروید را پی می‌گیرد که جفت‌شان مدعی‌اند راز واقعی پس پشت آ‌نچه ظاهر می‌شود نیست، بلکه خودِ فرمِ ظاهرشدن است: فرم کالایی یا فرم رؤیاها، به ترتیب در مارکس و فروید.

تفاوت میان zeigen (نشان‌دادن) و schweigen (خاموش‌ماندن) در این‌جاست که schweigen کنش است (تصمیم می‌گیرم که سخنی نگویم، به این معنا که از ابتدا در ساحت سخن قرار داشته‌ام ـــ سنگ نمی‌تواند «خاموش بماند»)، درحالی که zeigen ناخواسته و بالاجبار رخ می‌دهد: محصول جانبیِ عملی است که موقع سخن‌گفتن انجام می‌دهم. چیزی را برای نشان‌دادن انتخاب نمی‌کنم (نمی‌توانم انتخاب کنم). این بینش ( که ویتگنشتاین در نسخه‌های مختلف صورت‌بندی‌اش کرده مانند «آ‌نچه که می‌توان نشان داد نمی‌توان گفت») نباید چون اشاره‌ای سوی قِسمی حقیقت عمیقِ وصف‌ناپذیر ورای کلمات قرائت شود. بلکه آ‌نچه نمی‌توان گفت تماماً بخشی از گفتن است؛ فرمی که با گفتن به نمایش درمی‌آید، کاری که با گفتنِ چیزی انجام می‌دهیم. به مثال ویتگنشتاین از «صداقت» می‌توان «شرافت» را نیز افزود: سخن‌گفتن‌ات دربارۀ شرافت و صداقت تو را شریف و صادق نمی‌کند. در عوض، صداقت و شرافت را تنها می‌توان با انجام‌دادن نشان/نمایش داد ـــ با ایفای نقشِ شخصی صادق یا شریف. این به یاد چیزی می‌اندازدمان که غالباً از آن با نام «پارادوکس هیو گرنت» یاد می‌کنم (اشاره به صحنۀ معروف فیلم چهار عروسی و یک تشییع). وقتی قهرمان داستان تلاش می‌کند عشق‌اش را شیوا و رسا به معشوقه‌اش اقرار کند، گرفتار لکنت و تکرارهای گیج‌کننده می‌شود. اما درست همین شکست‌خوردن در انتقال پیام عشق شاهدی بر اصالت آن است. او با شکست‌خوردن در سخن‌گفتن از عشق‌اش این عشق را نشان/نمایش می‌دهد. (گرچه می‌توان این شکست‌ها را تعمداً تقلید کرد). این‌جا با نسخۀ ویتگنشتاین از «فرازبان وجود ندارد» طرف‌ایم: یک کنش زبانی نمی‌تواند در آنچه می‌گوید فرم و کنش خود را جا بدهد. جان الستر این ویژگی را در مفهومِ «حالت‌هایی که اساساً محصول جانبی‌اند» شرح داده:

برخی از حالات روانی و اجتماعی دارای این خصیصه‌اند که تنها می‌توانند به مثابۀ محصول جانبیِ کنش‌هایی تحقق یابند که برای اهداف دیگری انجام می‌گیرند. به عبارتی، نمی‌توان عامدانه و از روی تفکر پدیدشان آورد، چرا که تلاش برای تحقق آن وضعیت مانع پدید‌آمدن‌اش می‌شود. من این را «حالت‌هایی که اساساً محصول جانبی‌اند» می‌نامم. حالت‌های بسیاری وجود دارند که ممکن است همچون محصول جانبی کنش فردی یا جمعی ظاهر شوند، ولی آن‌ها تنها زیرمجموعۀ حالت‌هایی است که فقط می‌توانند بدین شکل پدید آیند. برخی از این حالات بسیار کارآمد یا خوش‌آیند هستند و بنابراین بسیار وسوسه‌انگیز است که در راستای پدیدآوردن‌شان تلاش کنیم. می‌توانیم چنین تلاش‌هایی را «ارادۀ مازاد» بنامیم، شکلی از گستاخی که زندگی‌های‌مان را درنوردیده، شاید بیش از پیش. (‘States that are Essentially by-products’, in Social Science Information, vol.20, no.3, 1981.)

در میان مثال‌های بسیاری که توسط الستر مطرح شده (مانند «هنر خوب تأثیرگذار است؛ هنری که برای اثرگذاشتن ساخته شده ندرتاً چنین است»)، باید موضوع اصالت و صداقت را مطرح می‌کنیم: «اصطلاحات صداقت و اصالت، مانند حکمت و شرافت، هنگامی که اول شخص مفرد به‌کار می‌روند همواره اندکی هالۀ مضحک اطراف خود دارند، که به این واقعیت اشاره دارند که حالت‌های مذکور ضرورتاً محصول جانبی‌اند… نامیدنِ نام‌ناپذیر با سخن‌گفتن از چیزی دیگر کاری است زاهدانه و با تجلیلِ خود سازگار نیست.» (همان) الستر این‌جا «ننامیدنی» را پیش می‌کشد که برمی‌گرداندمان به ویتگنشتاین: می‌توانیم بگوییم صداقت و اصالت را نمی‌توان نامید، فقط می‌توان با عمل‌کردن نشان‌/نمایش‌شان داد. این درس ضربه‌ای مهلک به فرقۀ اصالت وارد می‌کند که از سال ۱۹۵۰ تا به الان بر فرهنگ ما سایه افکنده و با ایدئولوژی ترنس قوّت تازه‌ای یافته: «با خودت روراست باش؛ از پذیرفتن آنچه احساس می‌کنی نترس.»

طبق گفتۀ برتراند راسل (در پیش‌گفتارش بر نسخۀ اصلی انگلیسی تراکتاتوس)، ویتگنشتاین توانست بسیار چیزها بگوید دربارۀ ناگفتنی. پیروِ این طعنۀ مشهور، آیا نمی‌توانیم بگوییم الستر هم توانست بسیار چیزها بگوید در باب حوزه‌ای که «ننامیدنی»‌اش می‌خواند؟ لیکن همچه طعنه‌زدنی از نکتۀ اصلی دورمان می‌کند. البته که می‌توانیم دربارۀ آنچه کنشی زبانی نشان یا نمایش می‌دهد حرف بزنیم، امّا نه اول شخص: نمی‌توانم خودم را صادق، شرافتمند و الخ بنامم. اگر چنین کنم صداقت یا شرافت‌ام را خراب کرده‌ام، چرا که صفاتی‌اند که فقط در شیوۀ عمل‌کردن من نشان داده می‌شوند. عبارتِ «فرازبان وجود ندارد» را باید در این معنای دقیق و قاطع بفهمیم: نمی‌توانم موضع بیان‌کردن چیزی (که می‌تواند شرافت را به نمایش بگذارد) را در محتوای بیان‌‌ام درج کنم.

و آیا چیزی مشابه برای طرفین فضای سیاسی جهان امروز، یعنی ملی‌گرایی اقتدارگرا و کنسل کالچر، صدق نمی‌کند؟ در ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۳، وزیر امور خارجۀ روسیه، سرگئی لاوروف، «اشاره کرد که مسکو برای مذاکره در رابطه با اوکراین آماده است، با این شرط که آن‌ها وضعیت زمینی و منافع امنیتی روسیه را در نظر بگیرند.»۴’Lavrov: Russia open to talks, but only if Ukraine meets these two conditions’, on msn.com یعنی: «ما برای مذاکرات صلح آماده‌ایم، به شرطی که اوکراین بپذیرد مناطق اشغال‌شده به دست روسیه متعلق به روسیه هستند و به شرطی که سیاست‌های‌اش را از بیخ‌وبن تغییر دهد… در یک کلام، به شرطی که اوکراین تسلیم شود.» منتقدان ضداستعمار بارها رویکرد لیبرال غربی را به همین شکل مسئله‌انگاری می‌کنند. مدعی‌اند که برای لیبرال‌های غربی مراودۀ دموکراتیک در اَشکالی صورت‌بندی می‌شود که مخفیانه منطق غربی دموکراسی و آزادی را تحمیل می‌کند طوری که پیوستن به تکثرگرایی لیبرال عملاً منتهی می‌شود به تسلیمِ‌شدن ارزش‌های غربی… لاوروف منطقی را که منتقدان ضداستعمار مسئله‌انگاری‌اش کرده‌اند به خالص‌ترین شکل بیان می‌کند. به زبان ویتگنشتاین، لاوروف دربارۀ مذاکرات حرف می‌زند ولی آ‌نچه با بیان‌اش نشان/نمایش می‌دهد درست ضد مذاکره است ـــ تحمیل ظالمانۀ انحصاری موضع خود.

به همین ترتیب، می‌توانم به راحتی هگل را با ارگاسم‌های فکری پی‌درپی تصور کنم آن‌گاه که واقعیتِ (برای او) آشکارِ واژگونیِ شمول و چندگونگی به روالی برای طرد سیستماتیک را مطرح می‌کند. همان‌طور او می‌تواند بپرسد: «تا کِی بخشی از چپ‌های لیبرال می‌توانند بگویند ‘کنسل کالچر’ جز شبحِ راست‌گرایی نیست، چون به معنای واقعی کلمه می‌روند و اجراهای موسیقی کوچک و برنامه‌های کمدی و اکران فیلم‌‌ها و سخنرانی‌ها و مناظره‌ها را کنسل می‌کنند؟»۵form ‘Banning free speech in the name of inclusivity and diversity is the Fringe’s sickest joke’, by Suzanne Moore, msn.com کنسل کالچر با «موضع ضد مناظره» رخنه کرده: نه تنها شخص و موضع را طرد می‌کند، بلکه خود مناظره را نیز کنار می‌گذارد؛ تقابل استدلال‌های له یا علیه طردشدگی. هگل این‌جا چیزی را به کار می‌بست که لکان شکاف میان محتوای بیان‌شده و موضع زیربنایی بیان می‌نامید. به عبارت دیگر، اشاره می‌کرد که شما له چندگونگی و شمول استدلال می‌کنید، ولی با طرد تمام افرادی که بر تعریف شما از چندگونگی و شمول کاملاً صحه نمی‌گذارند ـــ پس تنها کاری که می‌کنید طرد دائمی افراد و مواضع است. بدین شکل، تلاش برای تحقق شمول و چندگونگی اتمسفری لبریز سوءظن و اتهام‌بستن اشتازی‌وار می‌زاید؛ جایی که هیچ‌وقت نمی‌دانید کِی اظهار نظری شخصی به حذف‌تان از فضای اجتماعی ختم خواهد شد. آیا این‌جا به نسخۀ افراطی جوکِ خوردن آخرین آدم‌خوار نمی‌رسیم؟: «در جمع ما خبری از مخالف با چندگونگی و شمول نیست، پیش پای شما آخری‌شان را طرد کردیم…»

از این رو، به زبان ویتگنشتاین، درحالی که کنسل کالچر از چندگونی و شمول حرف می‌زند، موضع طرد افراطی‌اش را نشان/نمایش می‌دهد. واژگونی شمول به طرد [بیرون‌گذاری] هم‌چنین به قسمی واژگونی دیالکتیکی هگلیِ عمیق گردن می‌نهد؛ برای مثال، جای‌سپاری تهدیدی خارجی به ستیزه‌گری درون‌ماندگار ـــ همان‌گونه که الستر صریحاً در باب انگارۀ مد روزِ تهدیدشدن دموکراسی نوشته: «می‌توانیم فرمایش رایجِ «دموکراسی در معرض تهدید است» را واژگون سازیم و بگوییم دموکراسی خود تهدید است، حداقل در این شکل کوتاه‌مدت و پوپولیستی.» ۶‘Some Notes on ‘Populism”, Philosophy and Social Criticism, vol. 46, no. 4, 2020) دقیقاً مشابه کنسل کالچر که تهدیدهای علیه شمول و چندگونگی خود شمول و چندگونگی‌اند، هنگامی که طوری اجرا می‌شوند که طرد مفرط را نشان/نمایش می‌دهد.


این مقاله ترجمه‌ای است از:

Saying, Keeping Silent & Showing
Slavoj Žižek on Wittgenstein and Cancel Culture

ویرایش: حسین محمودی

اشتراک گذاری:
برچسب ها: اسلاوی ژیژکمحمد نوری
در تلگرام
کانال ما را دنبال کنید!
Created by potrace 1.14, written by Peter Selinger 2001-2017
در آپارات
ما را دنبال کنید!

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

نیستی از بند‌ رَسته
احزاب کیهان‌سیاسی در عصر پسا‌انسان
سه جستار دربارۀ اسطوره
فوکو: رادیکالی بدلی (۲)
فوکو: رادیکالی بدلی
فوکو: رادیکالی بدلی (۱)
هایدگر در برابر هگل
هایدگر در برابر هگل: می‌توانیم از واقعیت پرده برداریم؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • اقتصاد و جامعه
  • تاریخ و سیاست
  • رسانه
  • علم
  • فلسفه
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • مقالات
  • نوشته‌‌های ارسالی
  • هنر و ادبیات
نوشته‌های تازه
  • یهودی‌بودن پس از ویرانی غزه؛ ایرانی‌بودن در پس و پیش از فاجعه
  • نیستی از بند‌ رَسته
  • جنگ جدید بر سر جنسیت: گفت‌وگویی با جودیت باتلر
  • گفتن، خاموش‌ماندن، نشان‌دادن: در باب ویتگنشتاین و کنسل کالچر
  • پس از پیامبر «هستی»: از نقد اصالتِ دازاین تا ایمان به ایماژ انسان-جهان و بنیاد تمامیت پدیداری: هایدگر، دلوز، لوکاچ

فهرست

  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها
  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها

مقالات

  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب

تعمق

  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
تمامی حقوق متعلق به نویسندگان و تعمق است.

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت