جستجو برای:
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری
 
تعمق
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری

ورود و ثبت نام

تعمقمقالاتتاریخ و سیاستچپ همیشه زود «فهمید»

چپ همیشه زود «فهمید»

23 شهریور 1404
الکس اسکاپیک، یوسف جنادله
تاریخ و سیاست
1.64k بازدید
چپ همیشه زود فهمید

مقدمه: از برده‌داری و سوء‌استفاده از کودکانِ کار در قرن نوزدهم تا جنگ عراق و نسل‌کُشی غزه، موضعِ جناحِ چپ را فقط پس‌از به‌بار‌آمدن تلفات انسانی فاجعه‌بار پذیرفته‌اند. چه می‌شود اگر این بار، قبل از آنکه خسارت به بار آید، به‌این دیدگاه گوش کنیم؟


یکایک سیاست‌مداران و صاحب‌نظران‌ جریان اصلی با اکراه و به‌آرامی از دستگاه کشتار اسرائیل فاصله می‌گیرند. دو هفته پیش بود که هیلاری کلینتون در ایکس (توئیتر سابق) نوشت: «هزاران کودک در غزه با گرسنگی دست و پنجه نرم می‌کنند؛ این در حالی است که کامیون‌های مملو از غذا در آن سوی مرز، انتظار ورود به غزه را می‌کشند.» او همچنین خواستارِ «ورودِ تمام و کمالِ کمک‌های بشردوستانه» شد. این نطق کلینتون، به‌طرزی مضحک در تضاد با اظهارات سال پیش اوست که گفته بود دانشجویان معترض، با خواسته‌های مشابه درخواست امروز او، «کمابیش هیچ‌چیز از تاریخ خاورمیانه نمی‌دانند» و به طور کلّی نباید آن‌ها را جدی گرفت. ریچی تورس، نمایندﮤ دموکرات کنگرﮤ آمریکا، پس‌از هفتم اُکتبر به‌دنبال اثباتِ مُهملِ ضدیهود‌بودنِ۱antisemitic معترضان دانشگاه‌های آمریکا و ترساندن مردم از آن‌ها بود و به‌کرّات اذعان می‌کرد که «کنار اسرائیل می‌ایستد». او نیز‌ همانند کلینتون،‌ متوجّه شد که زمین زیر پاهایش خالی شده و این گونه تغییر موضع داد: آمریکا «باید تعهدی اخلاقی را در کاهش رنج و گرسنگیِ غزه ایفا کند». در انگلیس، سر کی‌یر استارمر در سخنرانی‌ای گفت که «این میزان از رنجِ مردم غزه جان‌کاه است» و رهبران اسرائیلی را «مشمئز‌کننده» خطاب کرد. پیرس مورگان در رسانۀ ایکس خطاب به سربازان اسرائیلی نوشت: «نگذارید حاکمیت اسرائیل این جنایت‌های نابخشودنی را به نام شما تمام کند.» حتّی روزنامه‌های زرد و محافظه‌کار انگلیسی عکس‌هایی از کودکان قحطی‌زدﮤ فلسطینی را روی جلد خود چاپ کرده و تیتر می‌زنند: «محض رضای خدا، این کار را تمام کنید!»

اساساً به تغییر موضع خوشامد می‌گوییم؛ امّا ناگفته نماند که ۲۱ ماه از جنگ غزه می‌گذرد. از همان ابتدا هویدا بود که حملۀ تلافی‌جویانۀ اسرائیل پس از عملیات هفتم اکتبر حماس به چه کشتار هولناکی بدل می‌شود. رهبران اسرائیل، خودشان پرده‌ها را کنار زده بودند؛ از‌جمله خطابۀ آتشین نتانیاهو در باب «عمالیق» و توئیت یسرائیل کاتس، وزیر دفاع اسرائیل: « قطره‌ای آب یا حتّی یک باتری به دست آن‌ها نمی‌رسد تا وقتی از روی زمین محو شوند.» همۀ این‌ها همواره آشکار بود و از همان ابتدا، تمامی صاحب‌نظران چپ می‌کوشیدند تا زنگ خطر این فاجعه را به صدا درآورند. دو سال پیش و درست ده روز پس‌از هفت‌ اُکتبر، نورمن فینکلستاین، پژوهشگر یهودی، هشدار داد که «یک میلیون کودک در غزه، در دوزخ گرفتار شده‌اند». در ژانویۀ ۲۰۲۴، مجلۀ Current Affairs  مقاله‌ای بلند منتشر کرد با عنوان «اسرائیل نمی‌تواند توجیه کند» که بر نسل‌کشی شهادت می‌داد. در دسامبر ۲۰۲۳، به‌ویژه آفریقای جنوبی این شکایت را رسماً به دیوان بین‌المللی دادگستری (دادگاه لاهه) برد؛ امّا در همان زمان، سیاست‌مدارن و چهره‌های رسانه‌ای جریان اصلی، جرئت اقرار به حقیقت را نداشتند. موضع‌گیری‌های رسمی، که پیوسته در سرمقاله‌ها و سخنرانی‌ها بازگو می‌کردند، این بود که اسرائیل، با حمله به دیگران و گرسنگی‌دادن به آن‌ها، «حق دفاع از خود» دارد و دیگر اینکه مشکل اصلی دانشجویان، یهودستیزی کذایی است. حال پس‌از حدود دو سال که گمان می‌رود بیش از صد هزار فلسطینی در نوار غزه کشته شده‌اند و تصاویر بیشتری از کودکان بی‌سر به دست می‌رسد که هیچ انسان سالمی تاب دیدن آن‌ها را ندارد، جریان اصلی سرانجام دارد واقعیتِ بر‌حق‌بودن موضع چپ‌ها را در جنگ غزه هضم می‌کند. آن‌ها در عین حال، امیدی موهوم دارند به اینکه کسی کمک‌هایشان به کشت و کشتار اسرائیل و حمایت از آن را به یاد نیاورد. این همان پدیده‌ای است که عمر العقاد در عنوان یادداشت اخیرش پیش‌بینی کرده بود: «روزی همه می‌گویند که همواره با این مخالف بوده‌اند.»

امّا این نخستین باری نیست که در چنین موقعیتی قرار می‌گیریم؛ در حقیقت، همان‌طور که بسیاری از مردم در فضای مجازی اشاره کرده‌اند، این الگویی پایدار در سراسر تاریخ است: وقتی پای جریان اصلی سیاست در میان باشد، «جرم چپ این است که خیلی زود درست می‌گوید». در پرونده‌های پی‌در‌پی، هم‌چون مخالفت با جنگ، دادخواهی برای حقوق کارگران، مسائل زنان، اعطای حقوق اقلیت‌ها و حتّی پیش‌پا‌افتاده‌ترین امور دموکراتیک، افرادی که وضعیت را به‌درستی درک کرده و راه‌حلّ‌هایی بهتر می‌دهند، سوسیالیست‌ها و آنارشیست‌ها و باقی وام‌داران متعهد چپ‌‌اند. در ابتدا، با قوت تمام خواسته‌های چپ‌ها را محکوم می‌کنند و بعد از چند سال یا دهه، سرانجام رواست تا میانه‌روها و لیبرال‌ها آنچه را بپذیرند که چپ‌گرایان پیش‌تر نتیجه گرفته بودند. آن‌ها می‌کوشند موضع چپ‌ها را به نام خود مصادره کنند، با این تفاوت که شماره سریال آن را پاک کرده و محتوایش را آبکی می‌کنند. مواضع «رادیکال» کنونی، روزی به بدیهی‌ترین بنیادهای سیاسی تبدیل می‌شوند تا درست سر بزنگاه این دور باطل از نو آغاز شود.

در رخدادی تازه‌تر، فقط کافی است به جنجال دور‌ و‌ بر جو بایدن و مغز شگفت‌انگیز که دارد آب می‌رود نگاهی بیاندازیم. وقتی جیک تپر و الکس تامپسون کتاب گناه نخستین را منتشر کردند، این چراغ سبزی بود تا لیبرال‌های محترم بپذیرند که بایدن سال‌هاست با مشکلات شناختی و حافظه دست‌وپنجه نرم می‌کند و به‌گونه‌ای هماهنگ سعی می‌کنند تا بر این واقعیت حیاتی سرپوش گذارند. در جایگاه خواننده، باید این کتاب را هم‌چون افشاگری‌ای عظیم به‌سَبک وودوارد و برنستین تلقی می‌کردیم: «منظورت اینه که همۀ این مدت اختلال داشته؟ عجب!» امّا چپ‌ها پنج سال پیش از این واقعیت خبر داشتند و لیبرال‌ها همۀ تلاش خودشان را کردند تا در بی‌خبری بمانند. در مناظره‌ای مقدماتی در ۲۰۱۹، جولیان کاسترو پرسید چرا بایدن «یادش می‌رود که دو دقیقه پیش چه گفته» و مشخصاً جواب این سؤال روشن بود. در پاسخ، افرادی مانند بتو اورورک از جولیان کاسترو به‌علت «چنین حملۀ شخصی‌ای» انتقاد کردند و از همان زمان شغل او در هاله‌ای از ابهام مانده است. پادکست‌های چپ‌گرا مانند «Chapo trap house» به‌دفعات با لکنت‌ و شیوﮤ حرف زدن بایدن انتقاداتی شوخی می‌کردند؛ ولی در رسانه‌های جریان اصلی، سرمقاله‌هایی چون «حملات سن‌گرایانه به رئیس‌جمهور بایدن» یا «از سن جو بایدن سلاح می‌سازند» منتشر می‌شد. اگر می‌خواستید شغل و روابط و قرارداد کتاب‌تان را حفظ کنید، اجازه نداشتید واقعیت آشکار را بپذیرید. در مقطعی، خود کاخ سفید تلاش کرد ادعا کند هر ویدئویی که رئیس‌جمهور در آن یاوه و هذیان گفته یا بی‌هدف به دوردست خیره می‌شود، «جعلی بی‌کیفیت» و فریب‌کارانه است. از قرار معلوم، پادکست‌های تند‌و‌تیز چپ راست می‌گفتند و رسانه‌های محترم جریان اصلی سراپا دروغ. به‌هرروی تَپر و تامپسون کتاب‌شان را بعد از انتخابات ریاست جمهوری منتشر کردند؛ درست زمانی که برای تغییر نتایج انتخابات دیر شده بود. اگر همه از همان اول به حرف چپ‌ها گوش داده بودند و بایدن را در ۲۰۲۳ کنار می‌گذاشتند، که اغلب رأی‌دهندگان دموکرات هم همین را می‌خواستند، شاید امروز ترامپ رئیس‌جمهور نبود.

حال که از رویدادهایی سخن گفتیم که ما را به پیروزی ترامپ رساند، دربارﮤ کامالا هریس چه فکر می‌کنید؟ تا پیش‌از شکست خفت‌بار هریس، رسانه‌های لیبرال به منظور تمجید از کمپین انتخاباتی او به صف شده بودند. جاناتان چیت در مقاله‌ای در اکتبر ۲۰۲۴ برای مجلۀ نیویورک نوشت: «رقابت آرا بسیار نزدیک است؛ چون هریس کمپین انتخاباتی‌ای استثنایی ساخته است!» او هم‌چنین این‌گونه نوشته بود: «این‌قدر شکایت نکنید، سانتریسم دارد جواب می‌دهد.» امّا هیچ‌کدام این‌ها حقیقت نداشت؛ نه کمپین هریس استثنایی بود و نه سانتریسم واقعاً جواب می‌داد؛ ایضاً رقابت هم چندان نزدیک نبود! در انتها، هریس رأی همۀ ایالات سرنوشت‌ساز را از دست داد.

سردبیر ارشد کرنت افرز، یاسمین نایر، همین‌ها را در اوت ۲۰۲۴ به همه گفته بود. او هشدار داد که «کامالا هریس می‌بازد»؛ چرا که در کارزارش فقط شعارهای توخالی، مثل عبارت «اقتصاد فرصت» می‌دیدیم و محتوای چندانی در کار نبود.

دیدگاه کرنت افرز هم چنین بود؛ در مقالاتی مثل «ایدﮤ خوبی نیست که هریس از سیاست‌های پیشرو دست کشد» (اوت ۲۰۲۴)، «نمی‌توان به همراهی دیک چِینی افتخار کرد» (سپتامبر ۲۰۲۴) و «آیا کامالا دارد همه‌چیز را خراب می‌کند؟» (اکتبر ۲۰۲۴). دوباره تحلیل چپ‌ها درست از آب درآمد؛ این تحلیل نزد حزب دموکرات و هواداران وفادارش فقط بسیار زود و خیلی ناخوشایند بود که بخواهند آن را بپذیرند.

برخی از چرخش‌ها نیز بسیار تکان‌دهنده‌اند؛ برای مثال در فوریۀ ۲۰۲۰،  دوست قدیمی‌مان، دیوید بروکس در روزنامۀ نیویورک‌تایمز، چنین نوشت: «نه سندرز، نه! هیچ‌وقت!» بروکس استدعا می‌کرد که سندرز با «جنگ طبقاتی بی‌امان» و باورش به اینکه «کلّ سیستم به‌شکلی جبران‌ناپذیر فاسد است»، همان است که «جایگزین لیبرال‌دموکرات‌هاست» و یادآور اتحاد جماهیر شوروی به‌شکلی موهوم، امّا ترسناک است. تازگی‌ها بروکس سراپا تغییر موضع داده است. حال می‌نویسد «شاید حرف‌های سندرز دربارﮤ نابرابری‌ در آمریکا منطقی باشد» و «شاید وقتش رسیده که دموکرات‌ها تغییرِ جهتی همانند سندرز را بپذیرند؛ آنچه افرادی مثل من را آشفته می‌کند». خب، دیو، ماهی را هر‌وقت از آب بگیری تازه است؛ امّا بعضی از ما، وقتی واقعاً مهم بود، فهمیدیم «برنی سندرز حق دارد» و به او رأی دادیم، پس شاید بهتر است چنین آدم‌هایی ستون‌نویس روزنامه باشند، نه تو.

اگر در راهروهای زمان کمی به گذشته برگردیم، به ۲۰۰۳ و حملۀ آمریکا به عراق می‌رسیم. این بدترین جنایت قرن بیست‌ویکم بود؛ هرچند نسل‌کشی غزه اکنون در کسب این عنوان شوم با آن رقابت می‌کند. چپ‌ها از همان روز اول با آن مخالفت کرده و در اعتراض به آن، راهپیمایی‌های اعتراضی میلیونی در سرتاسر جهان به راه انداختند. نوآم چامسکی در رسانه‌ها به هر‌ که حاضر بود گوش کند، هشدار داد که حمله به عراق «خطر تروریسم» را در سراسر جهان افزایش می‌دهد و وصول به رؤیای عراقِ دموکراتیک از راه حملۀ نظامی «خوشمزگی‌ای سخیف» است. حق با چامسکی بود. در سال‌های پس از حملۀ آمریکا، بعینه ظهور داعش در عراق را دیدیم؛ داعش عمدتاً با تجهیزات نظامی عراقی مسلح شده بود که پس از سقوط صدام حسین به حال خود رها شده بودند. دولت‌های تحت پشتیبانی ایالات متحده، که جایگزین صدام شدند، غرق در فساد بودند، و حتّی شورای روابط خارجی آمریکا تلویحاً می‌پذیرد که پس از بیست سال، عراق «دموکراسی کاملی نیست»؛ امّا، همانند اعتراضات امروز دربارﮤ غزه، مخالفت با این حمله محترمانه یا فراگیر به حساب نمی‌آمد. در عوض، کمابیش همۀ قهرمانان لیبرال امروز، هم‌چون بایدن و کلینتون و آدام شیف، به تهاجم به عراق رأی مثبت دادند و رسانه‌ها هم از آن‌ها حمایت کردند؛ جو اسکاربرو در شبکۀ MSNBC، مخالفان را «نوکران چپ‌گرای به دنبال اهداف ضدآمریکایی» خواند. اکنون به‌تازگی این افراد وانمود می‌کنند که همیشه ضد‌جنگ بوده‌اند و نشریاتی مانند فارین پالیسی تیتر می‌زنند: «نوآم چامسکی ثابت کرده که حق با او بوده است.»

این پیشینه به قرن‌ها قبل برمی‌گردد و در هر واقعه، الگو یکسان بوده است. حتّی تا ۲۰۱۰، باراک اوباما «مایل به پذیرش ازدواج هم‌جنس‌گرایان نبود» و آن را گامی بیش از اندازه بزرگ می‌دانست. فقط وقتی فضا از‌نظر سیاسی امن شد، او در کنار فعالان دگرباش قرار گرفت که از ابتدا برای حقوق خود مبارزه می‌کردند. پیش از آن، این چپ‌ها بودند که رهبری مبارزه جهت پایان دادن به آپارتاید در آفریقای جنوبی را از طریق جنبش تحریم و خروج سرمایه و اقدامات قهر‌آمیز بر عهده گرفتند؛ جنبشی مشابه آنچه امروز علیه اسرائیل پیشنهاد می‌کنند؛ این درحالی بود که همه، از رونالد ریگان گرفته تا سردبیران نشنال‌ریویو، با این جنبش مخالف بوده و از آپارتاید دفاع می‌کردند.

به همین منوال، جریان اصلی آمریکا، جنبش حقوق مدنی دهۀ ۱۹۶۰ را بیش از حد رادیکال تلقی می‌کرد؛ در واقع، ۶۱ درصد از پاسخ‌دهندگان نظرسنجی گالوپ گفتند با «مسافران آزادی»۲Freedom Riders: مسافران آزادی گروهی از فعالان حقوق مدنی بودند که در ۱۹۶۱ جهت مبارزه با تبعیض نژادی، مسافرت‌های آزادی را آغاز کردند. این جنبش به‌وسیلهٔ اتوبوس‌های میان‌ایالتی به ایالت‌های جنوب آمریکا سفر می‌کردند تا از نحوﮤ اجرای حکم دیوان عالی ایالات متحده در‌خصوص پروندﮤ بوینتون علیه ویرجینیا (۱۹۶۰) انتقاد کنند. دیوان عالی حکم داده بود که تفکیک نژادی مسافران در سفرهای میان‌ایالتی خلاف قانون اساسی است. ایالت‌های جنوبی قوانین را نادیده می‌گرفتند و دولت فدرال در این باره منفعل بود.مخالف‌اند؛ ولی امروز که جمهوری‌خواهان تلاش می‌کنند تاریخ را بازنویسی کنند، این واقعیت را نمی‌توان کتمان کرد که حق با معترضان بود. حامیان حق رأی زنان نیز همین طور بودند؛ آن‌ها به‌دلیل شکستن شیشه‌ها و زنجیر‌کردن خود به اشیا محکوم می‌شدند، با زبانی که بسیار شبیه زبانی است که امروز در محکومیت «جان سیاه‌پوستان مهم است» یا «حرکت فلسطین» استفاده می‌شود.

هنگام اعتراضات علیه جنگ ویتنام نیز همان اتفاق افتاد: در آن زمان معترضان را محکوم می‌کردند و اکنون آن‌ها را می‌ستایند. حتّی پیش‌تر، لغو برده‌داری در منظومۀ افرادی رادیکال مانند جان براون بود که به آمریکا هشدار می‌داد «جنایات این سرزمین گنه‌کار فقط با خون پاک می‌شود» و هم‌چنین کارل مارکس که نوشت: «تا زمانی که کارِ سیاه‌پوستان با داغ بردگی همراه است، کارِ سفیدپوستان نیز هم رهایی نمی‌یابد.»۳ ترجمۀ ایرج اسکندری: «در جایی که به کار سیاه‌پوست داغ ننگ زده شده است، کار سفید‌پوست نمی‌تواند رهایی یابد.» جنگ داخلی پس از آن رخ داد و این پیش‌بینی را به حقیقت تبدیل کرد. حتّی بدیهی‌ترین مطالبات جهان، مانند پایان دادن به کار کودکان در کارخانه‌ها، باید به زور سوسیالیست‌ها و اتحادیه‌های کارگری وارد جریان اصلی می‌شد.

گاه پیش‌بینی‌های چپ‌ها آن‌قدر دقیق است که وهم‌آور به نظر می‌آید. در مقدمۀ جزوه‌ای که جز وسواسی‌ترین متفکران سوسیالیست، آن را فراموش کرده‌اند، فریدریش انگلس در همان ۱۸۸۷ وقوع جنگ جهانی اول را پیش‌بینی کرده بود:

برای آلمان پروسی جنگی دیگر مگر جنگ جهانی ممکن نیست و آن هم جنگ جهانی‌ای با گسترش و شدّتی تاکنون تصور‌ناپذیر. هشت تا ده میلیون سرباز یک‌دیگر را نابود می‌کنند و در این کار، کلّ اروپا را چنان لخت کنند که سیل ملخ‌ها نیز هیچ‌گاه چنین نکرده‌اند. ویرانگری‌های جنگ سی ساله در سه یا چهار سال فشرده شده و در سرتاسر قاره گسترش می‌یابد؛ گرسنگی، بیماری‌های واگیر، وحشی‌گری عمومی و ناشی از نیاز شدید ارتش‌ها و توده‌های مردم، سردرگمی ناامید‌کنندﮤ جنب و جوش مصنوعی ما در داد‌و‌ستد صنعت و اعتبارِ [مالی]، که در ورشکستگی عمومی پایان می‌یابد، فروپاشی دولت‌های کهنه و نابودی خرد سیاسی متعارف آن‌ها، به نوعی که ده‌ها تاج شاهی بر سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌غلتند و کسی پیدا نمی‌شود تا آن‌ها را از روی زمین بردارد.

هر که حساب و کتاب کند، درمی‌یابد فاصلۀ تحلیل انگلس و وقوع رویدادهایی که پیش‌بینی کرده بود، ۲۶ سال است. او صرفاً در جزئیات اشتباه کرده بود: فقط چند تاج «بر سنگ‌فرش خیابان‌ها غلتید»؛ مانند تاج‌های روسیۀ تزاری، اتریش‌_مجارستان و امپراتوری عثمانی، نه واقعاً ده‌ها. البته نیازی نبود جنگ جهانی اولی در کار باشد. این کشتاری بیهوده بود که همه، جز فروشندگان اسلحه، در آن باختند. اگر قدرت در پایتخت‌های مختلف اروپا در دست سوسیالیست‌ها بود، می‌شد جلوی آن را گرفت و جان میلیون‌ها انسان را نجات داد؛ امّا متأسفانه جهان را مثلثی مسموم از سلطنت‌طلبان و‌ محافظه‌کاران و بانک‌داران اداره می‌کردند و آن‌ها برنامه‌های خودشان را داشتند؛ پس به فاجعه‌ای توصیف‌ناپذیر رسیدیم. اغلب، بهای گوش‌فراندادن به چپ، گزاف است. در اینجا، خواننده‌ای محافظه‌کار ممکن است بگوید: خب، تکلیف جاهایی که محافظه‌کاران درست می‌گفتند چه می‌شود؟ مثلاً وقتی می‌گفتند شوروی پر از گولاگ‌های وحشتناک است، چپ‌ها از پذیرش حقیقت سر باز نمی‌زدند؟ درست است که برخی از مارکسیست‌لنینیست‌های سر‌سخت، مدت‌ها پس‌از آن که دیگر منطقی نبود، هم‌چنان از استالین حمایت می‌کردند؛ امّا در‌ این‌ باره، این چپ آنارشیست بود که پیش‌بینی شگفت‌انگیزی کرد. در همان دهۀ ۱۸۷۰، باکونین نوشت که هر دولت انقلابی در معرض خطر تبدیل شدن به حکومتی سرکوبگر است؛ چرا که «دولت به اصطلاح مردمی، فقط هدایت بسیار استبدادی تودﮤ مردم به دست اشرافیتی جدید و از نظر عددی بسیار کوچک است؛ متشکل از افراد واقعاً یا به ظاهر تحصیل‌کرده… چه رهایی باشکوهی!» چامسکی آن را «از معدود پیش‌بینی‌های علوم اجتماعی که واقعاً به حقیقت پیوست» می‌نامد. بعدها، تروتسکیست‌هایی مانند ویکتور سرژ بودند که تند‌و‌تیزترین نقدها را بر استالین و استالینیسم نوشتند. در همین حین، محافظه‌کاران هرگز مشکلی با حمایت از دیکتاتوری‌های خودشان نداشتند، پینوشه در شیلی، سوهارتو در اندونزی، شاه در ایران و…، به شرط آن که ضدکمونیست باشند. آن‌ها همین امروز هم با بوکله در السالوادور چنین می‌کنند. پس هر جا که راست‌گرایان به این گونه «حق» داشته‌اند، در مقایسه با آنچه چپ‌گرایان کرده‌اند، صرفاً اتفاقی بوده است.

حال، چرا چپ‌ها این‌قدر پیوسته درست می‌گویند؟ به این علت نیست که گوی بلورین پیش‌گویی را در کمدهایمان پنهان کرده‌ایم؛ برعکس، علت آن است که در کل، آن لایۀ چند‌سانتی‌متری از مزخرفات جلوی دیدگان لیبرال‌ها و محافظه‌کاران، دید سوسیالیست‌ها و آنارشیست‌ها را کور نکرده است. انگلس هیچ یک از روایت‌های مربوط به غرور ملّی یا افتخار و شجاعت نظامی را نپذیرفت که در آن دوران رایج بود. او می‌فهمید که جنگ صرفاً روشِ به‌ دست آوردن یا از دست‌ دادن منابع است و موقعیت اقتصادی «پروس‌آلمان» به این معنا بود که باید آن‌ها را با زور به دست آورد. هنگام الغای برده‌داری، افرادی چون جان براون این انگاره را نپذیرفتند که برده‌داری صرفاً نظم طبیعی امور است. در قضیۀ عراق، چپ‌ها تبلیغات رعب‌آور دولت بوش را دربارﮤ سلاح‌های کشتار جمعی و تروریست‌های اسلام‌گرا که پشت هر درختی پنهان شده‌اند، باور نکردند. امروز نیز، آن‌ها روایت تکراری دربارﮤ «حق اسرائیل در دفاع از خود» از‌طریق حمله به غزه را نمی‌پذیرند.

مثال‌های بی‌شماری از این دست هست.  چپ‌ها به «مسئولیت فردی» در مشکلات سراسری جامعه، مانند بی‌خانمانی، باور ندارند. اعتقاد نداریم که «کارآفرینان» «نوآوری» و «ارزش‌آفرینی» را به «بازار آزاد» می‌آورند و بنابراین باید میلیاردها داشته باشند؛ در حالی‌ که فقط چند سکه نصیب باقی می‌شود. ما، خلاف بایدن، به امری مبهم و تعریف‌ناپذیر به نام «روح ملّت» باور نداریم که گویا با «شرافت» رستگاری می‌یابد. در عوض، چپ‌گرایان همیشه فهم این را دارند که اصل سیاست، مبتنی بر مبارزات قدرت برای سرمایه و منابع است؛ اصولی که از جاده‌های کار، پول، زمین و قدرت عبور می‌کند و نه از آرمان‌های انتزاعی و شعارها و اسطوره‌ها. اصطلاح فنی آن «ماتریالیسم تاریخی» است؛ امّا در واقع، فقط به معنای رو‌به‌رو شدن با واقعیت مادی است، بدون انبوهی از زوائد ایدئولوژیک؛ اگر این را نپذیرید، از انواع و اقسام بن‌بست‌های بی‌سرانجام سر در می‌آورید.

موضوع بسیار با‌اهمیت است؛ چون فقط گذشته نیست که باید آن را در نظر گیریم، آینده هم مطرح است. خلاصه آن که چپ دربارﮤ این‌ها درست می‌گفت: برده‌داری، کودکان کار، حق رأی زنان، جنگ جهانی نخست، جنبش حقوق مدنی، حقوق دگرباشان، جنگ ویتنام، آپارتاید آفریقای جنوبی، حمله به عراق، سلامت روانی جو بایدن، کارزار فاجعه‌بار هریس و غزه. در تک تک این وقایع، محافظه‌کاران و لیبرال‌ها سراپا در اشتباه بودند و با پافشاری بر موضع غلط خود، فقط مانع پیشرفت و نجات جان انسان‌ها شدند. اکنون، با در نظر گرفتن این مسائل، منطقی است اگر احتمال زیادی دهیم که چپ در خصوص مناقشات امروز هم درست «می‌فهمد».

چپ چه می‌گوید؟ کمک‌های نظامی به اسرائیل را باید فوراً قطع کرد و نتانیاهو را به میز محاکمه کشید؛ باید مالکیت خصوصی بر صنعت بهداشت و درمان را لغو کرد؛ چرا که نتیجۀ آن در گذر تاریخ فاجعه بوده است؛ باید حتّی استخراج سوخت فسیلی را متوقف کرد؛ زیرا محیط زیست را نابود می‌کند. بنا‌بر‌این وقتی چپ‌ها چنین می‌گویند، مردم جهان باید گوش فرادهند. این‌ها نتیجه‌گیری‌های درستی‌اند؛ درست به همان اندازه که «مردم را به بردگی نکشانید» در دهۀ ۱۸۵۰ درست بود. بعد از گذشت قرن‌ها، شاید دنیا صدای کسانی را بشنود که همواره بار حقایق را حمل می‌کردند؛ البته تا زمانی که هنوز فرصت تغییر باقی است.


مترجم: یوسف جنادله

ویرایش: یاشار توحیدی

این مقاله ترجمه‌ای است از:

The Left is Always Right Too Early, by Alex Skopic

اشتراک گذاری:
در تلگرام
کانال ما را دنبال کنید!
Created by potrace 1.14, written by Peter Selinger 2001-2017
در آپارات
ما را دنبال کنید!

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

R2P یا مسئولیت حمایت و جنگ علیه ایران
مسئولیت حمایت یا R2P: سپر توجیه جنگ یا معیار مهار آن؟
ایران: از هیدگر تا کانت
سکوت‌های پرنفوذ و عادی‌سازیِ خشونت
ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر
ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر
آرایش غلیظ یک جسد: بازاریابی برای استبداد در عصر نسیان

1 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • Sentientive گفت:
    24 شهریور 1404 در 5:36 ب.ظ

    بسیار عالی. خیلی ممنون بابت ترجمه.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • اقتصاد و جامعه
  • تاریخ و سیاست
  • رسانه
  • علم
  • فلسفه
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • مقالات
  • نوشته‌‌های ارسالی
  • هنر و ادبیات
نوشته‌های تازه
  • غارت به‌نام ملت: اقتصادسیاسی حملۀ ایالات متحده به ایران
  • مسئولیت حمایت یا R2P: سپر توجیه جنگ یا معیار مهار آن؟
  • ایران: از هیدگر تا کانت
  • سکوت‌های پرنفوذ و عادی‌سازیِ خشونت
  • ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر

فهرست

  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها
  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها

مقالات

  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب

تعمق

  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
تمامی حقوق متعلق به نویسندگان و تعمق است.

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت