گرونیکا علیه گرونیکا: مقاومت در برابر فاشیسم در سرحدات فاجعه
گرونیکا فقط به تصویر کشیدن یک بمباران نیست. تصویر لحظهای است که بدنی زخمی، لرزان، اما هنوز زنده، مشعل را بالا نگه میدارد. صحنهای از سوگواری نیست؛ صحنۀ زایش هر دم حاضر قدرت برسازنده است. مشعلی کوچک که میایستد در برابر فاشیسم – هر چند با درد و امید.
پیکاسو نور نقاشی را از دل ویرانی بیرون نکشید؛ آن را به شکلی انسانیتر، خاکیتر، و زندهتر ترسیم کرد. نه نوری از آسمان، نه از خدایی دور، نه حتی از تکنولوژی (چیزی همچون لامپ در تصویر)؛ بلکه نوری کوچک، در دستان زنی یا مردی که در دل مرگ، هنوز نور را برافراشته است. این نور، همان چیزیست که اسپینوزا کناتوس مینامد: آن نیروی زندگی که نمیگذارد ما از بودن و مقاومت دست بکشیم. کناتوس شاید نتواند اکنون گاو ددمنشی را که ناظر و فاعل فاجعه است شکست دهد، اما با ثبت جنایت و ایجاد حافظهای فعال به ستیز با خودکامه میرود. مشعل دیگر تزئین نیست. آن، روشنایی است که از دل رنج برآمده. نوری انسانی، شکننده، اما گرم و پیوسته. نوری که اجتماع از آن آغاز میشود ــ نه در فرمان و هراس، که در فهمِ مشترکِ درد.
کناتوس راه مبارزه و مقاومت را باز میگذارد. حتی وقتی زخم خوردهایم، حتی وقتی درد میکشیم. پیکاسو با بلوکهای تصویر نشان میدهد که چگونه حتی در زمانی که بمباران اتفاق میافتد، خبری از «حیات برهنه» نیست. «حیات برهنه» زندگانی است که فقط زنده بودنش به رسمیت شناخته میشود، بدون هیچ حق، صدا یا ارزش سیاسی — صرفاً بدنِ زندهای که میتوان نادیدهاش گرفت یا قربانیاش کرد.
در گرونیکا، بدنها تکهتکهاند، اما از هم نپاشیدهاند. زن گریان، اسبِ شکافته، مادری که کودک بیجانش را در آغوش دارد، دستی که گلی در دستانش روییده است ــ اینها تصویرِ تسلیم نیستند؛ حاشا اگر هنر در برابر مرگ سپر اندازد! اینها بدنهاییاند که هنوز میل میورزند، هنوز میجنگند، هنوز «هستند».
آنتونیو نگری در رابطه با درد و اهمیت آن در ساخت جامعه دموکراتیک در کتابش، کار ایوب، نوشته است:
درد کلیدی است که باب ورود به اجتماع را میگشاید. همۀ سوژههای جمعی بزرگ از رهگذر درد شکل میگیرند ــ دستکم، آنها که علیه غصب زمان حیات به دست قدرت برساخته مبارزه میکنند؛ آنها که زمان را در قامت قدرت برسازنده بازیافتهاند، در هیئت امتناع از کارِ استثمارشده و سرپیچی از مراتب و فرامینی که بر استثمار مزبور ابتنا دارند. درد بنیان دموکراتیک جامعۀ سیاسی است، در حالی که ترس بنیان دیکتاتورمآبانه و اقتدارگرایانۀ آن است.
لامپ ترسیمشده در تصویر، نوری ندارد. در زبان اسپانیایی به آن میگویند بمبیلا ــ واژهای که از ارتعاش حروفش صدای بمب شنیده میشود. لامپ، تکهای از دنیای فنی و روزمره است؛ اما اینجا بدل شده به چشم بیاحساسِ جنگ که دیگر حتی روشنایی ندارد. نوری سرد، بیجان، که فقط تماشا میکند. پیکاسو پیش از جنگ جهانی دوم و استفاده از بمب اتم و نیز پیش از انتشار دیالکتیک روشنگری نشان میدهد که مدرنیتۀ مسلط قادر به رقمزدن چه فجایعی است، آنگونه که آدورنو و هورکهایمر به طعنه [احتمالاً در رابطه با بمب اتم] مینویسند «کرۀ خاک که اکنون به تمامی روشن گشته، از درخشش ظفرمند فاجعه تانباک است.»
البته گرونیکا، نقاشی فاجعه نیست؛ نقاشی نور است ــ نوری که از بدنِ رنجکشیدۀ انسان میتابد. از زنی که میگرید، اما نمیشکند. از دستی که کودک مرده را نگه داشته، دستی که مشعل را در دست گرفته است. از سربازی که شمشیرش شکسته، اما گلی در دستان او شکفته است.
این، کناتوس است. این، آغاز مقاومت است. و بیشک هنوز مشعلی در دست ماست، چرا که ستیز با فاشیسم پایان نیافته است؛ چراکه ما حسابی با فاشیسم داریم که هنوز (و الیالابد؟) با فاشیسم تسویه نشده است.
دیدگاهتان را بنویسید