پهلوی در سه نوبت
مقدمه
گفتمان سلطنت در ایران، همواره میان افسانه و واقعیت در نوسان بودهاست. از شعارهایساده و پرطنین تا بازتفسیرهای نظری و تاریخی، این گفتمان توانستهاست تصویری زنده و در عینحال نوستالژیک از گذشته ارائه دهد – که با رنگولعاب عوامپسند خود ادعای «آیندهای تجربهشده» را دارد؛ گذشتهای که آنرا در راستای هژمونی خود بازسازی کردهاست. دراین مجموعۀ سهگانه تلاش کردهایم تا از سه نظرگاه مختلف به پدیدارسلطنت بنگریم:
نخست، زبان و گفتمانهای سلطنتطلبی و چگونگی بازتعریف مفاهیم و دشمنان سیاسی؛ دوم، تعارض تاریخی-مفهومی چشمانداز سلطنتطلبی؛ و سوم، فلسفۀ سلطنت و بدنِ شاه که بهخوبی نشان میدهد چگونه مشروعیت و تداوم سلطنت در متن امر مادی و سکسوالیته بازتولید میشود و شخص «شاه» را در هیبت یک «بتجنسی» افشا میکند. لذا هدف ایننقد، نه صرفاً روایت تاریخ پهلوی، که تحلیلِ انتقادی گفتمان، قدرت و حافظۀ تاریخی است.

زبانپریشی گفتمانسلطنت: وقتی شاه چپتر از چپ بود…
شعار «مرگ بر سهفاسد: ملا، چپی، مجاهد» یکی از نامآشناترین عباراتی است که جریان سلطنتطلب (بهویژه هواداران پهلوی) به مدد آن بر مرزهای هویتیِ خود تأکید میکند. از منظر این گفتمان، «ملا»، «مجاهد (خلق)» و بهویژه «چپ» در کنار یکدیگر، علتِ غاییِ بحرانهایی معرفی میشوند که آرمان سلطنتطلبی را تباه کردهاند. از اینرو، اینشعار صرفاً خوشهواژهای موزون نیست؛ بلکه مانیفستی فشرده است که با آن، تسویهحسابی لفظی با «دیگریِ» سیاسی صورت میگیرد. این صورتبندی، تصویری از پهلوی ارائه میدهد که در «حال» محبوس است و نسبتِ خود را با تبار و تاریخیتِ خویش مسکوت میگذارد؛ حالآنکه کلید نقد در همین ارجاع تاریخی نهفته است. آریامهر (!) نهتنها از چپ پرهیز نمیکرد، بلکه در برهههایی زبان عدالتخواهانه را به کار میگرفت و برخی سیاستهای دورهٔ پیشین را سوسیالیستی میخواند؛ حتی در سطح نمادین، توصیفهایی با بار اجتماعی از نزدیکان خود عرضه میکرد.
مسئله این نیست که پهلوی چپگرا بود یا راستگرا؛ مسئله آن است که در گفتمان سلطنتطلبی، «چپ» نه برنامهای نقدشده و نه رویکردی نظری است، بلکه دالی میانتهی است که بنا بر اقتضای موقعیت، معنای خود را تغییر میدهد. بدینترتیب، «چپ» همزمان کارکرد بسیج و طرد مییابد: یکبار بهمثابه زبان سیاستگذاری به کار میآید و بار دیگر بهعنوان برچسبِ دشمن.
اگر معیار همان تصویرهای عرضهشده در مقاطعی از حیات سیاسی پهلوی باشد، آنگاه او خود میتواند مصداقِ همان لعن و نفرینی تلقی شود که امروز نثار «چپ» میشود. این تناقض صرفاً خطای لفظی نیست؛ بلکه اثرِ عقلانیتِ ابزاری در سطح گفتمان است: جایی که دالها بدون پاسخگویی تاریخی جابهجا میشوند و گذشته به مخزنِ بازتعریفهای مصلحتی فروکاسته میگردد. بنابراین، خصیصهٔ بارزِ این گفتمان نه مواجههٔ انتقادی با «چپ»، بلکه گریز از تصویری است که زمانی خود ساخته بود. اکنون مسئله نه چپبودن یا نبودن، بلکه امکانِ شناوریِ دالها در میدان هژمونی و تولید رضایت است؛ جایی که «چپ» به رمزِ افشای شکاف میان گفتار و کردار بدل میشود.
مشروطه خواهی لیبرال یا قیف وارونه؟!
یکنقد تاریخی/مفهومی
«اومبرتو اِکو» در کتاب «راه و رسم شناسائیِ فاشیستها»ـ که مشتمل بر چهار سخنرانی از او در باب مفهوم دقیق فاشیسم است ـ به خوبی پرده از واقعیتی برمی دارد که بنابر آن، هر واژهای که در منظومۀ لغات علوم سیاسی طرح میشود، تنها یک لفظ توخالی نیست، بلکه دارای تاریخیّتی متقن است که مفهوم واژۀ مذکور را در کش و قوس وقایع مشخص میکند. بنابراین یکی از معیارهای کلیدی که افتراقدهندۀ ژورنالیسم از تحلیل منطقی، توجه به پیشینه و مختصات زمانی/مکانی یک ترمینولوژی است. به عبارتی دیگر، ترمینولوژی در فضای بیناستارهای پرسه نمیزند، بلکه پای بر زمینی سخت میفشارد که از جنس وقایع تاریخی است.
لذا مشروطه خواهی لیبرال و بالاخص نوع ایرانی آن، محل یک نقد تاریخی میتواند باشد: «مشروطهخواهی» (Constitutionalism) در بستری پدیدار شد که قدرتِ نسبتاً بیحدوحصرِ نهاد سلطنت، به سبب فقدان پیشبینیپذیری و خطر تعلیق مداوم عرف حکمرانی، میتوانست منافع اقشار گوناگون جامعه را قربانی خواست یک شخص یا الیگارشی پیرامون نهاد سلطنت کند. مصداق بارز و در عین حال متقدم مشروطهخواهی، تدوین سندی تاریخی موسوم به «منشور کبیر» (Magna Carta) است. بنابر این سند که در سال ۱۲۱۵ میلادی منعقد گردید، «جانلکند»، پادشاه وقت انگلستان، متعهد شد تا در حدود و ثغور معینی در ارتباط با اشراف و کلیسا قرار گیرد تا از قبل این قید و بند، حق مالکیت به عنوان ماحصل مشروطسازی «ارادۀ سلطنت» برای اعیان و اشراف تضمین شود.
لذا الباقی تاریخیتی که بر مفهوم «مشروطهخواهی» عارض شده، جز در متن بدبینی نسبت به ارادۀ نهاد سلطنت و خصلت پیشبینیناپذیر قدرت مطلقه نیست؛ ارادهای که باید در بدو امر بدان به عنوان یک «مسئله» نگاه کرد و سپس با راهحلی سلبی موسوم به «حاکمیت قانون» به مدیریت آن پرداخت. لذا مفهوم کلیدی دولت حداقلی لیبرال دقیقاً به واسطه تقابل مفهوم «حاکمیت قانون» در مقابل نهاد سلطنت مستقر حاصل شد.
در مقابل، مشروطهخواهی ایرانی در شرایطی سودای مشروطسازی قدرت مطلقه و بالاخص نوعی سلطنتی آن را در سر میپروراند که نهاد سلطنت در ایران نه یک نهاد مستقر، بلکه به عنوان یک نیروی معارض در تقابل با ولایت فقیه – بهعنوان حاکمیت مستقر – تصویر میشود. از نظر مشروطهخواهان، «سلطنت» خصلتی دوگانه دارد: سلطنت همزمان هم جزئی از راهحل است که اکنون در کسوت اپوزیسیون بلامنازع تصویر میشود و هم بدل به مسئلهای شده که باید در حدود «حاکمیت قانون» مشروط شود. چنانچه اگر سلطنت تماماً جزئی از یک «مسئله» بود، دیگر در کسوت اپوزیسیون ظاهر نمیشد و اگر خود راهحل بود، دیگر نبایست چنین بدیلی را مشروط کرد.
میتوان گفت که مشروطهخواهی در معنای تاریخیاش، پاسخ به مسئلهای از جنس قدرت بیحدوحصر بود و نه طرحی برای ایجاد قدرت. بنابراین مشروطهخواهی ایرانی معاصر، به جای مهار یک قدرت موجود، در حال توجیه خلق قدرتی بالقوه است و همین، آن را از درون با منطق تاریخی خودش متناقض میکند. امروز مشروطهخواهی لیبرال قصد آن را دارد که وظیفهای را ادا کند که شرط تاریخیاش وجود ندارد؛ در نتیجه ناچار میشود ابتدا نقداً نهاد سلطنت را خلق کند و سپس وعدۀ مهار آن را بدهد.
پرسشهای اساسی که باید از مشروطهخواهی ایرانی پرسید این است:
۱. اگر سلطنت «راهحل» است و اکنون کسوت اپوزیسیون را بر تن کرده، چرا باید مشروط شود؟
۲. اگر سلطنت «مسئله» است (چنان که ریشههای اصیل مشروطهخواهی آن را اثبات میکند)، چرا باید آن را مجدداً نهادینه کرد؟
در چنین شرایطی، «شاه بالفعل» یا دوفاکتو در حکم بالاترین مقام یک ساختار ماهیتاً موروثی (از نوع خونی/خویشاوندی) وجود ندارد. اما «شاه بالقوه» در قالب رهبر ملی، نماد وحدت یا رهبر پیشینی ظاهر میشود. در چنین وضعیتی، قانون پس از سلطنت عارض می شود، اعتماد جای نظارت را میگیرد و «شخص» پیش از «نهاد» مینشیند. مشروطهخواهی ایرانی نه خواهان یک «سلطنت مشروطه»، که خواهان یک «مشروطۀ سلطنتی» است: مشروطهای که در آن حاکمیت قانون نه بر علیه قدرت مطلقه، بلکه ابزار دست ارادۀ یک خداوندگار زمینی است.
دو بدنِ شاه: وقتی مقدسپنداریِ امرِ جنسی رازِ سلطنت را افشا میکند…
خوانشی مارکسی از آرای ارنست کانتروویچ
اثر درخشان ارنست کانتروویچ، مورخ و نظریهپرداز یهودی–آلمانی، «دو بدنِشاه» (The King’s Two Bodies) ، تلاشی عمیق برای واکاوی ماهیت سیاست در جهان پیشامدرن است؛ بهویژه در نسبت با سلطنت مطلقه و منطق تداوم آن در گذار از سنت به مدرنیته. کانتروویچ نشان میدهد که در عهد باستان و قرون میانه، شخص شاه نه یک بدن، بلکه دارای دو بدن تلقی میشد:
بدن نخست، بدن زیستی، مادی و طبیعی شاه است؛ بدنی که بقایش مقید به حیات شخصی اوست و بهناچار فانی، ناپایدار و میراست. در مقابل، بدن دوم بدنی است سیاسی-حقوقی، انتزاعی و نامیرا؛ بدنی که با مرگ شاه از میان نمیرود، بلکه بیدرنگ به جانشین او منتقل میشود. از اینرو، تداوم سلطنت و اعمال قدرت نه در یک بدن، بلکه در تعامل این دو پیکر با ماهیت دوگانه حقیقی/حقوقی یا باقی/فانی تضمین میشود.
شعار مشهور «شاه مرده است، زندهباد شاه» (Rex Mortuus Est; Viva Rex) گرچه در ظاهر متناقضنماست، اما دقیقاً همین تناقض، هستهٔ سخت و دالِ مرکزی قاموس حقوقی سلطنت مطلقه – بهویژه در شکل خونی و خویشاوندی آن – را میسازد: بدن زیستی شاه میمیرد، اما شاهیّت از طریق بدنِ حقوقی سلطنت از یک موجود فانی به موجودی دیگر انتقال مییابد. نکتۀ اساسی در همینجا نهفته است: بدون بدن مادی و حقیقی، بدن حقوقی صرفاً قراردادی انتزاعی و بیضمانت است. تحقق بدن سیاسی در واقعیتِ عینی، مشروط به عینیتیافتگی آن در قالب یک بدن واقعی است؛ بدنی که باید به لطف شبحِ حقوقی «مسخ» شود تا حامل حاکمیت گردد. تضاد میان فناپذیری جسم حقیقی از یکسو و تداوم بدن حقوقی از سوی دیگر، ناگزیر باید حل شود. این تعارض در منطق سلطنتی تنها از یک مسیر حلوفصل میشود: شأنیتبخشیدن و اصالتدادن به امر جنسی و سکسوالیته.
شاه از یکسو شاه است، چون پوستهٔ مادیِ یک هستهٔ حقوقی محسوب میشود و از سوی دیگر، کارکرد او و اعتبار جانشینیاش منوط به تحقق تناسل و مثمرِ واقعشدن آمیزش جنسی است. مارکس در «نقد فلسفهٔ حق هگل» از همینرو فعالیت جنسی را «متعالیترین فعالیت بشری» مینامد؛ زیرا این تنها عملی است که از مجرای آن بازتولید بدن و امکان تداوم مادی حیات ممکن میشود. سکسوالیته مادهٔ خام و بیشکلی است که سایر فعالیتهای انسانی تنها در بستر آن معنا و شأنیت مییابند:
خصیصۀ موروثی شاه از مفهوم آن سرچشمه میگیرد که او باید شخصی باشد بهطور ویژه متمایز از کل نوع بشر و متمایز از دیگر افراد! آنچه در نهایت و قاطعانه فردی را از تمام اشخاص دیگر متمایز میسازد چیست؟! جسم او. عالیترین فعالیت جسم، فعالیت جنسی است؛ بنابراین عالیترین عمل پادشاه، فعالیت جنسی اوست؛ چرا که از رهگذر این فعالیت، شاه دیگری میسازد و جسم خود را تداوم میبخشد! جسم پسرش بازتولید جسم او و خلق جسمی شاهانه است.
هر کنش انسانی نیازمند عاملی است و زایش این عامل جز از طریق تناسل ممکن نیست. از این حیث، مقصود مارکس از «تعالی» عمل جنسی قرابت تام با معنای فرگشتی آن دارد؛ همانگونه که فروید لیبیدو و اروس را بنیان میدانست. بدینترتیب، بدن حقوقی شاه برای تحقق و عینیتیافتن خویش چارهای جز اصالتبخشی به بدن طبیعی و بهویژه سکسوالیتهٔ شاه ندارد.
این واقعیت عریان آنگاه خصلتی گزنده و افشاگر مییابد که در شرایط کنونی، نحلهای فکری با تمسک به «حاکمیت قانون» و طرح ایدۀ «سلطنت مشروطه»، خواهان بازگشت نهاد سلطنت بهمثابۀ نهادی صرفاً تشریفاتی است. در چنین ساختاری، شاه کارکردی جز تولید بدنِ شاهانه و بازتولید خویش ندارد. جامعهای که به شاه شأنیت میبخشد، در واقع کنش جنسیِ فردی خاص را تقدیس میکند. سلطنت مشروطه چیزی جز بتوارگی امر جنسی و شهوتِ شاهانه نیست.
دیدگاهتان را بنویسید