جستجو برای:
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری
 
تعمق
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری

ورود و ثبت نام

تعمقمقالاتتاریخ و سیاستفصلِ سوزاندن مومیایی‌ها: چگونه آینده خود را با دست ما نجات می‌دهد؟

فصلِ سوزاندن مومیایی‌ها: چگونه آینده خود را با دست ما نجات می‌دهد؟

9 فوریه 2026
محسن امام‌وردی
تاریخ و سیاست
1.22k بازدید

آینده چیست؟ یک امکانِ همیشگی؛ یک همیشه-امکان. چیزی درحال آمدن. یک آمدنِ دایمیِ بی‌مقصد. چیزی که هیچ‌وقت نمی‌رسد. یک «هنوز-نۀ» ابدی. آینده به‌خاطر آینده‌بودن‌اش، به‌خاطر آن‌چه هست، به‌خاطر ماهیت‌اش که وعده است، نمی‌تواند هیچ‌وقت تبدیل به حالِ‌حاضر شود. روشن است. اگر بشود، دیگر آینده نخواهد بود. پس همواره به تأخیر می‌افتد تا همان‌که هست باقی بماند.

پس از چه راه‌هایی می‌توان به آینده دسترسی پیدا کرد؟ چگونه می‌توان از محتوای یک راز دسترس‌ناپذیر آگاه شد و چیزی درباره‌اش گفت؟

به‌تعبیر آگوستین، از میان نام‌های مختلف زمان، تنها «اکنون» وجود دارد. تنها اکنون موجود است. یعنی بی‌واسطه ادراک می‌شود. گذشته و آینده هرگز وجود ندارند. ما صرفاً با یادآوری و زیرمجموعه‌هاش (افسوس، حسرت، خاطره‌بازی و…) به یک ابر مفهومی/زبانی/ذهنی به نام گذشته وصل می‌شویم و با انتظار و زیرمجموعه‌هاش (امید، بیم، آرزو و…) به محدودۀ انتزاعی دیگری به نام آینده. در حال‌حاضر، در همین لحظه، نه گذشته «وجود» خارجی دارد، و نه آینده. هرچند رگه‌هایی از آینده و ردهایی از گذشته ظاهراً وجود داشته باشند: خون‌هایی که از شب پیش روی پیاده‌روها ریخته و امیدی به کم‌تربودن تعداد کشته‌های شمرده‌شده در پزشکی قانونی در اخبار فردا گذشته و آینده‌اند ـــ امّا هر دوِ این‌ها درنهایت چیزی جز گزاره‌هایی معطوف به اجزای حال‌حاضر نیستند. آینده و گذشته، تنها کردوکارهای تفسیری‌اند دربارۀ آن‌چه وجود دارد و حاضر است. آینده و گذشته قلمروی شبح‌هایی‌‌اند که اشیاء حاضر را آغشته و در فاصلهٔ اشیاء و ذهن‌ها رفت‌وآمد می‌کنند.

  «آینده جز در انتظار وجود ندارد» [همان‌طور که گذشته نیز جز در ردها و یادمان‌ها‌ی حال‌حاضر وجود ندارد] و این انتظار تنها در مجموعه‌ای از کنش‌هاست که محقق می‌شود. در امیدواری، در آرزوکردن، میل‌ورزیدن، بیم‌داشتن. تمام این کنش‌ها محوری مشترک دارند: از نظر منطقی، نه تنیده در ضرورت، که معطوف به شبکه‌هایی از امکان‌ و احتمال‌اند. آینده نام مجموعه‌ای از امکان و احتمال‌هاست. آینده امکانِ امکان‌هاست.

با همۀ این‌ها، با این خطوط تعریف، به اطراف که نگاه می‌کنیم، به آن‌چه در اطراف‌مان حاضر است، یا به آن‌چه ـــ در محدوده‌ای به نام ایران ـــ از ما دورتر است ـــ چه از نظر مکانی یا زمانی ـــ و تنها از آن باخبریم، درهرصورت با یک بحران روبه‌رو می‌شویم، با «ناممکن‌بودن آینده»: با ترفندی طولانی و پرجزییات برای از امکان‌انداختن چیزی ذاتاً امکانی، برای گرفتن جلوی بالقوگی‌ها، توانش‌ها و ازکارانداختن نیروهای برسازنده. اما پرسش اینجاست: چطور می‌شود چیزی که درحال‌حاضر موجود نیست را از بین برد؟
پاسخ در میان آنچه هست، آنچه وجود دارد، در پوستۀ نازک «اکنون» پنهان شده است. باید در کندوکاو اجزا و امکانات «حالِ حاضر» پی‌اش گشت.

  علاوه‌بر حبس، تبعید و مهاجرت‌های اجباری که راه‌های رایج تحریف آیندۀ یک ملت‌اند، کشتن یک شخص، مرگِ کسی به دست دیگری، شیوۀ قطعی نابودکردن شاخه‌ای از آینده است. کشتن درواقع راه قطعی کورکردنِ یک امکان است: یک حیات با تمام امکان‌هایی که برای خود و دیگران داشت از بین می‌رود و امکان‌هاش هم از بین می‌روند. این امحاکردن آینده و بریدن شاخه‌هاش را وقتی ضرب‌در تعداد کشته‌شدگان سال‌ها کنید، شدت اعوجاجی که بر سر آینده آمده است به‌وضوح ظاهر می‌شود. اما این تنها راه نیست. راه‌های دیگری هم برای مخدوش‌کردن، محوکردن و تخریب آینده وجود دارد. بحران‌های اقتصادی، قحطی‌ها، فقرهای تحمیلی وضوح آینده را از بین می‌برند. آینده در هاله‌ای از تردید دفن می‌شود. در ابربحران اقتصادی طولانی، کاسب مردد است. تاجر مردد است. کارمند مردد است. اهالی فرهنگ و هنر مرددند. کودکان مرددند. هرکدام به یک دلیل، هرچند همه با یک نتیجۀ واحد: آیندۀ ناممکن شده است/ آینده را نمی‌شود دید یا فهمید. برای هیچ‌کس چیزی به‌نام آینده وجود ندارد. حتا درمعنای رخدادی کلمه. یعنی نه از آینده‌ای پیش‌بینی‌پذیر بهره‌ای می‌شود برد، نه می‌توان در عمق ناامیدی و روی شیب‌های زوال منتظر رخدادی نامنتظر بود. آینده مسدود است.
تمام شکل‌های فعال و غیرانفعالیِ ارتباط با آینده [امید، آرزو و…] از کار افتاده‌اند. ما نمی‌توانیم به طرف آینده خیز برداریم. این از کارافتادگی، علاوه‌بر تجلی و تحقق‌اش در قتل‌ها، ناکارآمدی‌ها، فسادها، توزیع فقر و باقی مواردِ عملیِ انهدام آینده، در روحیۀ کلّی و گرایش گذشته‌گرای حاکمیت نیز به‌صورتی شبح‌وار زنده است.

حاکمِ گذشته‌گرا در نقطۀ صفر حیات خود همه‌چیز را قربانیِ گذشته می‌کند. تمام جزییات باید مربوط به گذشته باشند. حاکم گذشته‌گرا در تمام حرکاتش پیشاپیش شروع به منجمدسازی، مومیایی‌کردن، یادمان‌سازی و مدیریت حافظه‌ها می‌کند. با تغییر نام خیابان‌ها به آنچه دستور می‌دهد به یاد بماند؛ با ساختن مجسمه‌ها و کشیدن دیوارنگاره‌هایی از آنچه واجب است به یاد سپرده شود؛ با نام‌گذاری روزهای تقویم به نام آنچه لازم است مکرراً تذکر داده شود. باید به یاد بیاورید. این تنها دستور است. ما ساکن جغرافیای یک وصیت‌نامۀ غول‌آسا هستیم. نباید چیزی را فراموش کنیم. هنر فراموشی که مجالی به نفس‌کشیدن و رخ‌دادن آینده می‌دهد، هنر ممنوع ماست. تنها باید به یاد بیاوریم، بی‌امید، آرزو یا رویایی. حاکم گذشته‌گرا با گروگان‌گرفتن رسانه‌ها و تبدیل هر رسانه به چیزی رتروسپکتیو، به بدنی که چشم‌هایش پشت‌سرش هستند و همواره به گذشته چشم دوخته است تبدیل می‌شود. او همواره رو به عقب دارد چون گذشته چیزی قدسی است. درست به دلیل همین تغییر زاویۀ دید است که فرصت از آینده گرفته می‌شود. حاکم خود را در یادمان‌ها محقق می‌کند. در اشیای حافظۀ جمعی. در مجسمه‌ها، عکس‌ها، سنگ گورها. مرده‌ها غبار می‌شوند، سنگ گورها اما باقی می‌مانند. حکومت گذشته‌گرا تجمعی از همین سنگ‌های بی‌مرده است: یادمان‌های محض. دستورهایی جامد به از-یاد-نبردن.

در چنین حکومتی، گذشته دایماً به اکنون نشت و مسموم‌اش می‌کند. جهان همواره بوی کهنگی می‌کند. اکنون چیزی نیست جز مهلت صرفِ یادآوری. در اکنون تنها یک وظیفه هست: یادآوری. همین و بس. کار دیگری از شهروندان حکومت مومیایی‌ها خواسته نشده است، الّا همین نشخوار محتوای حافظۀ جمعی. در این نفوذ پیوستۀ گذشته به اکنون، در تورّم هذیانیِ گذشته، رفته‌رفته فضا برای شیوه‌های اتصال به آینده تنگ و تنگ‌تر می‌شود. در اشغالِ اکنون با یادآوری‌های جمعیِ اجباری [با افسوس و شادی‌های خاطره‌محور، با مالیخولیای گذشته‌گرا، با مومیایی کردن زمانِ رفته] کنش‌های احضار آینده [امید، رویا، آرزو، بیم] ناممکن می‌شوند. پس به‌سادگی پل‌های اتصال به آینده فرومی‌ریزند. دیگر شیوه و فرصتی برای احضار آینده وجود ندارد. بنا به دستور حکومت مردگان، یادآوریِ دایمی گذشته در اولویت است. این اولویت در تمام رفتارهای حکومت بازتاب دارد: در فقر سیاسی‌اش، وقتی به «آینده» می‌اندیشد یا درباره‌اش حرف می‌زند. در این‌که هیچ جمله‌ای برای گفتن دربارۀ آینده ندارد الّا وعدۀ مرگ دادن به دیگران، الّا موعد تعیین کردن برای شبه‌پیشرفت‌هایی که هیچ‌کدام ارتباطی به کیفیت آیندۀ شهروندان ندارند. اولویتی که در مراسم‌های دسته‌جمعی حاکم هم متجلی‌ست: جمعیت‌هایی سرگردان، با شعارهایی که هیچ‌کدام جهتی رو به آینده ندارند و تنها در حال تلاش برای نجات گذشته از سیاه‌چالۀ فراموشی‌اند.

گذشته از این روحیه که میل به تصاحب و دزدیدن تفاله‌های زمان دارد، حکومت گذشته‌گرا علاوه‌بر یادمان‌هایی که خودش تولید کرده است همواره خود را به‌نحوی ایدیولوژیک یک میراث می‌داند. خود اصالتاً چیزی‌ست که ریشه‌هایی چندسده‌ای، یا چندهزاره‌ای دارد. حکومت رتروفتیشیست خود را هم‌چون یک وعدۀ محقق‌شده معرفی می‌کند. تحقق وعده‌ای باستانی. درست همین‌جاست که ساختن هر میراثی برای باقی‌گذاشتن را متوقف می‌کند. دست از ساختن و تولید می‌کشد و به یک انگل غول‌آسا تبدیل می‌شود که تاریخ را می‌مکد. حکومت گذشته‌گرا مولّد نیست. هیچ میراثی از خود به جا نمی‌گذارد. نگهبان است. باید از آن‌چه برای او به ارث گذاشته‌اند مراقبت کند. او حافظ است. همین تقلا و دست‌وپازدن برای یک سلب، برای تولید «نکردن»، برای «نساختن»، از درون روح حاکم شروع به ناممکن کردن تحقق آینده می‌کند. روشن است که «ساختن» اصیل‌ترین صورت ممکن کردن آینده است. امّا نگهبان چیزی نمی‌سازد. پس جهان برای خود او و شهروندان‌اش تبدیل به یک انسداد بزرگ می‌شود.

ابن انسداد مرضی مُسری است. در چنین وضعیت انسدادی، نه‌تنها گفتمان حاکم گفتمانی گذشته‌گراست، بلکه این مرض به گفتمان‌هایی که در مدار حاکم در گردش‌اند هم سرایت می‌کند. در وضعیت انسداد، در بن‌بست بی‌آیندگی، گفتمان اپوزسیون هم گفتمانی رستاخیزی‌ست: چیزی از گذشته بناست زنده شود، «دوباره» «برگردد» و نجات‌مان دهد. یک شهریار منجیِ مومیایی. حاکم گذشته‌گرا همه‌چیز، حتا دشمنان خود را وادار به گذشته‌گرایی می‌کند، یا آن‌ها را از میان گذشته‌گرایان رادیکال انتخاب می‌کند. حاکم گذشته‌گرا نسبت به اکنون و آینده نابیناست. او همه‌چیز را در پرتو تبارنامه و گذشته‌ای که دارند می‌فهمد، پس از میان همۀ دشمنی‌های ممکن، با قومی  گلاویز می‌شود که به اسطورۀ برگزیدگی و آوارگی چندهزارساله اتکا دارد.

با دشمنی تاریخی، با تفکیکی میان پسران ابراهیم، و هم‌زمان با اپوزسیونی که میل به تکرار گذشته دارد، و نه رمقی برای تحمل مخاطره و تجربۀ امر نو. جای تعجب نیست که قوم دشمن‌اش و اپوزسیون‌اش، با هم در نقطه‌ای باستانی دست به یکی می‌کنند: توافق بر سر تلافی نجاتی چندهزار ساله [نجات یهودیان به‌دست کوروش]. شما چیزی دربارۀ آینده در جزییات این وضعیت می‌بینید؟ هیچ‌چیزی، لااقل در ساحت مفهومی، در همین تصور خالی، دربارۀ آینده نیست. این یک انسداد است: سرطانِ حافظه.

امّا در این انسداد چه کاری از دست ما ساخته است؟

   به ساختار ابتدایی این گفتار برگردیم. تنها اضطرار، نجات دادن «آینده» است. راه این نجات چیزی نیست جز اصرار بر اجرای هرکدام از مسیرهای ممکن‌کردنِ آینده: امیدواری، آرزوکردن، بیم‌داشتن، تصورکردن، ساختن. هرکدام از این شیوه‌ها می‌تواند به‌نحوی انجماد را ذوب کند. و ساده‌تر از همه: آرزو. آرزو نیروی پیشران تخیل است، به‌طرف آینده. آرزو صورت بنیادین آزادسازی آینده است: ‏همه‌چیز از همین نقطه شروع می‌شود. از بیان‌کردن آن‌چه برای جهان می‌خواهیم. باید برای نجات آینده، موجوداتی متکلّم باشیم. باید با هم از آرزوهایی که داریم بگوییم. از آینده‌ای که دوست داریم، از انتظارهایمان، از آن‌چه می‌خواهیم و نه آن‌چه به یاد سپرده‌ایم. با بادهای تکلّم باید بگذاریم آینده از مه بیرون بیاید. آرمان‌های مجرد و انتزاعی را فراموش کنیم. بیایید طرف حساب هم باشیم. مخاطبِ هم. تنها قطب‌نمای مردمی شفایافته از عطش مسموم گذشته‌گرایی، همین بیان دوستانه است؛ بلند اعلام کردن آرزوهای سرکوب‌شده.
آرزوهایی که برای کارتان دارید، آرزوهایی که برای دوستان‌تان دارید، آرزوهایی برای طبیعت، برای خانه. آرزو‌هایی که برای یادگرفتن و یاددادن دارید. آرزوهایی دربارۀ توان‌هایی که داشته‌ایم و فراموش شدند. آرزوهایی دربارۀ رستاخیز تمام آنچه می‌توانستیم و باید می‌کردیم اما مجال پیدا نکردیم.

آرزو احضار آینده‌ست. آرزو، که البته تفکیکی درونی را حمل می‌کند. علاوه‌بر این سوال‌ها که آرزو چیست، یا چه آرزویی داریم و آرزو چگونه محقق می‌شود و اینکه آیا آرزو صرفاً یک کنش زبانی خالی است و یا این‌که آرزو می‌تواند تفسیری از وضع جهان باشد، سوال دیگری هم در کار است که این تفکیک درونی آرزو را افشا می‌کند: «برای چه کسی آرزو داریم؟» آرزو هم می‌تواند آرزو برای خود باشد و هم آرزو برای دیگران، و وضعیت انسداد تنها با آرزوهایی که برای دیگران داریم می‌شکند. ــــ روشن است: هرکس آرزوهایی برای خود دارد: باریکه‌راه‌های شخصیِ احضار آینده. من آرزو دارم این یا آن کار را بکنم و یا اوضاع این‌طور یا آن‌طور شود. اما آیا اصلاً آرزویی برای دیگران دارم؟ آیا لکنت منجمد گذشته‌گرایی به زبان روح‌ام مجال می‌دهد تا آرزویی برای دیگران داشته باشم؟ تو چه آرزویی برای دیگران داری؟ آرزویی انضمامی. آرزویی که سد زمان را بشکند و به آینده امکان جاری‌شدن دوباره بدهد. آیا کسی هست که برای تو آرزوهایی داشته باشد؟ این شیوۀ ممکن کردنِ آینده ــــ آرزو کردن برای دیگران ـــ نه چیزی صرفاً روان‌شناختی، که اتفاقاً به‌نحو رادیکالی سیاسی است. تمام ورق همین‌جا برمی‌گردد: این شیوه، اساساً سنگ‌بنای «جمهوری» است. جمهوری ژنتیکی از آرزو برای دیگران دارد: جمهوری و میل به جمهوری، یعنی که نقطۀ آغاز ادراک ما از جهان، دیگری باشد، نه خود؛ چراکه باور کرده‌ایم ما خود یکی از «دیگران» هستیم. ــــ این آرزومندی کنشی‌ست که زمان مرده را به چرخش می‌اندازد. زمانی که با آزادکردن بالقوگی‌های آینده، ازطریق و ازخلال دیگران، تمام مومیایی‌ها را می‌سوزاند.

اشتراک گذاری:
برچسب ها: محسن امام‌وردی
در تلگرام
کانال ما را دنبال کنید!
Created by potrace 1.14, written by Peter Selinger 2001-2017
در آپارات
ما را دنبال کنید!

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

پس از پیامبر «هستی»: از نقد اصالتِ دازاین تا ایمان به ایماژ انسان-جهان و بنیاد تمامیت پدیداری: هایدگر، دلوز، لوکاچ
R2P یا مسئولیت حمایت و جنگ علیه ایران
مسئولیت حمایت یا R2P: سپر توجیه جنگ یا معیار مهار آن؟
ایران: از هیدگر تا کانت
سکوت‌های پرنفوذ و عادی‌سازیِ خشونت
ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر
ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر

1 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • amiralikh118 گفت:
    15 فوریه 2026 در 9:59 ق.ظ

    زمان حال و زمان گذشته
    هر دو شاید در زمان آینده موجودند،
    و زمان آینده در زمانِ گذشته محاط است.
    اگر همه زمان ازلی حاضر باشد،
    همه زمان جبران‌ناپذیر است.

    (Eliot 1943,Four Quartets)

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • اقتصاد و جامعه
  • تاریخ و سیاست
  • رسانه
  • علم
  • فلسفه
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • مقالات
  • نوشته‌‌های ارسالی
  • هنر و ادبیات
نوشته‌های تازه
  • گایست در مقامِ صانعِ امر مطلق: تأمّلاتی در بابِ خوانش رابرت براندوم بر معمای قصدیّت، از اسپینوزا تا هگل
  • نقش روشنفکر
  • رویای رستگاری؛ در فرم دیگر نه اشتیاقی هست و نه تنهایی
  • خرد و جامعه
  • یهودی‌بودن پس از ویرانی غزه؛ ایرانی‌بودن در پس و پیش از فاجعه

فهرست

  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها
  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها

مقالات

  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب

تعمق

  • دربارۀ تعمق
  • حمایت از تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • تماس تلفنی
  • همکاری
  • دربارۀ تعمق
  • حمایت از تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • تماس تلفنی
  • همکاری
تمامی حقوق متعلق به نویسندگان و تعمق است.

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت