دیالکتیک برآیندهگرای فریدریش انگلس
دانشمندان و فیلسوفان طبیعی معاصر، اعم از مارکسیست و غیرمارکسیست، مراتب تشکر خود را به دلایل گوناگون و در مناسبتهای مختلف، نسبت به فریدریش انگلس، بنیانگذار ماتریالیسم دیالکتیکی و سوسیالیسم علمی همواره ابراز کردهاند.
ایلیا پریگوژین۱ Ilya Prigogine برندۀ نوبل شیمی ۱۹۷۷، نوشته که «ایده تاریخ طبیعت بهعنوان بخشی جداییناپذیر از ماتریالیسم توسط کارل مارکس اقامه و با جزئیات بیشتر توسط انگلس قاطعانه مطرح شد». تحولات مدرن در علوم طبیعی مسائلی فلسفی را مطرح کرده که ماتریالیستهای دیالکتیک مدتها در مورد آن تحقیق کردهاند. زمانی که انگلس در دهههای ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ روی دیالکتیک طبیعت۲ Dialectics of Nature کار میکرد، گرایشی چشمگیر و مترقی در علوم طبیعی وجود داشت که «جهانبینی مکانیکی را مردود میخواند» و «به ایدۀ توسعه تاریخی طبیعت نزدیکتر میشد». انگلس در آشکار ساختن آنچه تا آنزمان در علوم طبیعی نا-آشکار بود، کمک کرد. علوم طبیعی اکنون نیز، بهمانند آنزمان، با این پرسش گلاویز است که «چگونه میتوان جهان فرآیندها و جهان مسیرها۳ trajectories را به هم پیوند داد». انگلس شاید کاری را که شروع کرد نتوانست کامل به پایان برساند، اما میراثش همچنان به غنیسازیِ درک فلسفیمان از طبیعت و به بهبود جهتگیریمان بهسوی علوم طبیعیِ زمانهمان کمک میکند [۱].
جان هالدنِ۴ J. B. S. Haldane زیستشناس در پیشگفتار برای اولین نسخۀ انگلیسی دیالکتیک طبیعت در سال ۱۹۳۹ نوشت که مشارکت انگلس در حوزۀ فلسفۀ طبیعت و علوم طبیعی بهطور گسترده با کتاب آنتیدورینگ۵ Anti-Dühring آشکار شد. هرچند که دیالکتیک طبیعت که در حوزۀ فلسفۀ طبیعت و علوم طبیعی جامعتر از آنتیدورینگ است، تازه در دهۀ ۱۹۲۰ کشف و منتشر شد. «[چهبسا] اگر روش اندیشۀ انگلس مأنوستر میبود، دگرگونیهایی که در ایدههایمان در طول سی سال اخیر دربارۀ فیزیک رخداده نیز، بینقصتر میشدند. اگر اظهاراتش دربارۀ داروینیسم بهطور عام شناختهشده بودند، آشفتگی در اندیشۀ منِ نوعی به میزان معینی فرو میکاست» [۲].
استیون جی گولدِ ۶ Stephen Jay Gould دیرینهشناس دربارۀ جستاری مربوط به دیالکتیک طبیعت که انگلس آن را در سال ۱۸۷۶ تحت عنوان «نقشی که کار در گذار از میمون به انسان بازی کرد۷ The Part Played by Labor in the Transition from Ape to Man (1876) » منتشر کرده بود، نوشت: انگلس در باب تکامل انسانی «تعریفی درخشان» به ما ارائه کرد؛ نظریهای مترقی که کار۸labor در قلب آن ایفای نقش میکند. گولد بهطور ویژه تحت تأثیر این دیدگاه انگلس قرار گرفت که «دست انسان نهتنها اندام۹organکار است، بلکه محصول کار نیز هست […]. انگلس استدلال میکند که وقتی انسانها یاد گرفتند بر محیط مادی خود مسلط شوند، مهارتهای دیگری از راه رسیدند که به مهارت بدوی شکار نیز اضافه شدند: کشاورزی، ریسندگی، سفالگری، دریانوردی، هنرها، علوم، حقوق و سیاست» [۳]. گولد درجایی دیگر اظهار داشت که تکامل تماماً انسانی از طریقِ تکاملِ همزمان ژن-فرهنگ۱۰ gene-culture متوقف میشود و فرومیپاشد و «بهترین موردِ قرن نوزدهمی برای تکامل همزمان ژن-فرهنگ توسط فریدریش انگلس در جستار بینظیرش در سال ۱۸۷۶ عرضه شد» [۴].
ارنست مایر۱۱ Ernst Mayr ، زیستشناس تکاملی، اگرچه مارکسیست نبود ولی دریافت که برداشت فلسفیاش از زیستشناسی به طرز شگفتانگیزی با اصول ماتریالیسم دیالکتیکی مشترک است. متن کوتاهش زیرِ عنوان «ریشههای ماتریالیسم دیالکتیکی۱۲ Roots of Dialectical Materialism » با حکایت کوتاهی از مارک آدامز۱۳ Mark Adams ، مورخ زیستشناسی اهل آمریکا آغاز میشود که برای انجام مصاحبه با دانشمندان مختلف ازجمله کریل ام. زاوادسکی۱۴Kirill M. Zavadsky به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرد. زاوادسکی در مصاحبه پرسیده: آیا ارنست مایر را میشناسی؟ آدامز گفت: «بله، خیلی خوب»؛ زاوادسکی: «این خیلی عجیبوغریب است که نوشتههای او ماتریالیسم دیالکتیکی محض هستند».
مایر که در ابتدا از اظهارنظر زاوادسکی ماتش برده بود، بعداً فهمید که او طرفدار اصول دیالکتیکی-ماتریالیستی مانند فرآیندیبودگی۱۵ processuality ، ارتباط متقابل جهانی و تغییرِ دائمیِ طبیعت است. «نمیتوان یکییکی شمرد که تاریخ طبیعی و ماتریالیسم دیالکتیکی بهطور مستقل به چه تعداد از این اصول دستیافتهاند. شاید بیشتر از همه. […] ماتریالیسم دیالکتیکی برای انگلس و مارکس یک فلسفۀ عام از طبیعت بود. این در درجۀ اول با حذف فیزیکگرایی و دکارتگرایی بهدست آمد. […] لازم است خصائل ویژه و اصول علوم «محدودهدار۱۶ ‘provincial’ » گوناگون، مانند فیزیک و زیستشناسی را توسعه بخشید تا درنهایت یک فلسفۀ طبیعت جامع برساخته شود؛ فلسفهای که نسبت به تمام علوم عدالت را یکسان مراعات کند» [۵].
در همین راستا، جوزف نیدهام بیوشیمیدان و چینشناس بریتانیایی، توجهات را به این باورِ انگلس جلب کرد که «طبیعت گذرنده است۱۷ is through و از آغاز تا انتها دیالکتیکی است۱۸ [is] through dialectical »؛ انگلس بهدرستی دیالکتیک خود را
علیه مفهومپردازیهای ایستای دانشمندان زمان خود برپا کرد. دانشمندانی که برای انبوه تناقضاتی که علم در شرف مواجهشدن با آنها بود، آماده نبودند و درک نمیکردند که طبیعت مملو از آنتاگونیسمها و تمایزات ظاهراً سازشناپذیر است که در سطوح برتر۱۹ higher-level اندامسازگانی۲۰ organizational با یکدیگر سازش دارند. قواعد معروف انتقال کمیت به کیفیت، وحدت ضدین و منفیسازیِ منفیها [=نفیِ نفی] که همگی در اندیشۀ علمی به اموری رایج تبدیلشدهاند [۶].
ماریو بونگه۲۱ Mario Bunge، فیلسوف علمِ آرژانتینی، به خاطر مخالفتش با [علمِ] دیالکتیک و ماتریالیسم دیالکتیکیِ انگلس مشهور است. او هیچگاه چه علنی و غیرعلنی دست از مواضع مخالفخوان خود برنداشت. بونگه میگوید یکبار در برخورد با بونیفتی کدروف۲۲ Bonifaty M. Kedrov فیلسوفِ مارکسیست اهل شوروی، موضوع دیالکتیک مطرح شد. داستان ازاینقرار بود که میرچا مالیتزا۲۳ Mircea Malitza، ریاضیدان کاربردی […] ما را به همراه آلفرد تارسکی۲۴Alfred Tarski ، کدروف و دیگران در آپارتمانش به یک مهمانی دعوت کرد. آنجا به کدروف گفتم که یکی از اختلافات من با مارکسیسم این است که دیالکتیک را قبول ندارم. کدروف بهطعنه پاسخ داد:
غمت نباشه رفیق بونگه؛ خود مارکسم اگه شمرده باشی شیشبار بیشتر اسم دیالکتیکو تو کاپیتال نیاورده [۷].
بااینهمه بونگه از برخی جهات به فلسفۀ مارکسیستی اعتبار بخشید: او اقرار کرد که «دیالکتیک به ما آموخته که به سکون اعتماد نکنیم؛ زیرا ممکن است مبارزه و تعادل را پنهان کند، و همچنین [سکونْ] ناپایدار و زودگذر باشد. بهاضافه به ما آموخته که همۀ نزاعها هم بد نیستند: برخی شاید به اشیاء جدید و بهتری هم منجر شوند» [۸]. «هستۀ محتملالصدق دیالکتیک بهدستِ فرضیههایی تشکیلشده که معتقدند (۱) هر شیء در فرآیندی از تغییر یا فرآیندی دیگر است، و (۲) در مقاطع معین از هر فرآیندی کیفیاتی جدید پدیدار میشوند» [۹]. او در جایی دیگر انگلس را ستود؛ زیرا انگلس اصرار داشت در ماتریالیسم دیالکتیکی بهجای اینکه از نظام هگل بهره بگیرد، از روش هگل استفاده کند [۱۰].
اگرچه انگلس، عالم دهر، همچنان برای نسلهای بعدی فیلسوفان و دانشمندان علوم طبیعی الهامبخش بود، اما بدیهی است که مطالب تحقیقی او برای دورههای بعدی عمدتاً ناقص و تاریخگذشته باشند. ادوارد برنشتاین۲۵ Eduard Bernstein در اوایل دهۀ ۱۹۲۰ هنگامیکه در حال آمادهسازی نوشتههای مارکس و انگلس برای انتشار بود با این مسئله مواجه شد که آیا دیالکتیک طبیعت انگلس واقعاً ارزش انتشار دارد یا خیر؟ او نظر آلبرت انیشتین را پرسید. انیشتین گفت که این نسخههای خطی از زاویۀ فیزیک معاصر هیچ ارزشی ندارند، اما مطمئناً نسبت به زندگی روشنفکرانۀ انگلس بینش جالبی ارائه میکنند [۱۱]. بهعنوان مثالی دیگر، کتاب زیستشناس دیالکتیکی ۲۶ The Dialectical Biologist [1985] اثر ریچارد لوونتین۲۷ Richard Lewontin و ریچارد لوینز۲۸ Richard Levins با این تقدیمنامه به چاپ رسید: «به فریدریش انگلس، که خیلی وقتها اشتباه میکرد، اما درست درجایی که بایدْ به آن پی میبرد» [۱۲]. در همین راستا هیلاری پاتنم۲۹ Hilary Putnam فیلسوف تحلیلی نیز به این نکته اشاره کرد: «من فکر میکنم انگلس یکی از عالمترین انسانهای قرن خود بود. او اگرچه برخی امور را بد فهمید، اما دانش علمیِ عام و چشمگیری داشت، و اثر عظیم او، آنتی دورینگ، در حوزۀ فلسفه علم […]، از بسیاری جهات کتابی معقول در این امر و امور دیگر است» [۱۳].
درواقع طعنهآمیز است که انگلس بسیاری از برآمدهای آتیِ آن بخشهایی از کار خود را که به توضیح بیشتری نیاز دارند، پیشبینی کرده بود. او در مقدمه دوم آنتی دورینگ دراینباره نوشته که
چیزهای زیادی در مقدمهچینی من خامدستانه از آب درآمده و بسیاری از آنها را میتوان امروزه به شکلی واضحتر و مشخصتر نیز بیان کرد. […] پیشرفت علم طبیعی نظری اصلاً شاید کار من را تا حد زیادی یا حتی بهکلی زائد کند. زیرا انقلابی بر علم طبیعی نظری در حال تحمیلشدن است. این انقلاب صرفاً به دلیل ضرورتی است که در خصوص نظمبخشیدن به اکتشافات تجربیِ محض احساس میشود؛ چراکه بسیاری از این اکتشافات برهم انباشتهشدهاند. این انقلاب بهگونهایست که میبایست خصلتِ ویژۀ دیالکتیکیِ فرآیندهای طبیعی را بیشازپیش به آگاهی آن دسته از تجربهگراهایی برساند که از همه بیشتر مخالفِ آن انقلاباند [۱۴].
اگر ازنقطهنظر کنونی به دستاوردهای عظیم این غولِ فکری بنگریم، سؤال اصلی که باید متوجه ما باشد این است: چه چیزی در کار انگلس پیرامون فلسفه و علوم طبیعی وجود دارد که نهتنها زائد نیست، بلکه ضروری نیز هست؟ محققانی با پیشینههای مختلف همواره موافقاند که در کار انگلس آنچه برجسته مینماید خصلت ویژۀ برآیندهگرِ دیالکتیکشناسی اوست.
بهعنوانمثال، زبیگنیو جردن۳۰ Zbigniew A. Jordan ، مورخ لهستانی، قویاً استدلال کرد که «ایده مرکزی تکامل [امر] برآینده۳۱ emergent را باید در آنتی دورینگ و دیالکتیک طبیعت یافت». بر اساس دیالکتیک برآیندهگرِ انگلس، «واقعیت مادی، ساختاری چندسطحی دارد. هر یک از این سطوح با مجموعهای از خواص متمایز و قوانین تحویلناپذیر مشخص میشود؛ و هر سطح طبق قوانین از سطوحی پدید آمده که به لحاظ زمانمندی سطوح ماقبل خود محسوب میشوند؛ این قوانین نسبت به قوانینی که در سطوح اخس۳۲ lower-levels عمل میکنند، مطلقاً پیشبینیناپذیرند». ایدۀ برآیش۳۳ emergence بهطور تنگاتنگی مرتبط با فهم انگلس از دیالکتیک است. او دیالکتیک را بهعنوان علم پیوندهای داخلی میان نظامهای همزینده و لازموملزومِ بدنهای فیزیکی میفهمید. حکم معروف انگلس مبنی بر اینکه وجه وجودِ ۳۴ mode of existence مادهْ حرکت۳۵motion است، نشان میدهد که ماده در طبیعت دارای قدرت ایجاد تازگی۳۶ novelty و تنوع۳۷ diversity است. این اصل که «ماده قادر به خَلق تازگی و قادر به تولید بیشتر و تولید فرمهایی برتر برای اندامسازی۳۸ organization است، خود در ماتریالیسم دیالکتیکی سهیم بود؛ آنهم پیش از آنکه برای اولین بار توسط انگلس صورتبندی شود» [۱۵]. چنانکه هیمن لوی۳۹ Hyman Levy ریاضیدان و فیلسوف اسکاتلندی بهدرستی صورتبندی کرد که ایدۀ دیالکتیکی تکامل نشان میدهد که «فرمهای پیچیدهای۴۰ complex از مادۀ زیستِ حیوانی و گیاهی، از فرمهای سادهتری پدید آمدهاند که در پیوند با فرمهایی ابتدایی و ابتداییتر هستند؛ پیوندی که در طول بیشمار دوران صورت گرفته است» [۱۶].
حتی بونگه که شدیداً منتقد دیالکتیک بود، این عقیده را داشت که «ماتریالیسم دیالکتیکی بهطور ماهوی بر تازگی یا برآیشِ کیفیتی دلالت دارد» و یا بر آنچه مایر آن را «سلسله مراتبی از سطوح اندامسازی۴۱ levels of organization » مینامد: «ترتیباتی که در هر سطحِ آن ممکن است مجموعهای از فرآیندهای دیالکتیکی دیگرسانی۴۲ different در کار باشند» [۱۷].۴۳ حرکت خاستگاه سطوح است؛ حرکت، پیچیده نیز هست؛ و پیچیدگیِ آن نیز دیگرسانی سطوح را پی میآورد. – م. ازآنجاییکه سطوحِ دیگرسانِ ناشی شده از پیچیدگی حرکت، تشکیلدهندۀ سلسلهمراتبیاند که سطوح ماده را اندامسازی۴۴ organization of matter میکنند۴۵ levels of organization of matter ، آنطور که تد بنتون۴۶ Ted Benton هم مشاهده کرده، پس طبیعت باید یک وحدت سلسلهمراتبی منظم و دروناً متمایز۴۷ differentiated انگاشته شود. این وحدت است که پیششرط همگرایی علوم خاص است. اگر دانش بهوسیلۀ طبیعت متحد شود، فرضیۀ این اتحادْ ایجادِ وحدتِ بههمپیوستۀ توسعۀ تاریخی متمایز و نابرابرِ علوم گسسته است. «قلمروی طبیعت که هر علمی با آن سروکار دارد، نهتنها سطحی خاص از پیچیدگی حرکت را بازنمایی میکند، بلکه مرحلهای مشخص در تکامل تاریخی جهان نیز هست» [۱۸].
به بیانی دیگر، آنچه یک بازنگری انتقادی نسبت به چارچوب علمیمان را بایسته میسازد، همین تأصل و تاریخمندیِ طبیعت و نیز پیشرفت مداوم در علوم خاص است. همیشه برای بررسی دقیق آپاراتوس مفهومی در حال استفاده، یک بایستگیِ نظری-درونی وجود دارد. این نیز به معنای یکپارچگی مداوم چیزهای نوظهور و [تازه] کشفشده در بدنه فکری کنونی ماست. بنابراین، جای تعجبی نیست که دیالکتیک انگلس عمدتاً به پیوندهای فیمابین (داخلی و متقابل) در حال تکامل و چیزهای برآینده در طبیعت توجه دارد. انگلس بدینسان دیالکتیک را بهعنوان تحقیق نظاممند در مورد پیوندهای فیمابین جهانی در طبیعت تعریف میکند: «این دقیقاً دیالکتیک است که مهمترین فرم از اندیشه را برای علم طبیعی امروزی مطرح میکند؛ زیرا یکتنه الگویی تشابهی را پیشنهاد میدهد که به موجبش روشی تبیینی برای فرآیندهای تکاملیِ رخداده در طبیعت، ارتباطات عاماً متقابل، و انتقال از یک حوزۀ تحقیق به حوزهای دیگر بهدست میآید» [۱۹].
نظریۀ دیالکتیکی برای درک کیفیات و قوانین برآینده مربوط به سطوح مختلفِ اندامسازی ماده، از ساختار مفهومی، زبان علمی و روش تحقیق خاص خود استفاده میکند و شکلی کاملاً باز-مختوم۴۸ open-ended به خود میگیرد. در فرازی که انگلس در آن برخی از معیارها را برای تشخیص و طبقهبندی رشتههای مختلف علمی موردبحث قرار میدهد، تأکید میکند که هر علم، خود را با فرمی اخص۴۹ specific از حرکت که خاص حوزۀ مربوطهاش هست با مسئلهای درگیر میکند. مادۀ موضوعه۵۰subject matter که قرار است مورد تحلیل قرار گیرد، شاید «فرمی مجرد از حرکت یا مجموعهای از فرهای حرکتی باشد که به هم تعلق دارند و به یکدیگر منتقل میشوند» [۲۰]. ناگفته نماند که طبقهبندیای که انگلس معیارهای انجام آن را موردبحث قرار میدهد، باید از آرایش عینی و توالی توسعهوارِ فطریای۵۱ inherent developmental sequence پیروی کند که متعلق به فرمهای حرکتِ مسئله است؛ مسئلهای که علمِ مربوطه، خود را با آن درگیر کرده است. این هم ناگفته نماند که برسازیِ منطقی-هستیشناختی توالی رخدادهای طبیعی باید شکلی نظاممند به خود گیرد. «من اگر اولازهمه فیزیک را مکانیک مولکولها، شیمی را فیزیک اتمها و زیستشناسی را هم شیمی پروتئینها بنامم، بدین ترتیب انتقال هر یک از این علوم به دیگری [= گذار از یکی به دیگری] بیان میشود؛ و لذا، نهتنها پیوند و تداوم، بلکه تمایز و مفارقتِ گسسته آنها نیز بهدست میآید» [۲۱].
هنگامیکه جهان انداموار از امر غیرانداموار۵۲ the inorganic نشئت میگیرد و میآغازد، فرمهای اخصی برای موومان۵۳ movement و قوانین خاصی برای خودش ایجاد میکند. امر غیرانداموار: آنچه به لحاظ تاریخی مقدم بر توسعۀ جهانِ انداموار است. این امر در فرمی «تغییرشکلیافته۵۴ “sublated” » میزید [۲۲]. بااینحال، جهان انداموار بهوضوح با جهان غیرانداموار متفاوت است. نظام آن بسیاری از خواصِ برآینده را داراست؛ خواصی که هرگز در جهان غیرانداموار یافته نمیشوند. مهمتر از همه، الگوهای رفتاری نظامهای انداموار است که تحت ادارۀ برنامههای ژنتیکیشان هستند. این برنامههای ژنتیکی حاوی اطلاعاتیاند که بهطور تاریخی کسب میشوند [۲۳].
انگلس در این زمینه تصویر قابلتوجهی ارائه میدهد که نهتنها پیوند فیمابین و درهمتنیدگیِ پهنههای متمایزی مانند شیمی و زیستشناسی را استدلال میکند، بلکه به خاصهای برآینده متوسل میشود که امروزه خودنوگری۵۵ autopoiesis؛ اوتوپویسس. – م. ، یعنی سیمایی زایا از نظامهای خود-اندامساز۵۶ self-organizing ، نامیده میشود:
در دنیای انداموار […] تمام تحقیقات شیمیایی در آخرین دستیازی خود، به یک بدن -پروتئین- منتهی میشوند که اگرچه این امر نتیجۀ فرآیندهای معمول شیمیایی است، اما از سایرین تشخیص داده میشود، آنهم به دلیل خود-کنشی بودن و ثابت بودن یک فرآیند شیمیایی است. اگر شیمی موفق شود این پروتئین را در فرم اخصی که آشکارا در آن پدید آمده، یعنی فرمی که اصطلاحاً به آن پروتوپلاسم۵۷ protoplasm ، یا وجهی مشخصه۵۸ a specificity ، و به بیان دقیقتر غیابِ وجه مشخصه میگویند، تهیه کند، آنهم بهگونهای که بهطور بالقوه در درون خودش شامل تمام فرمهایِ دیگرِ پروتئین نیز باشد […]، آنگاه انتقال و گذار دیالکتیکی در واقعیت نیز ثابت خواهد شد، یعنی بهطور کامل ثابت خواهد شد [۲۴].
دیالکتیک برآیندهگر مدافع دیدگاه «برآمدن متداوم در سطح اندامسازی» و پیچیدگی مکانیسمهایِ نظاممند در طبیعت است. پیآیندیِ هر سطح به شرایط مادی مناسب برای شکوفاییِ خواصِ برآیندۀ آن یا سطح پیآینده بستگی دارد. شرایط مادی مناسب برای شکوفاییِ خواص برآیندۀ هر سطحِ پیآیند، بالضروره نسبت به آن شرایط مادیای که خواص برآیندۀ سطوحِ پیچیدگیِ ماقبل را شکوفا کرده، بیتاست. اگرچه سطوح دیگرسان را میتوان از طریق اجزاء و مؤلفههایِ مربوطهشان از یکدیگر موقتاً متمایز کرد [۲۵]. اما اگر فرض متمایزسازی بر ارتباط میانی و اندامسازی داخلی قطعات گذاشته شود، آنگاه سطوح دیگرسان به معنیِ دقیق کلمه از هم متمایز میشوند. کوارکها باهم ترکیب میشوند و هادرونهایی۵۹ hadrons مانند پروتونها و نوترونها را فرم میدهند که بهطور منظم فرمدهندۀ اتمهایی هستند که مولکولها را تشکیل میدهند. سپس مولکولها اجزای سلولی و ذرات کلوئیدی را انباشته میسازند. بعدازاین، تودههای انباشتهشدۀ کلوئیدی منجر به پیدایش بافتها و سلولهای زنده میشوند. ازاینرو، سلولها نیز منجر به پیدایش اندامها، نظامهای اندامی۶۰ organ systems و غیره میشوند.
اصطکاک، باعث تولیدِ گرما، نور و الکتریسیته میشود؛ ضربه [= تصادم]، باعثِ تولیدِ گرما و نور میشود، و در غیر این صورت باعث تولید الکتریسیته میشود – بنابراین حرکت جرمها به حرکت مولکولی تبدیل۶۱ conversion میشوند. ما ازاینرو وارد قلمرو حرکت مولکولی و فیزیک میشویم و بیشتر تحقیق میکنیم. اما متوجه میشویم که حرکت مولکولی نتیجۀ تحقیق را نشان نمیدهد. الکتریسیته به دگرگونی شیمیایی تبدیل و از آن نشئتگرفته میشود. گرما و نور نیز همینطور. حرکت مولکولی به دگرگونیِ حرکت اتمها ـ شیمی ـ تبدیل میشود. بررسی فرآیندهای شیمیایی، با جهان انداموار بهمثابه میدانی مواجه میشود که مناسب برای تحقیق است، یعنی جهانی که در آن فرآیندهای شیمیایی هرچند در شرایط متفاوت ولی بههرحال رخ میدهند [۲۶].
سطح برتر پیچیدگی شامل اجزاء و مؤلفههای سطح اخس نیز هست. بااینحال، نکتۀ برآیش صرفاً این نیست که چه اجزاء و مؤلفههایی در چه سطحی قرار دارند، بلکه این است که چگونه آن بخشها در سطوحِ اخصِ۶۲ specific پیچیدگی با یکدیگر مرتبطاند. سطوحِ مختلفِ پیچیدگی که با یکدیگر در تعامل و کنش متقابل۶۳ interaction؛ برهمکنش – م.اند، هنگامیکه برآیندهگرِ۶۴ emergentist دیالکتیکی در حالِ برآوردنشان است، این برآیندهگر تلاش میکند تا بخشهایی از یک کل را در درجاتِ متمایزی از اندامسازیِ ماده یکپارچه کند، و نه اینکه آنها را فقط کنار هم قرار دهد [۲۷].
اندامگان۶۵ organism یقیناً وحدتِ برتر است که در درون خودش مکانیک، فیزیک و شیمی را در یک کل متحد میکند؛ کلی که در آن تثلیث دیگر قابلتفکیک نیست. حرکت مکانیکی در اندامگان، مستقیماً با تغییرات فیزیکی و شیمیایی، در فرم تغذیه، تنفس، ترشح و غیره انجام میشود؛ آنهم تنها بهقدری که حرکت عضلانی محض نیز انجام میشود. […] پسازاینکه گذار از شیمی به زندگی [= زیست] انجام شد، در وهله اول لازم است شرایطی را که در آن زیست تولیدشده و به موجودبودنِ خود ادامه میدهد، تحلیل کنیم؛ یعنی اولازهمه زمینشناسی، هواشناسی و الباقی؛ و بعداً خودِ فرمهای مختلف زیست را مورد تحلیل قرار دهیم که حقیقتاً بدون انجام این تحلیل، تمامی مراحل فهمناپذیر خواهند بود [۲۸].
اجزای تشکیلدهندۀ یک کلِ جامع، استاتوسِ یکپارچۀ خود را ازاینجهت بهدست میآورند که خواصشان از طریق کنشِ متقابل و درهمتنیدگیِ آنها پا به عرصۀ وجود میگذارند. این خواص درنهایت وجهی اخص از اندامسازی را به وجود میآورند که مخصوصِ امرِ کلِ۶۶ the whole موردِ درگیری است [۲۹]. شایانذکر است که اجزاء بهمنظور ایجاد یک کل که به آن تعلق دارند بگرد هم جمع نمیشوند؛ به بیان دقیقتر ساختار[های] کنشِ متقابلِ آنها بهگونهایست که آنها به یکدیگر مرتبط و درهمتنیده میشوند، و [این امر] به چیزی منجر میشود که یک کل نام میگیرد [۳۰].
اگرچه رقیب فلسفی برآیندهگرایی۶۷ emergentism – یعنی فروکاستگرایی۶۸ reductionism ، ادعا میکند که مکانیسمهایِ مربوط به پیچیدگیهای سطحِ برتر مستقیماً برآمده از دینامیکهای سطحِ اخس هستند – اما برآیندهگرایی در برابر این ایده که امر کل «چیزی نیست الا» اجزاء و مؤلفههای موجود در آن امر، عملاً مقاومت میکند. امر کل از حاصل جمع تمام اجزایِ خود هم بیشتر هست. لوونتین و لوینز با دقت به این نکته اشاره میکنند که میان فروکاست و فروکاستگرایی تفاوت وجود دارد. اگرچه درست است که ترکیببندی و ساختار متعلق به یک سطح اخس میتواند بهعنوان «علامتی از نیروهایی که در سطوح برتر در حال کنشوری هستند» ظاهر شود، اما این بدان معنا نیست که همیشه وضعیت سطح اخس بلا واسطه منشأ یا مبنای کنشِ متقابلِ سطح برتر باشد. «فروکاست، ناظر به سطوح اخس تحلیل است، بدین منظور که علائم نیروها در سطوح برتر را متمایز کند؛ و این در حالی است که فروکاستگرایی ادعا میکند که نیروها در سطوح اخس منشأ یا مبنای بالفعل پدیدههای برتر هستند» [۳۱]. بهعبارتیدیگر: ازآنجاییکه ترکیببندیِ سطحِ خس۶۹low میتواند فرمی را که در درون آن کنش متقابلِ مربوط به اندامسازیِ سطحِ برِ۷۰high ماده رخ دهد، و آنچه را که متقابلاً در فرماسیون پدیدههای سطح برتر سهیم است، بهطور مشترک تعیین کند، درنتیجه قادر است پیشایندهای۷۱ predecessors سطح خسشان را ردیابی [و منشأیابی] نیز کند. درهرصورت، پدیدههای سطح خس و سطحِ بَر، تحت هیچ شرایطی از طریق رابطۀ بلا واسطۀ میان علت و معلول با یکدیگر در پیوند نیستند. آنها در عوض، توسط «نقاط گرهای۷۲ nodal points » -ِ هگلی، مادۀ میانی۷۳ intermediate؛ مادۀ میانواسط. – م. میشوند.
انگلس فرمهای برتر و پیچیدهترِ حرکت را از برخی جهات با فرمهای فرعی۷۴ یا فرمهای درجۀ دوم یا تابعه – م. مقایسه میکند. او مشاهده میکند که برخی از دانشمندان زمانش وزنی سراسری را برای حرکت قائل هستند؛ وزنی سراسری که «همهچیز را دیوانهوار به حرکت مکانیکی فرو میکاهد». این تلقی که برای حرکت قائل به وزنی سراسری باشیم، باعث «محوشدنِ خصلت اخص سایرِ فرمهای حرکت» میشود. بههمینترتیب، تمرکز عام بر حرکت مکانیکی، این نکته را نادیده میگیرد: «فرمهای حرکتِ برتر» با «برخی از حرکتهای مکانیکی واقعی (خارجی یا مولکولی) مرتبط» هستند، و بهطورکلی «فرمهای برترِ حرکت همزمان فرمهای دیگری نیز تولید میکنند». این نادیده گرفتن درنهایت منجر به نا-آگاهی از تنوع و صور حسیۀ۷۵ گونههای – م. حرکتی میشود و پیوندهای فیمابین در طبیعت نیز ناشناس باقی میمانند. بااینهمه، «کنش شیمیایی [اگر] بدون تغییر دما و تغییراتِ الکتریکی [باشد]، و زیست انداموار نیز [اگر] بدون تغییرات مکانیکی، مولکولی، شیمیایی، حرارتی، الکتریکی و غیره [باشد]، [هیچکدام] امکانپذیر نیست[ند]». فرمی از حرکت در درون دیگری به آشکارگی میرسد؛ همانطور که هر دو در یکدیگر نیز تنیده میشوند. از زاویۀ مرکز یا ستادِ اندامساز، یک پهنۀ مادیِ خاص از حرکت، باید میان فرمهای اصلی و فرعی تمایز قائل شد. اما حاضربودگیِ این فرمهای فرعی در هیچ موردی به ذات فرمهای اصلی دست نمییابند. ما یک روز قطعاً اندیشه را در مغز بهطور تجربی به حرکت مولکولی و شیمیایی «فروکاست» خواهیم داد؛ اما آیا این امر به ذات اندیشه دست مییابد؟» [۳۲].
سطور فوق روشن میکنند که انگلس عناصر سطح اخس را به چه عنوان تصور میکرد: اجزاءِ سازندۀ تاریخیای که به اندامسازیِ سطح برترِ مادۀ بهتازگیبرآمده تعلق دارند. انگلس اگرچه موافقت کرد که فرمهای فعلی حرکت را میتوان نسبت به سابقۀ توسعهوار گذشتهشان ردیابی کرد (فروکاست)، اما منکر این شد که خواص برآیندۀ سطح برتر را میتوان صرفاً با خواص سطح اخسی که از آنها برمیآیند، توضیح داد (فروکاستگرایی). گذشته از این، مهم است که در نظر داشته باشیم که این یک گرایشِ فروکاستگرایانه در فلسفه و علوم طبیعی نظری بود و به نیمۀ دوم قرن نوزدهم بازمیگشت. این امر در ابتدا انگلس را برانگیخت تا تبیینی بدیل ارائه دهد. انگلس در آغاز دهۀ ۱۸۷۰ برنامهای ریخت تا واکنشی مختصر به دیدگاههای ماتریالیستیِ فروکاستگرایانۀ آن دوره بنویسد؛ دیدگاههایی مانند هستیشناسیِ دوگانهگرایانۀ ماده و نیروی فیزیکی که توسط لودویگ بوشنر۷۶ Ludwig Büchner مطرحشده بود؛ و یا فروکاستِ خامِ اندیشۀ انسان به اساسِ مغز یا چربیِ فسفر که توسط کارل وگت۷۷ Carl Vogt و جیکوب مولشات۷۸ Jacob Moleschott ارائه گردید. اما حملات اولیهای که انگلس برنامهریزیشان کرد، بعدها به یک اقدام تقریباً نظاممند (دیالکتیک طبیعت) تبدیل شد؛ این اقدام درزمانی صورت گرفت که نظریۀ تکامل داروین، هم در ادبیات سوسیالیستی و هم در ادبیات لیبرال-ارتجاعی بهسرعت سیاسیسازی شده بود. زیستشناسان ارتجاعیای مانند رودولف ویرشو۷۹ Rudolf Virchow ، اسکار اشمیت۸۰ Oscar Schmidt و ارنست هکل۸۱ Ernst Haeckel که ابتدا با روی کار آمدن کمون پاریسِ ۱۸۷۱، سپس با بحران اقتصادی ۱۸۷۳، و سرانجام با موفقیت پارلمانی حزب سوسیال دموکرات در سال ۱۸۷۷ صدای زنگ خطر را شنیدند، [ازاینرو] تلاش کردند تا تلقی سوسیالیستی از داروینیسم را تضعیف کنند. هکل [بهمنظور این امر] استدلال کرد که قواعد سلسلۀ حیوانات۸۲ Animal Kingdom بهطور کامل در مورد نوع بشر نیز اعمالپذیر است؛ او این کار را کرد تا از این بابت امانتدارِ ایدۀ [ارتجاعیِ] داروینگرایِ اجتماعی باشد.
اگرچه تمام فیگورهای فوقالذکر در «لیست قربانیان» دیالکتیک طبیعت قرار داشتند، اما انگلس از بحثهای دیگری که به بحثهای فروکاستگرایانه نیز میپیوستند، آگاه بود و خود را برای پاسخگویی به آنها آماده میکرد. یکی از این موضوعات، گرایش اثباتگرایانۀ سرسختانهای بود که از سوی فیگورهایی نظیر ماتیاس اِشلایدن۸۳ Matthias Schleiden زیستشناسِ نئوکانتی مورد تأیید بود. اِشلایدن آشکارا به فلسفۀ هگل و جهانبینیِ ماتریالیستی که ویرشو و هکل در برابر آن کاملاً بیدفاع بودند، حمله میکرد. موضوع مهم دیگری که با مناقشات جاری همراه بود، مربوط به تبیین نخواهیم دانست۸۴Ignorabimus بود که عمدتاً توسط گیاهشناس نئوکانتی کارل ناگِلی۸۵ Carl Nägeli بیان میشد. ناگلی با توسل به شیء فینفسۀ۸۶ thing-in-itself کانت، اظهار داشت که نامتناهیت۸۷ infinity و جهانشمولیت۸۸ the universality قوانین طبیعی یک راز باقی خواهند ماند؛ زیرا برای ذهن انسان، تنها حوزههای محدود طبیعتْ دسترسپذیرند. این گزارۀ بسیار مشهور، بیانگرِ روند نئوکانتی در چندپارگی۸۹ fragmentation فزایندۀ علوم خاص و خصومت اثباتگرایانه نسبت به فلسفههای دیالکتیکی طبیعت نیز بود. بهغیراز نظریههای بیولوژیکیِ سلول و تکامل، قوانین ترمودینامیک انرژی نیز در دستور کار انگلس قرار داشتند. وقتیکه دستنوشتههایِ دیالکتیک طبیعت از اوایل دهۀ ۱۸۸۰ مستند شدند، انگلس تا زمان مرگ مارکس در سال ۱۸۸۳ توجه خود را به نوآوریهای اخیر در فیزیک معطوف کرد و عمدتاً هم درگیر آنها بود. انگلس پس از کشف دستنوشتههایِ اقتصادی مارکس۹۰ منظور پیشنویسهای جلد دوم و سوم سرمایه است که مارکس قبل از مرگش نوشته و ناتمام رها کرده بود.. – م. ، مجبور شد یک بار دیگر تحقیقات علمی طبیعی خود را متوقف کند و در عوض خود را وقف آماده کردن نوشتارهای مارکس برای انتشار کند.
انگلس ممکن است که برای ما یک فلسفۀ طبیعت کاملاً کارشده را باقی نگذاشته باشد، اما رئوس یک برنامه پژوهشی را ترسیم کرد که بنا به ماهیت خود، گشوده و ناتمام۹۱ باز-مختوم – م. است. درواقع، او بهروشنی تصریح کرده بود که ناتمامی و گشودگی، از ویژگیهای ذاتی این برنامهاند. یکی از بزرگترین امتیازات کارِ ناتمام انگلس این است که با موفقیت نشان میدهد که چگونه ماترک دیالکتیکی-ماتریالیستیِ میراث هگلی میتواند به ما کمک کند تا مسیریابی آن اموری را که هنوز انجامشان ندادهایم اما باید انجامشان دهیم: پرسشهایی که باید مطرح شوند اما هنوز مطرحشان نکردهایم؛ مسائلی که باید صورتبندی شوند اما هنوز صورتبندیشان نکردهایم؛ و زمینههایی که باید کشف شوند اما هنوز کشفشان نکردهایم. تا آنجا که من میفهمم، ماتریالیسم دیالکتیکی تنها تا حدی جایگاه خود را در بحثهای متأخر دربارۀ برآیش و فروکاستگرایی در فلسفه علم صاحب شده است [۳۳]. من به دلیل محدودیتهایی که در جستارِ حاضر با آنها روبهرو هستم، نمیتوانم استدلالی کامل را در این باب ایجاد و بسط دهم، اما در عوض یک یا دو ایده را ذکر میکنم که پشتبند شهودم هستند.
انگلس چندین جنبۀ ارزشمند از میراث هگلی را در فلسفۀ مارکسیستی گنجاند، و راه را برای استقرار هستیشناسیِ ماتریالیستی-دیالکتیکیِ برآیش هموار کرد. او مدعی شد واقعیتی که به آن تعلق داریم از درآمیزیِ باشندههایِ متناهیِ تکین ساختهشده است؛ باشندههایی که بدون تعلق جمعی و کنش متقابل با دیگری، هیچ هستومندیِ اثباتپذیری ندارند. درنتیجۀ تکاملِ دگرگونسازشان، بخشهای متناهی را باهم ترکیب میکند و یک کلیّت خود-توسعهدهندۀ پایانناپذیر را فرم میدهد. این بخشهای متناهی [تنها] تا آنجایی که روابط درونی را متقابلاً تعیین و خلق میکنند، میتوانند در تبیین امر کل بخشی از اجزاء و مؤلفهها باشند. بر این اساس، یک تحقیق دیالکتیکی دقیق در مورد ساختارهای بنیادی واقعیت، نیاز به ایجادِ هوشیاریِ خود-انتقادی نسبت به چارچوب مقولهای خود دارد، هوشیاریای که در برابر بازسازی دائمی، گشوده باشد. بنابراین برآیشِ بداعتهای عینی و ادغام سوبژکتیو آنها در بدنۀ فکری کنونی، نه یک درگیریِ حاشیهای بلکه محوری است [۳۴]. انگلس در «طرح ۱۸۷۸» که از سوی دیالکتیک طبیعت ارائه شد، این دیدگاه را بهصراحت بهعنوان چهارمین قانون دیالکتیکی صورتبندی کرد: «فرم [حرکت] مارپیچی توسعه» [۳۵].
ابتداییترین و سادهترین ایدۀ زیربنایی این قانون به فرمهایِ ساختاریای مربوط میشود که چگونگیِ برآیندگیِ یک شیء از شیئی دیگر را توضیح میدهد. در شرایطی که مجموعهای از باشندهها مجموعۀ دیگری از اشیاء را موجب میشوند، پس بهطور تقریبی، سطح مقدم نیز، متضمن امر بالقوۀ۹۲ the potential آن شیئیست که به وجود میآورد. شیئی که برآمده، آشکارگیِ مؤخر از آن شیئیست که اسبق بر آن است. بخشی از «آموزۀ ذات۹۳ Doctrine of Essence » – «موومان بازتاب۹۴ Movement of Reflection » – در کتاب علم منطق۹۵ science of logic ۱۸۱۲ هگل که معمولاً هم موردتوجه قرار نمیگیرد، بینشی آتی را در مورد منطق دیالکتیکی برآیش ارائه میدهد. این فصل حاوی بخشهایی است که هگل در آنها بهروشنی از مفاهیمی مانند «بازتاب برگذاری۹۶ positing reflection »، «[بازتاب] خارجی» و «[بازتاب] تعیینکننده» سخن میگوید. این ساختار سهگانه یا سهوجهی، در قالب دیگری نیز نزد هگل ظاهر میشود؛ یعنی دوگانگیِ «بازتاب-بهدرون-خود۹۷ reflection-into-itself » و «بازتاب-بهدرون-دیگری۹۸ reflection-into-other ». هگل اگرچه در کتاب علم منطق، یک تحقیق منطقی محض را پی گرفت و با یک اصطلاحشناسیِ حدوداً نا-آزموده کار کرد، اما سرنخی که در این کتاب بهدست داد نویدبخش زمینهای مساعد برای آینده بود که اکنون تأییدکنندۀ دیالکتیک برآیندهگرِ انگلس است: بهمجرداینکه شیئی موجبِ ایجادِ شیءِ دیگری میشود (بازتاب-بهدرون-دیگری)، خودش متأثر ازآنچه ازش برآمده (بازتاب-بهدرون-خود) خواهد شد: یک شیء (بازتاب برگذاری) با ایجاد تغییر در شیئی دیگر (بازتاب خارجی) خود به سوژۀ تغییر بدل میگردد (بازتاب تعیینکننده). از همین بابت، شیءِ اولی۹۹ the former [یا امر پیشین] به تولیدِ مشترکِ کنشوریِ خاصِ خود تبدیل میشود. من گمان دارم که این جنبۀ خود-ارجاعی۱۰۰ self-reference یا خود-اندامسازی، در قلب دیالکتیک برآیندهگرِ انگلس قرار دارد. ساختارهای برآینده و نظامهای خودسازنده۱۰۱ Autopoietic System؛ اتوپوئیتیک – م. گواهی بر این امر هستند.
منابع:
[[۱]] Ilya Prigogine and Isabelle Stengers, Order out of Chaos: Man’s New Dialogue with Nature (Toronto: Bantam, 1984), 252–۵۳.
[[۲]] B. S. Haldane, preface to Dialectics of Nature, by Frederick Engels (New York: International Publishers, 1940), xiv.
[[۳]] Stephen Jay Gould, Ever Since Darwin: Reflections in Natural History (New York: Norton, 1977), 210, 212.
[[۴]] Stephen Jay Gould, An Urchin in the Storm: Essays About Books and Ideas (New York: Norton, 1987), 111.
[[۵]] Ernst Mayr, “Roots of Dialectical Materialism,” in Na Perelome: Sovetskaia biologia v 20-30kh godakh, ed. E. I. Kolchinskii (St. Petersburg: SPBF IIET RAN, 1997), 12–۱۴, ۱۷
[[۶]] Joseph Needham, Time, the Refreshing River (London: George Allen, and Unwin, 1943), 190.
[[۷]] Mario Bunge, Between Two Worlds Memoirs of a Philosopher-Scientist (Switzerland: Springer, 2016), 231.
[[۸]] Mario Bunge, Philosophy in Crisis: The Need for Reconstruction (New York: Prometheus, 2001), 40.
[[۹]] Mario Bunge, Scientific Materialism (Dordrecht: D. Reidel, 1981), 41.
[[۱۰]] Mario Bunge, Evaluating Philosophies (Dordrecht: Springer, 2012), 4.
[[۱۱]] Albert Einstein, “Opinion on Engels’ ‘Dialectics of Nature,’” in The Collected Papers of Albert Einstein, vol. 14 (Princeton: Princeton University Press, 2015), 414.
[[۱۲]] Richard Levins and Richard Lewontin, The Dialectical Biologist (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1985), v.
[[۱۳]] Bryan Magee, “The Philosophy of Science: Dialogue with Hilary Putnam,” in Men of Ideas: Some Creators of Contemporary Philosophy (London: British Broadcasting Corporation, 1978), 237.
[[۱۴]] Frederick Engels, Anti-Dühring, in Collected Works, vol. 25, by Karl Marx and Frederick Engels (Moscow: Progress, 1987), 11, 13.
[[۱۵]] Zbigniew A. Jordan, The Evolution of Dialectical Materialism: A Philosophical and Sociological Analysis (London: Macmillan, 1967), 166, 167, 239.
[[۱۶]] Hyman Levy, A Philosophy for a Modern Man (London: Victor Gollancz LTD, 1938), 28.
[[۱۷]] Mario Bunge, Emergence and Convergence: Qualitative Novelty and the Unity of Knowledge (Toronto: University of Toronto Press, 2003), 147; Mayr, “Roots of Dialectical Materialism,” ۱۴.
[[۱۸]] Ted Benton, “Engels and the Politics of Nature,” in Engels Today: A Centenary Appreciation, ed. Christopher J. Arthur (Hampshire: Macmillan, 1996), 87; Ted Benton, “Natural Science and Cultural Struggle: Engels on Philosophy and the Natural Sciences,” in Issues in Marxist Philosophy, vol. 2, Materialism, ed. John Mepham and David-Hillel Ruben (New Jersey: Humanities Press, 1979), 124, 125.
[[۱۹]] Frederick Engels, Dialectics of Nature, in Collected Works, vol. 25, by Karl Marx and Frederick Engels (Moscow: Progress Publishers, 1987), 339.
[[۲۰]] Engels, Dialectics of Nature, 528.
[[۲۱]] Engels, Dialectics of Nature, 531.
[[۲۲]] Nikolai I. Bukharin, “Marx’s Teaching and Its Historical Importance,” in Marxism and Modern Thought, by Nikolai I. Bukharin et al. (New York: Harcourt, 1935), 31.
[[۲۳]] Ernst Mayr, This Is Biology: The Science of the Living World (Cambridge: Belknap, 1998), 20–۲۱.
[[۲۴]] Engels, Dialectics of Nature, 534–۳۵, emphasis added.
[[۲۵]] Needham, Time, the Refreshing River, ۱۵, ۱۸۴–۸۵.
[[۲۶]] Engels, Dialectics of Nature, 534.
[[۲۷]] Mayr, This Is Biology, 16, 18–۲۰.
[[۲۸]] Engels, Dialectics of Nature, 529–۳۰.
[[۲۹]] Levins and Lewontin, The Dialectical Biologist, 273.
[[۳۰]] Richard Lewontin and Richard Levins, Biology Under the Influence: Dialectical Essays on Ecology, Agriculture, and Health (New York: Monthly Review Press, 2007), 132.
[[۳۱]] Lewontin and Levins, Biology Under the Influence, 136.
[[۳۲]] Engels, Dialectics of Nature, 527.
[[۳۳]] برای رهیافتی پر بینش به پیوستگیِ دیالکتیکشناسیِ برآیش، بنگرید به:
Poe Yu-ze Wan, “Dialectics, Complexity, and the Systemic Approach: Toward a Critical Reconciliation,” Philosophy of the Social Sciences 43, no. 4 (2012): 411–۵۲.
[[۳۴]] Kaan Kangal, Friedrich Engels and the Dialectics of Nature (Cham: Palgrave Macmillan, 2020), 157–۶۵.
[[۳۵]] Engels, Dialectics of Nature, 313.
مترجم: پارسا زنگنه
این مقاله ترجمهای است از:
دیدگاهتان را بنویسید