رنجِ آگاهی – جستاری پیرامونِ باوری عمومی
کارل گوستاو یونگ، روانکاو سوییسی جملهای دارد با این مضمون که «هیچ آگاهشدنی بدون رنج ممکن نیست». این گفته امروزه عقیدهای است رایج و محبوب. در این جستار تلاش خواهم کرد تلنگری بر این باور عمومی بزنم که «آگاهی، رنجآور است».
باروخ اسپینوزا، فیلسوف هلندی قرن هفدهم، در شاهکارش «اخلاق» غم را اینگونه تعریف میکند:
“غم، عاطفه است از آن حیث که مشتمل بر کاهشِ قدرتِ عملکردن است”. پیش از آنکه به ارتباط این گفتۀ اسپینوزا و موضوع مورد بحثمان بپردازیم، پارهای از توضیحات ضروری است.
شاید اسپینوزا نخستین فیلسوفی باشد که «عواطف» را نه بهمثابۀ «حالتهای ذهنی خطرناک» که آدمی موظف است از آنها دوری کند، بلکه بهمثابۀ یکی از ارکان اصلی حیات اجتماعی-سیاسی تبیین کرد؛ در این شکل از فهم عواطف، طی فرایند مواجهه با دیگر افراد و اشیاء (بدنها)، عواطف بر ما عمل میکنند.
برای فهم اینکه مراد اسپینوزا از عاطفه چیست، ابتدا باید مطلب دیگری را روشن کنیم. اسپینوزا میگوید: “فراموش نکنید که بیارزشترین چیزها هم سعی میکنند تا بر هستی خود پافشاری کنند”. هر بدنی، چه تکهای سنگ باشد و چه یک انسان، صاحب قدرتی است برای حفظ خودش؛ که اسپینوزا برای تبیین این مفهوم، از واژۀ «کوناتوس» بهره میبرد. برای مثال، فرض بکنید شما در حال تلاش برای خُردکردنِ تکهسنگی هستید. آن تکهسنگ، دارای «قدرتی برای حفظ خود در برابر خُرد-شدن» است، که همان «کوناتوسِ آن سنگ» میباشد.
مبارزه، دوستی، غذاخوردن، خوابیدن و حتی نفسکشیدن، همه راههای «قدرتمندترکردنِ خود» هستند. همانطور که گفتیم، شخص با اشخاص یا اشیاء دیگر همواره در فرایندی پیوسته از تأثیرگذاشتن و تأثیرگرفتن قرار دارد. این تأثیرات و تأثرات، به صورت عواطف در ما ظاهر میشوند (البته، ما با نوع دیگری از عواطف نیز طرف هستیم که در آن، خود منشاء آن عاطفهایم؛ ولی به منظور دوری از اطناب، از پرداختن به این بخش صرف نظر میکنم). حال اگر عاطفهای بر ما مستولی شود، دو حالت دارد: یا ما در اثر آن عاطفه، تخیل میکنیم که قدرتمان افزایش یافته است، و در این حالت آن را به صورت شادی یا لذت، و اگر تخیل کنیم که از قدرتمان کاسته میشود، آن را به صورت اندوه یا غم تجربه میکنیم.
عواطف انفعالیاند. انفعالیبودنِ عواطف از اینجا سرچشمه میگیرد که ما غالباً از کلیتِ فرایندِ شکلگیری ایدهها در خود آگاه نیستیم، و به بیانی دیگر، این عواطفاند که بر ما عمل میکنند. اسپینوزا برای تبیین این مسیله از اصطلاح «نابسندگی» استفاده میکند، به این معنا که چون ایدۀ من از فلانچیز حاصل فرایند تأثیر/تأثر خاص میان من و فلانچیز است، بنابراین ایدۀ من از این نشأت میگیرد که «آن چیز چگونه بر من اثر میگذارد». به همین دلیل عواطف، به تعبیر خود اسپینوزا، ایدههایی مُثلهشده هستند، و از همین روست که ممکن است با اتکا به عواطف (یا تحت کنترل آنها) دست به اعمالی بزنیم که به ضرر ما، یا به تعبیر دقیقتر، به ضرر حفظ هستی ما هستند. رابطۀ شادی و غم در مقام دو عاطفه، رابطۀ بسیار پیچیدهای است که باید در هستیشناسی نیروها بدان پرداخت و در نگرش روانشناختی همواره سنخی فروکاست مشاهده میشود (که مجدداً بهمنظور اجتناب از طولانیشدنِ جستار، از شرح و بسط این مسیله بیش از آنچه ذکر شد دوری میکنم).
به موضوع برگردیم. غم در معنایی که اسپینوزا مراد میکند، نه عاطفه در معنای روانشناختیاش، که در معنایی مواجههای/نسبتی است که محصول مواجهات و القایات اجتماعی است و منجر به ایجاد درجات ضعیف شناخت میشود، و کسی که در این جایگاه شناختی قرار بگیرد هیچگاه نمیتواند ادعای عقلانیت و خردمندی کند، زیرا بالاترین درجات شناخت، همان تحقق دانش طربناک است.
در بافتار فلسفۀ اسپینوزا، غم (یا رنج) به هیچ وجه موجب آگاهی و شناخت نمیشود. از آنجایی که در اخلاق آنچه تعیینکننده است همواره وضعیت است، به هر میزان که غم افزوده شود به همان میزان دچار انفعال خواهیم شد؛ و نتیجتاً در ورطۀ درجات پایین شناخت سقوط خواهیم کرد، که هیچ نسبتی با عقلانیت، شناخت، آگاهی و از این قبیل چیزها ندارد.
درباره ع. وارسته
ع. وارسته، دانشجوی اقتصاد و پژوهشگر فلسفه و همبنیانگذار مجموعۀ تعمق است.
نوشته های بیشتر از ع. وارسته
دیدگاهتان را بنویسید