تداوم تعویق جمهوری: در نقد نگرشی (غیر)تاریخی
ایران نه نیازمند تغییر افراد و شخصیتها بلکه نیازمند تغییر رژیم است. ما اعلام میکنیم که اعلان یک شاه جدید هیچ نتیجهای به جز واگذاری کشور به امپریالیستها نخواهد داشت. در مقابل، اعلان جمهوری راه را برای دستیابی به استقلال و بقای اقتصادی ایران خواهد گشود… نمایندگان حقیقی مردم باید بگویند: «سلطنت مرده است، زنده باد جمهوری!»
آوتیس سلطانزاده
۱. اخیراً گفتوگویی از خانم بهاره هدایت، فعال سیاسی و دانشآموختۀ علوم سیاسی، در فضای مجازی بازتاب قابلتوجهی داشته. خانم هدایت در این گفتوگو به نقد (و بهتر است بگوییم تخطیۀ) جریانات چپ در ایران، از حزب کمونیست ایران تا سازمانهای چریکی پیش از انقلاب پرداخته و انقلاب ۵۷ را نیز فاشیستی و ارتجاعی قلمداد میکند. مواجۀ ایشان در مقام دانشآموختۀ علوم سیاسی با تاریخ و جریانات تاریخی شرمآور است. بدون ارجاع به منابع تاریخی اتهامات بیپایهای به بخشی از جریانات چپ (از جمله فرقۀ کمونیست ایران) وارد میآورند حال آنکه اگر برای نمونه تنها مرامنامۀ حزب کمونیست ایران را از نظر گذرانده بودند چنین دعاوی بیپایه و اساسی ذکر نمیکردند.¹ صورتبندی ارایهشدۀ ایشان در قبال انقلاب ۵۷ نیز به غایت تقلیلگرایانهست. خانم هدایت کلّ پروژۀ انقلاب ۵۷ را ذیل ستیز با بلوک غرب و پناهبردن به بلوک شرق تعریف میکند! ایشان همچنین انقلاب را اشتباهی مهلک درنظر گرفته که ایران را از مسیر حقّانیت محمدرضاشاهی دور کرد. جالب اینکه نقش رهبری انقلاب و نیروی مذهب در گفتار ایشان بسیار کمرنگ جلوه میکند. اگرچه بیجا هم نیست، چراکه جریان “رقیب” گفتمان خانم هدایت در سپهر سیاسی امروز چپها هستند فلذا بخش عمدهای از گفتار ایشان نیز در راستای تخطیۀ چپهاست.
خانم هدایت از یکسو بعنوان یک لیبرال دایماً بر آزادی تاکید میکند و فهمی که در جریان انقلاب ۵۷ و در چهارچوب شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» از مفهوم «آزادی» شکل گرفت را در نسبت با امپریالیسمستیزی و آزادی از چنگال قدرتهای امپریالیستی متناسب میدانند. (جالب اینکه مجری این گفتوگو نیز با اشاره به نقلقولی از نورالدین کیانوری (از رهبران حزب توده) فهم غالب جریانات چپ پیشاانقلاب از آزادی را بههمین معنا و در نسبت با تقابل با امپریالیسم در نظر میآورد تا وی نیز از قافلۀ لگدپرانی به «چپ» عقب نماند) از سوی دیگر هیچگونه مرزبندیای با سلطنت مطلقۀ رضا شاه و دورۀ استبدادی محمدرضا شاه (پس از کودتای ۳۲) ندارد و حتی درصدد توجیه استبداد «سلالۀ پهلوی» برمیآید. ایشان با اشاره به نهضتهای شکلگرفته در گیلان و خراسان، نهضتهای مذکور را به تجزیهطلبی متهم میکند. جالب آنکه خانوم هدایت برای اثبات مدعای خود، آنانیکه نهضتها و جنبشهای ملّی را آزادیبخش میدانند به تاریخ ارجاع میدهد بدون اینکه خود به تاریخ رجوع کند! خانم هدایت صرفاً دعاویِ دلبخواهش را میپراکند، بدون آنکه به منبعی ارجاع داده باشد و یا بستر جریانات مورد نقد خویش را مدنظر داشته باشد. برای نمونه، ایشان به شکلی ترحمانگیز به «چریکهای زیر ۲۵ سال» قبل از انقلاب مینگرد و ادعا میکند که سعی دارد آنان را «تروریست» نخواند اما هیچ اشارهای به چرایی شکلگیری مبارزات مسلحانه نمیکند. در صورتبندی حماقتبار خانم هدایت، سلطنت پهلوی ایران را در مسیر سعادت پیش میبرد که ناگهان ایدیولوژیزدگیِ جوانانِ کمتجربه و مذهبگرایی توده منجر به انقلاب «فاشیستی» ۵۷ شد! متن پیشرو درصدد پرداختن به انقلاب ۵۷ نیست. مواجهه با رخداد ۵۷ مجالِ دیگری میطلبد.
نکتۀ حایز اهمیت در میان گفتار خانم هدایت برای متن پیش رو اما این است که ایشان خود را یک جمهوریخواه دانسته و به دوامِ حاکمیت جمهوری «در درازمدت» قایل است و از این منظر جمهوری را بدیل مناسبی برای حاکمیت سیاسی موجود قلمداد میکند! بااین همه اما وقتی پای لحظۀ تأسیس به میان کشیده میشود، ایشان مشروعیتِ سلطنت را یادآور میشود. در مجموع، گویا در لحظهی تأسیس، نهاد سلطنت است که «برای فروکشکردنِ آشوبها» در وضعیت خلاء قدرت واجد مشروعیت است، اما این امر گویی محدود به مرحلۀ «گذار» است. فلذا قرار است در آیندهای نامعلوم و به روشی نامعلوم، جمهوری جای سلطنت را بگیرد! مجریِ گفتوگو هم به شکلی هوشمندانه دیدِ ما را در چهارچوب موقعیت گذار محدود میکند چراکه «نگرانیها از بابت آشوب و از جا کندنِ قدرت حاکم» اجازه نمیدهد بخواهیم که فیالحال به دورانِ پس از گذار بیندیشیم. فلذا وی دغدغۀ اصلی را شکلگیری حاکمیت سیاسی (احتمالاً موقت) در دوران گذار قلمداد میکند.
گویی همین که یک حاکمیت سلطنتی یا دولت مرکزی مقتدر بتواند خودش را در موقعیتِ خلأ قدرت و وضعیت گذار جایگیر کند، بقدر کافی دشوار هست که حدود اندیشۀ ما به فراتر از دوران گذار پیش نرود. ادعای ایشان پُر بیراه هم نیست. وضعیت گذار هرگز در تاریخ این سرزمین به پایان نرسیده است! «گذار» دایماً ما را به فردایی حواله میدهد که هرگز از راه نخواهد رسید.
۲. کریستوف منکه در کتاب «نظریه رهایی» به خواستگاه یونانی از مفهوم «آزادی» رجوع میکند که آزادبودن را همان کنشکردنتوانستن (یا توانایی به کنشکردن) قلمداد میکند.
کنش چیست؟ ارسطو «کنش» را اینگونه تعریف میکند: «هر کنشی هرگاه رخ میدهد به دلخواه رُخ میدهد. زیرا اصلی [arche آرخه]، که اعضای بدن را حرکت میدهد در خودِ آدم کنشگر قرار دارد. ولی اگر اصلِ کنش در او باشد، انجامدادن یا انجام ندادنِ کنش به او بستگی دارد.» در تعریف ارسطو مفهوم «آرخه» تعیینکننده است. طبق نظر هایدگر، آرخه سنتاً به دو معنا بوده است: «اولاً آنچه یک چیز، مبدأ و آغازِ خویش را از آن أخذ میکند؛ ثانیاً آنچه همزمان، بهمثابۀ این مبدأ و آغاز، به دیگریای که مبدأ خویش را از آن میگیرد میآویزد و لذا نگاهاش میدارد و در نتیجه بر آن حاکم (یا مسلط) است.» بنابراین، archein (آرخِین) به لحاظ سنتی اولاً به معنیِ آغازکردنِ فلانچیز است و از طرفِ دیگر قدرتِ حاکمبودن. بدینمعنا نوآوری تعریف ارسطو از مفهوم کنش اتحاد هردومعنای آرخه است؛ آدمِ کنشگر «اصل» کنش، آرخۀ کنش، است زیرا او کنش را نهتنها آغاز میکند بلکه همزمان همچنین بر کنش، تا پایان آن حاکم است. منکه مینویسد: «کنشکردنتوانستن تواناییای است که در آن اموری که سنتا متمایزند، یعنی قدرتِ آغازکردن و قدرتِ حاکمبودن بر امرِ آغازشده، یکجا جمع میشوند.» بدینمعنا آزادی، بهمثابۀ کنشکردنتوانستن، منوط به اتحاد قدرت آغازکردن و قدرتِ حاکمبودن بر امر آغازشده است.² حال اگر آغازکردن را مترادف با لحظۀ سیاسی تأسیس قلمداد کنیم، نیروی موسس همان نیروییست که آغاز میکند. و از طرفی دقیقۀ تأسیس، درواقع دقیقۀ آزادی است؛ فضایی گشوده برای «کنش». نیروی موسس همان نیروی آزاد است بدینمعنا که هم بر کنشکردن تواناست و هم بهموجب تأسیس، بر امر آغازشده نیز حکم میراند. فلذا لحظۀ تأسیس، لحظۀ کنش است. و کنشگر، آزاد. هرآن نیرویی که خود را از این لحظه برحذر میدارد آزادی را فروگذاشته. چراکه آزادی منوط به تأسیسِ آزادیست.
فلذا خواستِ آزادی، صرفاً بهمعنای خواستِ آزادشدن «از» یا «با»، نیست. خواست آزادی یعنی خواستِ موسسشدن، خواستِ آزادی تأسیس. از این منظر جمهوریخواهان لحظۀ تأسیس را به هیچ نهاد بیرونیای واگذار نمیکنند. فلذا دوگانۀ گذار/تثبیت که وعدۀ گذار از سلطنت به جمهوری (یا گذار از اقتدار به آزادی و امثالهم) را میدهد فریبی بیش نیست. وضعیت «گذار» از آن حیث که موقعیتِ تأسیس است، دقیقا میدان نبرد بر سر هژمونیابی گفتمانهای سیاسی گوناگون است. در این نبرد، ایدۀ جمهوری ما را به عاملیت خودِ جمهور مردم دعوت میکند. به خواست طبقات فرودست و اقشارِ تحت ستم، به مطالبات زنان و اقلیتهای قومی و جنسی. یک تن قرار نیست مطالبات انبوه خلق متکثر ایران را بازنمایی کند، او هیچ نیست مگر سارقِ آزادی جمهور، که وعدۀ «فردای آزاد» لقلقۀ زبانش خواهد بود. آزادی اما دیگر وعدۀ فردای انسان ایرانی نیست، بلکه خواستِ امروزِ اوست. خواستی که در «مشروطه» کشف شد و به میانجی انجمنهای ایالتی، جمعیتهای فرهنگی، احزاب سیاسی، تشکلات کارگری و مطالبات دموکراتیک، در حالِ جوانهزدن بود اما تشکیل دولت مرکزی مقتدر و واگذاشتنِ دقیقۀ تأسیس، آن را به مُحاق بُرد. تاریخِ گذشته را اما نه صرفاً از منظر وقایعِ بالفعل و جریاناتِ رویداده، که میتوان از منظر توانهای بالقوهاش از نو خواند و تجربیات رهاییبخش انسان ایرانی را در نسبت با اینجا و اکنون بازیابی کرد. باشد که این تجربیات تاریخی، راهگشای انسان ایرانی در مسیرِ آزادی تأسیس، و تأسیسِ آزادی باشند.
۱. خانم هدایت ادعا میکنند که حزب کمونیست ایران با هدف مخاطبقراردادنِ طبقه کارگر صنعتی در ایران تشکیل شد، حال آنکه اساساً هنوز «صنعت»ی در کار نبوده است. با رجوع به مرامنامۀ این حزب، بیپایهبودنِ ادعای مذکور معین میشود. حزب کمونیست سه هدف عمده برای خود در نظر داشت؛ یکی مبارزه علیه امپریالیسم انگلستان، دوم مبارزه علیه سلطنت و سوم مبارزه علیه زمینداران بزرگ. از اهداف اصلی این حزب یکی مسیلۀ ارضی، یعنی واگذاری زمین به دهقانان بود. برای آوتیس سلطانزاده که از موسسان حزب کمونیست ایران بود، تشکیل شوراهای دهقانی حایز اهمیت بود. سلطانزاده تحقق آرمان کمونیستی را در گرو انقلابیشدن دهقانان در مقام طبقۀ رنجبر در ایران میدانست. فلذا این مدعا نیز که «کمونیستها» مسایل بیربط با واقعیت سیاسی را طرح میکردند خطاست. حتی در قبال کارگران نیز، حزب مذکور نقش موثری در شکلگیری تشکلها و اتحادیههای کارگری (کارگران چاپخانه تا نانواییها و قنادان تا حتی معلمین و…) ایفا کرده است.
۲.نظریۀ رهایی، کریستوف منکه، ترجمۀ سیدمسعود حسینی.
دیدگاهتان را بنویسید