نئولیبرالیسم پروژهای سیاسی است.
یازده سال پیش، دیوید هاروی تاریخچۀ مختصر نیولیبرالیسم را منتشر کرد. کتابی که اکنون یکی از مورداستنادترین کتب موجود در رابطه با این موضوع است. در طی این سالها، هم بحرانهای اقتصادی و مالی تازه، و هم موجهای نوی مقاومت سر بر آوردهاند که غالباً «نیولیبرالیسم» را آماج نقدهای خود از جامعۀ معاصرشان قرار دادهاند. کرنل وست، از جنبش جان سیاهان مهم است تحت عنوان «کیفرخواستی از قدرت نیولیبرال» یاد میکند؛ هوگو چاوزِ متأخر نیولیبرالیسم را چونان «مسیری منتهی به جهنم» توصیف میکند؛ و رهبران کارگری به طرز فزایندهای از این اصطلاح برای توضیح محیط کلانتری که مبارزات محل کار در آن رخ میدهند، استفاده میکنند. نشریات جریان اصلی نیز از این اصطلاح استفاده میکنند، البته به این منظور که استدلال کنند نیولیبرالیسم واقعاً وجود خارجی ندارد.
اما وقتی از نیولیبرالیسم حرف میزنیم، دقیقاً از چه چیزی صحبت میکنیم؟ هدفقراردادن آن برای سوسیالیستها چه مقدار کاربردی است؟ و از زمان پیدایشاش در اواخر قرن بیستم تا کنون دستخوش چه تغییراتی شده است؟
بیارک اسجرلند رایسجر، دانشجوی دکتری در دپارتمان فلسفه و تاریخِ ایدهها در دانشگاه Aarhus، در باب ماهیتِ سیاسی نیولیبرالیسم، این که چهگونه اشکال مقاومت را دگرگون ساخت، و این که چرا چپ هنوز نیاز دارد که به شکل جدی به پایان سرمایهداری بپردازد، با دیوید هاروی به گفتوگو نشسته.
بیارک اسجرلند رایسجر (ب.ر): امروزه نیولیبرالیسم اصطلاحی پرکاربرد است. با این حال، این که مردم به هنگام استفاده از این واژه دقیقاً به چه چیزی اشاره میکنند اغلب اوقات واضح نیست. در سیستماتیکترین کاربستها، این واژه میتواند بر یک نظریه، به مجموعهای از ایدهها، به استراتژیای سیاسی، و یا برههای تاریخی دلالت داشته باشد. میشود از توضیح این نکته آغاز کنید که شما نیولیبرالیسم را چهگونه میفهمید؟
دیوید هاروی (د.ه): من همواره نیولیبرالیسم را همچون پروژهای سیاسی تلقی کردهام که توسط طبقۀ سرمایهدار شرکتی پیش برده شده، که از اواخر ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ میلادی خود را به لحاظ سیاسی و اقتصادی شدیداً در خطر میدید. آنها به طرز مذبوحانهای خواستند پروژهای سیاسی به راه بیندازند که قدرت نیروی کار را محدود کند.
این پروژه از جهات بسیاری ضدانقلابی بود. قرار بود جنبشهای انقلابیای را در نطفه خفه کند که آن زمان در سرتاسر جهانِ در حال توسعه -موزامبیک، آنگولا، چین و غیره- پا گرفته بودند؛ و همچنین موجِ فزایندۀ تأثیرات کمونیستی در کشورهایی چون ایتالیا و فرانسه و، در وهلۀ بعدی، خطر احیای آن در اسپانیا را فروبنشاند. حتی در ایالات متحده، اتحادیههای کارگری کنگرهای دموکراتیک ایجاد کرده بودند که اهدافاش واقعاً رادیکال بود. در اوایل دهۀ هفتاد، آنها (به همراه جنبشهای اجتماعی دیگر) مجموعهای از اصلاحات و طرحهای اصلاحاتیِ ضدشرکتی را نیز به زور عملی کردند: آژانس حفاظت از محیط زیست، ادارۀ ایمنی و بهداشت شغلی، حمایت از مصرفکننده، و مجموعۀ کاملی از چیزهایی دیگر برای توانمندسازی بیش از پیشِ نیروی کار.
خب، پس نتیجهی این موقعیت تهدیدی جهانی بود برای قدرت طبقۀ سرمایهدار شرکتی که به این پرسش منجر شد: «چه باید کرد؟» طبقۀ حاکم به همهچیز واقف نبود، اما آنها متوجه شده بودند که جبهههای متعددی برای نبرد دارند: جبهۀ ایدیولوژیک، جبهۀ سیاسی و، مهمتر از همه، جنگیدن برای تحدید نیروی کار با هر ابزاری که به چنگ میآورند. از دل این دغدغه بود که پروژهای سیاسی پدید آمد که من آن را نیولیبرالیسم مینامم.
ب.ر: ممکن است کمی در مورد جبهههای ایدیولوژیک و سیاسی و حملههایی که به نیروی کار شد توضیح بدهید؟
د.ه: جبهۀ ایدیولوژیک به معنای پیرویکردن از توصیۀ شخصی به اسم لویس پاول بود. او یادداشتی نگاشت با این مضمون که اوضاع بیش از حد به هم ریخته، و سرمایه نیازمند پروژهای جمعی است. آن یادداشت به بسیج اتاق بازرگانی و میزگرد تجاری کمک شایانی کرد.
ایدهها نیز در جبهۀ ایدیولوژیک از اهمیت بالایی برخوردار بودند. قضاوت رایج در آن زمان این بود که سازماندهی دانشگاهها کاری غیرممکن است، چرا که جنبش دانشجویی بسیار قدرتمند بود و هییتعلمی نیز ذهنیتی بیش از حد لیبرال داشت، و از همین رو بود که اتاقهای فکریای چون انستیتو منهتن، بنیاد هریتیج و بنیاد اوهلین را راه انداختند. این اتاق فکرها ایدههای فریدریش هایک و میلتون فریدمن و اقتصاد جانب عرضه¹ را به ارمغان آوردند.
ایدۀ آنها این بود که این اتاق فکرها را به پژوهش جدی وادارند و البته برخی این کار را کردند – برای مثال، سازمان ملی پژوهش اقتصادی مرکزی متعلق به بخش خصوصی بهشمار میرفت که تحقیق خوب و کاملی را در این خصوص بهانجام رساند. بعدها این تحقیق به طور مستقل منتشر شد و بر رسانهها تاثیر گذاشت و همینطور کمکم دانشگاهها را تحت نفوذ و احاطۀ خود درآورد. این پروسه بسیار به طول انجامید. من گمان میکنم که اکنون به نقطهای رسیدهایم که دیگر به چیزی مثل بنیاد هریتیج نیازی نیست. دانشگاهها تا حد زیادی تحت تسلط و احاطۀ پروژههای نیولیبرال قرار گرفتهاند.
در رابطه با نیروی کار، تحت رقابت قرار دادن نیروی کار داخلی با نیروی کار جهانی چالشِ پیشِ روی آنها به شمار میرفت. یکی از راههای مقابله با این چالش، بازکردن راه مهاجرت بود. برای مثال در دهۀ ۶۰، آلمانیها نیروی کار ترکی، فرانسویها نیروی کار آفریقایی، و بریتانیاییها نیروی کار مناطق استعماری را وارد میکردند. ولی این حرکت به میزان زیادی از نارضایتی و ناآرامی منجر شد.
در عوض آنها راه دیگر را برگزیدند: انتقال سرمایه به جایی که نیروی کار با دستمزد پایین قرار داشت. اما برای این که جهانیسازی کار کند، آنها باید تعرفهها کاهش میدادند و سرمایۀ مالی را تقویت میکردند، چرا که سرمایۀ مالی متحرکترین شکل سرمایه بهشمار میرود. بنابراین سرمایۀ مالی و چیزهایی چون پولهای در گردش برای به کنترل درآوردن نیروی کار اهمیت یافتند.
به طور همزمان، پروژههای ایدیولوژیکِ خصوصیسازی و مقرراتزدایی باعث ایجاد بیکاری شدند. بنابراین استراتژی آنها برای درهمکوبیدن نیروی کار عبارت بود از بیکاری در داخل و برونسپاری شغلها به خارج و یک مولفۀ سوم: تغییرات در تکنولوژی، و صنعتزدایی از طریق خودکارسازی و رباتیسازی. استراتژی برای درهمکوبیدن نیروی کار این بود.
این یک حملۀ ایدیولوژیک و در عین حال اقتصادی بود. از نظر من نیولیبرالیسم چنین چیزی بود: یک پروژۀ سیاسی، همینطور من فکر میکنم که بورژوازی و طبقۀ سرمایهدار شرکتی در بهراهاندازی اندکاندکِ آن، نقش داشتند. من فکر نمیکنم که آنها با خواندن هایک یا چیزی شبیه آن وارد عمل شدند، بلکه فقط به طرز شهودی گفتند: «ما میخواهیم نیروی کار را درهم بکوبیم، چگونه انجاماش دهیم؟» و آنها فهمیدند که پیشاپیش نظریهای مشروعیتبخش وجود دارد که از هدف آنها پشتیبانی میکند.
ب.ر: از زمان انتشار تاریخچۀ مختصر نیولیبرالیسم در سال ۲۰۰۵، بسیاری در این باب قلمفرسایی کردهاند. به نظر میرسد که دو جبهۀ اساسی وجود دارد: محققانی که به تاریخ فکری نیولیبرالیسم علاقهمندند و مردمی که نگرانیهایی از بابت «نیولیبرالیسمِ واقعاً موجود» دارند. شما جزو کدام دستهاید؟
د.ه: گرایشی در علوم اجتماعی وجود دارد که من میخواهم در برابرش مقاومت کنم، گرایش به یافتنِ نظریۀ همهجانبۀ فلانچیز. جناحی وجود دارد که اینگونهاند، پس فکر میکنند که نیولیبرالیسم ایدیولوژی است و سپس تاریخچهای ایدیالیستی برایش مینویسند. نمونهای از این کار را میتوان در استدلال حکومتمندیِ فوکو دید که تمایلات نیولیبرالسازی را حیّ و حاضر در قرن هجدهم میدید. اگر با نیولیبرالیسم تنها بهمثابۀ یک ایده یا مجموعهای از اعمالِ محدودِ حکومتمندی برخورد کنید، انبوهی از منادیانش را خواهید یافت.
آنچه اینجا از دست میرود، هماهنگی و انسجامی است که طبقۀ سرمایهدار طی دهۀ ۷۰ و اوایل دهۀ ۸۰ به کوششهایش علیه نیروی کار داده بود. به نظرم منصفانه است که بگوییم درآن زمان -دستکم در جهان انگلیسیزبان- طبقۀ سرمایهدار شرکتی تا حد زیادی متحد شده بود. آنها بر سر بسیاری از چیزها به توافق رسیدند، مثل این که به نیروی سیاسیای نیاز دارند که واقعاً نمایندهشان باشد. نتیجهاش شد تسخیر حزب جمهوریخواه و تلاش برای تضعیف حزب دموکرات به درجات مختلف.
از ۱۹۷۰ به این سو، دادگاه عالی تصمیماتی را اتخاذ کرد که به طبقۀ سرمایهدار شرکتی این اجازه را داد که بسیار آسانتر از آنچه پیشتر میتوانستند آراء مردم را خریداری کنند. برای مثال، اصلاحات مالی کمپینها که با کمکهای مالیای که به آنها میشود به عنوان «شکلی از آزادی بیان» برخورد میکنند. در آمریکا سنتی دیرپا از خریدِ رای توسط طبقۀ سرمایهدار شرکتی وجود دارد، اما اکنون به جای این که به عنوان فساد زیرمیزی بماند، قانونی شده است.
در مجموع، گمان من بر این است که این دوره را میتوان با نهضتی گسترده در جبهههای متعدد، منجمله ایدیولوژیک و سیاسی، تعریف کرد. و تنها به یک شیوه میتوان این نهضت گسترده را توضیح داد، با بهرسمیتشناختنِ درجۀ نسبتاً بالای همبستگی در طبقۀ سرمایهدار شرکتی. سرمایه قدرتاش را در تلاش مذبوحانهاش برای احیای ثروت اقتصادی و تاثیری از نو سازماندهی کرد که در پایان دهۀ شصت و آغاز دهۀ هفتاد، به طرز چشمگیری از بین رفته بود.
ب.ر:از سال ۲۰۰۷ به این سو، بحرانهای متعددی رخ داده است. تاریخ و مفهوم نیولیبرالیسم چهگونه میتواند به ما در فهم این بحرانها کمک کند؟
د.ه: بحرانهای انگشتشماری بین سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۷۳ رخ داده بود؛ البته لحظات مهمی در کار بود، اما هیچ بحران عظیمی رخ نداد. چرخش به سیاسیتهای نیولیبرال درست در قلب بحرانهای دهۀ ۷۰ بود که رخ داد، و از آن پس، تمامیت سیستم چیزی نبوده جز سلسلهای از بحرانها. و البته، این بحرانها زمینه را برای بحرانهای آتی فراهم میکنند.
از ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۵، در مکزیک، برزیل، اکوادر، و در واقع در تمام کشورهای درحالتوسعه (منجمله لهستان) بحران بدهی وجود داشت. طی سالهای ۸۷-۸۸ بحرانی عظیم در موسسات پسانداز و قرضالحسنۀ آمریکا به وقوع پیوست. در دهۀ نود، بحرانی گسترده در سوید رخ داد، و تمامی بانکها مجبور به ملیسازی شدند. و البته بحران در اندونزی و جنوب شرقی آسیا در ۱۹۹۷-۹۸، که بعد به روسیه و سپس به برزیل، و نهایتاً در ۲۰۰۱-۲ به آرژانتین رسید. و نیز مشکلاتی که در آمریکا طی سال ۲۰۰۱ بود، که با بیرونکشیدنِ پول از بازار سهام و جاریساختناش در بازار مسکن توانستند از آن عبور کنند. شما میتوانی به نقشۀ جهان نگاه کنی و گرایشهای بحرانی را در سراسر آن ببینی. فکرکردن به نیولیبرالیسم میتواند به فهم این گرایشها کمک کند.
یکی از اقدامات بزرگ در جهت نیولیبرالسازی اخراج تمام کینزیها از بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول در ۱۹۸۲ بود ـــ تصفیۀ تمام و کمال تمامی مشاورین اقتصادیای که دیدگاهی کینزی داشتند. جای آنها را نظریهپردازانِ نیوکلاسیکِ جانب عرضهای گرفتند. اولین تصمیم آنها این بود که صندوق بینالمللی پول باید در هنگامۀ بحران در هر جایی سیاستِ تعدیل ساختاری پیش بگیرد.
با اطمینان بالا میتوان گفت که در سال ۱۹۸۲ یک بحران بدهی در مکزیک وجود داشت. صندوق بینالمللی پول اعلام کرد که «ما شما را نجات خواهیم داد». آنچه واقعاً انجام میدادند، درواقع نجات بانکهای سرمایهگذاری نیویورک و اجرای سیاستهای ریاضتی بود. جمعیت مکزیک پس از ۱۹۸۲ و در نتیجۀ سیاستهای تعدیل ساختاری صندوق بینالمللی پول، چیزی حدود ۲۵% از استانداردهای زندگی را تنها در طی ۴ سال از دست داد. پس از آن در مکزیک حدود چهار بار تعدیل ساختاری اتفاق افتاده. در بسیاری از کشورهای دیگر نیز تعدیل ساختاری بیش از یک بار به وقوع پیوسته. این کار تبدیل به عملی متعارف شده است.
مگر اکنون چه بلایی سر یونان میآورند؟ کمابیش، رونوشتی است از بلایی که در ۱۹۸۲ بر سر مکزیک آوردند، فقط کمی زیرکانهتر. و این همان اتفاقی است که در ایالات متحده طی ۲۰۰۷-۸ رخ داد. آنها بانکها را نجات دادند و مردم را طی سیاستهای ریاضتی مجبور به پرداخت هزینهاش کردند.
ب.ر: آیا چیزی در رابطه با بحرانهای اخیر و شیوههایی که طبقات حاکم آنها را مدیریت کردند وجود دارد که سبب شود در نظریۀ نیولیبرالیسم خود تجدیدنظر کنید؟
د.ه: خب، بعید میدانم که طبقۀ سرمایهدار، درحال حاضر از همبستگی و انسجامِ پیشین خود برخوردار باشد. به لحاظ ژیوپلیتیک، آمریکا امروزه در جایگاهی نیست که مثل دهۀ ۱۹۷۰ در جهان یکهتازی کند. به نظرم ما با یک منطقهایسازیِ ساختارهای قدرت جهانی در دل سازوکار دولت مواجه هستیم ـــ هژمونهای منطقهای همچون آلمان در اروپا، برزیل در آمریکای لاتین، و چین در شرق آسیا.
بهوضوح آمریکا هنوز موقعیتی جهانی دارد، ولی زمانه تغییر کرده. اوباما میتواند میان اعضای گروه ۲۰ برود و بگوید: “باید این کار را بکنیم”، و آنگلا مرکل میتواند بگوید: “ما آن کار را انجام نمیدهیم.” این اتفاق در دهۀ ۷۰ سابقه نداشت. بنابراین موقعیتِ ژیوپولتیکی مد نظر بیش از پیش منطقهبندی شده و خودمختاری بیشتری در این مناطق وجود دارد. من فکر میکنم که بخشی از این امر نتیجۀ پایان جنگ سرد است. کشورهایی چون آلمان دیگر به حمایت آمریکا متکی نیستند.
علاوه بر این، آنچه “طبقۀ سرمایهدار نوین” نامیده شده و بیل گیتس، آمازون و سیلیکونولی را شامل میشود، سیاستِ متفاوتی را نسبت به سیاست قدیمیِ نفت و انرژی در پیش گرفته. در نتیجه، آنها غالباً راه مخصوص بهخود را در پیش میگیرند؛ بنابراین میزان زیادی رقابت مقطعی، برای مثال، میانِ نفت و دارایی، انرژی و دار و دستۀ سیلیکونولی و… وجود دارد. فیالمثل بر سرِ مسایلی چون تغییرات اقلیمی اختلافات جدیای به چشم میخورد. این طبقۀ نوین دیگر نیازی ندارد بهشکل یکصدا در قبالِ درگیریهای نشأتگرفته از طبقات پایین کاری انجام دهد، چرا که دیگر تهدیدی وجود ندارد. طبقۀ حاکم دارد به خوبی کارها را پیش میبرد و بنابراین لازم نیست چیزی را تغییر دهد. در همین حین که طبقۀ سرمایهدار در وضعیت خوبی به سر میبرد، نظامِ سرمایهداری بسیار بد عمل میکند. نرخهای سود بهبود یافتهاند، ولی نرخهای سرمایهگذاری به شکل افتضاحی دوباره پایین آمدهاند؛ بنابراین حجم زیادی از پول بهسمت تولید برنمیگردد و در عوض بهسمتِ زمینخواری و تهیۀ دارایی روانه میشود.
ب.ر: بیایید بیشتر دربارۀ مقاومت حرف بزنیم. شما در آثارتان به پارادوکس ظاهریای اشاره میکنید که در آن یورشِ نیولیبرالی با یک کاهش در نزاع طبقاتی (حداقل در شمالِ جهان) همزمان شده و این کاهش به نفع «جنبشهای اجتماعی نوین» برای آزادی فردی صورت گرفته. میتوانید این را بیشتر باز کنید که از نظر شما، چهگونه نیولیبرالیسم منجر به پیدایش اَشکال خاصی از مقاومت میشود؟
د.ه: خب این گزارۀ پیشنهادی من است که میتوان بدان اندیشید. چه میشود اگر هر شیوۀ تولید مسلطی، با پیکربندی سیاسی خاص خود، شیوۀ منحصربهفرد مقاومتی را بسازد که تصویری آینهای² از خودش است؟
طیِ دورۀ سازماندهیِ فوردیستیِ روند تولید³، تصویر آینهای یک جنبش عظیمِ متمرکزِ اتحادیههای صنفی و احزاب سیاسیِ مرکزگرای دموکراتیک بود. سازماندهی مجددِ پروسۀ تولید و چرخش آن به انباشت انعطافپذیر در عصر نیولیبرالیسم، قِسمی چپگرایی را تولید کرد که به طرق مختلف آینۀ آن بود؛ شبکهساز، تمرکززدوده، غیرسلسلهمراتبی. من گمان میکنم که این امر بسیار جالب توجه است. و به درجات گوناگون، این تصویر آینهای همان چیزی را تایید میکنند که درصدد نابودکردناش است. در نهایت من فکر میکنم جنبش اتحادیههای صنفی، درواقع فوردیسم را تقویت کرد.
گمان من بر این است که هماکنون بخش اعظمی از چپها، با تمام خودآیینبودن و آنارشیستمسلکیشان، نهایتاً در زمین نیولیبرالیسم بازی میکنند. تعداد کثیری از چپها علاقهای به شنیدنِ این حرف ندارند. سوالی که ایجاد میشود این است: آیا اصلاً راهی برای سازماندهی هست که تصویری آینهای نباشد؟ آیا میتوانیم آینه را در هم بشکنیم و راه دیگری پیدا کنیم که بازیچۀ دست نیولیبرالیسم نباشد؟
مقاومت در برابر نیولیبرالیسم میتواند به طرق مختلفی صورت بگیرد. من در کتاب خود این نکته را برجسته ساختهام: نقطهای که ارزش در آن تحقق پیدا میکند همانجایی است که تنش رخ میدهد. ارزش در روند کار تولید شد و یکی از جنبههای بسیار مهمِ نبرد طبقاتی است. اما ارزش از طریق فروش در بازار تحقق یافت و سیاستهای زیادی در این فرایند دخیل بودند. مقاومتهای بیشماری علیه انباشت سرمایه، نه فقط در نقطۀ تولید که همچنین در طی مصرف و تحقق ارزش، سر برآوردند.
یک کارخانۀ ماشینی را در نظر بگیرید: کارخانههای بزرگ حدود بیستوپنج هزار کارگر استخدام میکردند؛ ولی اکنون فقط پنج هزار کارگر استخدام میکنند، چرا که تکنولوژی نیاز به کارگران را کاهش داده است. در نتیجه، هر روز کارگرانِ بیشتر و بیشتری از فضای کار بیرون رانده شده، و بیشتر و بیشتر به سمتِ زندگیِ شهری هل داده میشوند. مرکز اصلی نارضایتیها در دینامیک سرمایهداری به طرزی فزاینده در حال چرخش به سمت مبارزه برای تحقق ارزش است – به سمت سیاستهای زندگی شهری روزمره.
پرواضح است که کارگران مهماند. آنها با مشکلات عدیدهای دستوپنجه نرم میکنند. اگر در شنژنِ چین باشیم، مبارزات معطوف به پروسۀ کارِ مسلط هستند. و در آمریکا، فیالمثل، باید از اعتصاب ورایزن⁴ حمایت کرده باشیم. اما در اقصی نقاط جهان مبارزاتِ معطوف به کیفیتِ زندگی روزمره غالباند. به بزرگترین مبارزات ده-پانزده سال اخیر نگاه کنید: اتفاقی که در گزی پارکِ استانبول⁵ افتاد یک مبارزۀ کارگری نبود، بلکه نارضایتی از سیاستهای موثر بر زندگی روزمره، فقدان دموکراسی، و پروسۀ تصمیمگیری بود؛ همچنین، خیزشهای سال ۲۰۱۳ در شهرهای برزیلی بابت نارضایتی از سیاستهای معطوف به زندگی روزمره بود: حمل و نقل، امکانات، و خرجکردنِ آن همه پول توسط دولت برای استادیومهای بزرگ، در حالی پولی صرفِ ساخت مدارس، بیمارستانها، و مسکن اقتصادی نمیشود. خیزشهایی که در لندن، پاریس، و استکهلم میبینیم نیز بر علیه روند کار نیستند: همهشان دربارۀ سیاستهای معطوف به زندگی روزمرهاند.
این سیاستها تا اندازهای متفاوت از سیاستهایی هستند که در نقطۀ تولید وجود دارند. در نقطۀ تولید سرمایه بر ضد کار است. مبارزات بر سر کیفیت زندگی شهری، از منظر پیکربندی طبقاتیشان، از وضوح کافی برخوردار نیستند. سیاستهای واضح طبقانی، که عمدتاً از دل فهمی خاص از تولید بیرون میآیند، به محض واقعگرایانهتر شدن، از لحاظ تیوریک، مبهم و گنگ میشوند. مبارزات معطوف به کیفیت زندگی شهری مسیلهای طبقاتی است، ولی در معنای کلاسیک این واژه، مسیلهای طبقاتی به شمار نمیرود.
ب.ر: آیا فکر نمیکنی که ما خیلی زیاد دربارۀ نیولیبرالیسم و خیلی کم دربارۀ سرمایهداری حرف میزنیم؟ زمان مناسب برای بهکاربردن هر اصطلاح کجاست، و این که خلطکردن آنها چه مشکلاتی بههمراه دارد؟
د.ه: خیلی از لیبرالها میگویند که نیولیبرالیسم در رابطه با گسترشِ نابرابری درآمدها زیادهروی کرده. این که تمامِ این خصوصیسازیها به میزانی بیش از اندازه رخ داده. این که خیرهای همگانیای وجود دارند که باید مورد توجه ما قرار گیرند، مانند محیط زیست. همینطور راههای زیادی برای سخنگفتن دربارۀ سرمایهداری وجود دارد؛ مانند سیستم اقتصادی مشارکتیای که از قضا بسیار سرمایهمحور و استثمارگر است.
مفهومی وجود دارد تحت عنوان سرمایهداری اخلاقی، که به نظر میرسد صرفاً به عقلانیبودن و رعایتِ صداقت بهجای دزدیکردن اشاره میکند. بنابراین این امکان در ذهن برخی از افراد مطرح است که میتوان نظم نیولیبرال را به سمت نوع دیگری از سرمایهداری اصلاح و هدایت کرد. من فکر میکنم این امکان وجود دارد که بتوانیم شکل بهتری از سرمایهداری نسبت به شکل فعلی ایجاد کنیم. امّا باز هم کار زیادی برای اصلاح و تغییر از دستمان ساخته نیست. در واقع، مشکلات اساسی درحال حاضر به قدری زیاد و ریشهایاند که جز با یک جنبش ضدسرمایهداری بسیار قدرتمند نمیتوان به جایی رسید. بنابراین ترجیح میدهم مواضعم را با اصطلاحات ضد سرمایهدارانه مطرح کنم تا اصطلاحات ضدِ نیولیبرال.
همینطور به نظرم خطرِ مهم این است که وقتی میشنوم افراد دربارۀ ضدیت با نیولیبرالیسم حرف میزنند، این امکان را نادیده میگیرند که خودِ سرمایهداری مشکل اصلی است، فارغ از شکلی که به خود میگیرد. ضدیت با نیولیبرالیسم در اکثر مواقع نمیتواند از عهدۀ اَبَرمشکلهایی همچون رشدِ مرکبِ بیپایان⁶ و همینطور مشکلاتِ زیستمحیطی، سیاسی، و اقتصادی برآید. بنابراین ترجیح میدهم دربارۀ ضدیت با سرمایهداری حرف بزنم تا نیولیبرالیسم.
- اقتصاد جانب عرضه (Supply-Side Economics) به عنوان یک نظریۀ اقتصادی، بر این اساس استوار است که رشد اقتصادی میتواند از طریق تقویت تولید و عرضۀ کالاها و خدمات تحریک گردد. این نظریه بر اهمیت کاهش مالیاتها و کاهش مقررات دولتی تأکید دارد و معتقد است که این اقدامات میتوانند به کسبوکارها انگیزه دهند تا سرمایهگذاریهای بیشتری انجام دهند، تولید را افزایش دهند و در نتیجه، سطح اشتغال را ارتقاء بخشند. طرفداران اقتصاد جانب عرضه بر این باورند که با ایجاد شرایط مساعد برای تولیدکنندگان، نه تنها رشد اقتصادی محقق میشود، بلکه درآمدهای مالیاتی نیز در بلندمدت افزایش خواهد یافت. این رویکرد به ویژه در سیاستهای اقتصادی برخی دولتها و نیز در زمان رکودهای اقتصادی مورد توجه و استفاده قرار میگیرد. (پانویسها از مترجمین است)
- تصویر آینهای (Mirror image)، تکرار منعکسشدهای از یک شیء است که تقریباً با آن یکسان بهنظر میرسد، اما در جهت عمود بر سطح آینه معکوس شده است (ویکیپدیای فارسی). وقتی هاروی میگوید تصویر آینهای، مرادش این است که هر شیوۀ تولیدی، مقاومتی همسنخ خودش ایجاد میکند ـــ تو گویی که تصویرش بر آینه افتاده باشد، اما عملکرد این تصویر کاملاً برعکس و متضادِ اصل است.
- فوردیسم، که به نام هنری فورد، بنیانگذار شرکت خودروسازی فورد، شناخته میشود، یک نظام تولیدی است که در اوایل قرن بیستم به اوج خود رسید. این مدل سازماندهی تولید بر مبنای استفاده از خطوط تولید و تقسیم کار به بخشهای کوچکتر و تخصصیشده استوار است. در این سیستم، هر کارگر وظیفهای خاص و محدود را بر عهده دارد که این امر منجر به افزایش سرعت تولید و کاهش هزینهها میشود. تأثیرات فوردیسم محدود به صنعت خودروسازی نبوده و این مدل به طور کلی بر نحوه سازماندهی فرآیندهای تولید در صنایع مختلف تأثیر عمیق و گستردهای بر جای گذاشته است.
- اعتصاب کارکنان شرکت ورایزن در سال ۲۰۱۶، به عنوان یکی از بزرگترین و برجستهترین اعتصابات کارگری در صنعت مخابرات ایالات متحده، به وقوع پیوست. این اعتراض گسترده به دلیل اختلافات عمیق میان اتحادیه کارگران و مدیریت شرکت شکل گرفت و حدود ۴۰,۰۰۰ کارگر را تحت تأثیر قرار داد. دلایل اصلی این اعتصاب، نگرانیهای مربوط به شرایط کاری، حقوق و مزایا، و نیز برنامههای مدیریت برای کاهش هزینهها و انتقال مشاغل به خارج از کشور بود. کارکنان خواستار حفظ مزایای بهداشتی، امنیت شغلی و حقوق منصفانه شدند. این اعتصاب که به مدت ۴۹ روز ادامه داشت؛ و در نهایت منجر به توافقی میان اتحادیه و مدیریت شرکت شد که برخی از مطالبات کارگران را برآورده ساخت. این رویداد نه تنها تأثیرات عمیقی بر شرکت ورایزن داشت، بلکه بر کل صنعت مخابرات و همچنین جنبشهای کارگری در ایالات متحده نیز اثرگذار بود.
- اعتراضات گزی پارک در سال ۲۰۱۳ در ترکیه، ابتدا به منظور حفظ فضای سبز پارک گزی در استانبول آغاز گردید، اما به سرعت به یک جنبش فراگیر علیه سیاستهای دولت و سرکوبهای اجتماعی تبدیل شد. این جنبش با واکنشهای قوی از سوی دولت مواجه شد. دولت ترکیه به رهبری رجب طیب اردوغان با استفاده از نیروی پلیس به سرکوب معترضان پرداخت. استفاده از گاز اشکآور و سایر ابزارهای سرکوب، منجر به افزایش تنشها و اعتراضات بیشتر شد. رسانهها نیز تحت فشار قرار گرفتند و پوشش خبری این رویدادها محدود شد.
- رشد مرکب (Compound Growth) به معنای رشد یک مقدار در طول زمان است که در آن نرخ رشد در هر دوره به مقدار کل فعلی اعمال میشود، نه فقط به مقدار اولیه. این نوع رشد معمولاً در زمینههای مالی و اقتصادی، مانند سرمایهگذاری، جمعیت، و تولید ناخالص داخلی (GDP) مورد استفاده قرار میگیرد.
ترجمه: محمد نوری و ع. وارسته
ویرایش: حسین محمودی
این مقاله ترجمهای است از:
https://jacobin.com/۲۰۱۶/۰۷/david-harvey-neoliberalism-capitalism-labor-crisis-resistance/
دیدگاهتان را بنویسید