چرا سوسیالیسم؟
ترجمه و تألیف هر دو، مداخلۀ در وضعیتاند. از این نظر که نسبتگرفتن با هر متنی، ایجاد رابطهای مشخص است با اینجا و اکنون خاص ما. به تبع این هر متنی فارغ از زمان انتشار آن، افقهای خاصی را در هر لحظه بر ما میگشاید، امکانهای نظرورزی تازهای را درمینوردد و شاید حتی به کنشهای بدیعی نیز فرا بخواند. سالگرد ۷۶ سالگی یادداشت حاضر، بهانهای شد تا از خلال ترجمۀ دوبارۀ آن، به نسبت سرمایهداری و الیگارشی، وجدان اجتماعی در عصر نیولیبرالیسم، آموزش و در این مورد حتی کمی بنیادیتر، به خود نسبت آکادمی و مسایل سیاسی اجتماعی امروز بیندیشیم.
تبدیل امر آموزش عالی، به موضوعی هر چه تخصصیتر، و جداکردن علوم و در این مورد مشخص اقتصاد از بستر سیاسی اجتماعی آن، که از طرفی اقتضای تحولات تاریخی علوم و از طرفی نیز محصول مشخص پولیسازی فزایندۀ دانشگاهها است، دو نتیجۀ مشخص در پی داشته. اول این که مسیلهای چون امر اقتصادی را از دایرۀ بحث و گفتوگوی همگانی خارج کرده و به پستوی اتاقهای کارشناسی و کلاسهای درس رانده (که آنجا نیز غالب اوقات خبری از تفکر انتقادی نیست). از طرفی دیگر نیز، از متفکران و دانشمندان ماشینهای بیطرفی ساخته که انگار رسالتی جز گزارشکردن اطلاعات درست، یعنی آنچه «هست» فارغ از آنچه میتواند باشد یا حتی میباید باشد ندارند. مناسبت این یادداشت اما تأسیس مجلهای است که هدف از آن بهبحثگذاشتن و به عرصۀ عمومی واردکردن نقد اقتصاد سیاسی است. خود یادداشت نیز فیگور تازهای از دانشمند خلق میکند، فیگور اندیشمندی که در نسبت زنده و مستقیم با وضعیت قرار دارد و ابایی از تخیل سیاسی و نقد وضع موجود ندارد.
بگذارید ابتدا پرسش را از منظر شناخت علمی در نظر گیریم. ممکن است چنین به نظر رسد که هیچ تفاوت روششناختیای اساسی میان ستارهشناسی و اقتصاد نیست: دانشمندان در هر دو حوزه میکوشند تا قوانینی فراگیر را در دستۀ محدودی از پدیدهها کشف کرده و همبستگی این پدیدهها را تاآنجاکه ممکن است، بهروشنی فهمپذیر کنند؛ امّا در واقع، تفاوتهایی روششناختی میان این دو وجود دارند. کشف قوانین عام در حوزﮤ اقتصاد بهاینعلت دشوار است: پدیدههای اقتصادیای که میبینیم، اغلب تحتتأثیر عوامل زیادیاند که خود بهصورت جداازهم بهسختی اندازهگیری میشوند. علاوهبراین، از آغازِ بهاصطلاح دورﮤ تمدن در تاریخ بشر تجربهای اندوخته شده و بهخوبی میدانیم علتهایی که این تجربه را بسیار متأثر و محدود میکنند، بههیچروی ماهیتی صرفاً اقتصادی ندارند. برای مثال، بیشتر دولتهای بزرگِ تاریخ موجودیت خود را مدیون کشورگشاییاند. مردمان فاتح خود را ازحیث حقوقی و اقتصادی، در جایگاه طبقۀ ممتاز کشور فتحشده تثبیت کردند. آنان انحصار مالکیت بر زمین را به دست گرفته و کاهنانی را نیز از میان خود منصوب کردند. کاهنان با دراختیارگرفتن آموزش، اختلاف طبقاتی جامعه را به نهادی ثابت بدل کرده و نظام ارزشهای خود را بنا کردند؛ جایی که مردم را تاحد زیادی بهشکلی ناخودآگاه، در رفتار اجتماعیشان هدایت میکرد.
سنت تاریخی امّا، بهتعبیری، از آنِ دیروز است؛ هیچجا نتوانستهایم بر آنچه غلبه کنیم که تورشتاین فبلن¹ «فاز شکارگرانۀ» توسعۀ انسان نامید. واقعیتهای مشاهدهپذیر اقتصادی به این فاز تعلق دارند و اصلاً نمیتوان بر فازهای دیگر، قوانینی را اطلاق کرد که از این واقعیتها منتج میشوند. ازایننظر که هدف واقعی سوسیالیسم دقیقاً غلبه بر این فازِ توسعۀ انسانی و فرارفتن از آن است، علم اقتصاد در وضع فعلی شاید پرتو کمرمقی بر جامعۀ سوسیالیستی آینده بیندازد.
دوم، سوسیالیسم بهسوی غایتی اخلاقی و اجتماعی جهت یافته است؛ امّا علم نمیتواند غایتی خلق کند و حتی کمتر از این، نمیتواند غایات را به انسانها القا کند. علم، در بهترین حالت، وسیلههای مشخصی را برای رسیدن به غایات خاصی عرضه میکند. منتها خود این غایات را شخصیتهایی با ایدههای اخلاقی بزرگ تخیل میکنند. اگر این غایات نه مرده، که سرزنده و نیرومند زاده شوند، افراد بسیاری، نیمهناخودآگاه، آنها را اتخاذ کرده و به پیش میرانند و تکامل آهستۀ جامعه را تعیین میکنند.
بنابر این دلایل، باید مراقب باشیم که علم و روشهای علمی را آنجاکه پرسش از مسایل انسانی است، بیش از اندازه جدی نگیریم؛ و نباید فرض کنیم که فقط متخصصان حق دارند نظر خود را درخصوص پرسشهایی بیان کنند که به سامانِ جامعه مربوط میشوند.
دیرزمانی است نگاههای پرشماری ادعا میکنند که جامعۀ بشر در بحران به سر میبرد و ثبات آن جداً متلاشی شده است. ویژگی چنین وضعیتی است که در آن، افراد در برابر گروهی که بهآن تعلق دارند، کوچک یا بزرگ، بیتفاوتاند یا حتی با آن دشمناند. برای شرح منظورم، بگذارید تجربهای شخصی را بنویسم. بهنظر من، تهدید جنگی دیگر، بهجد موجودیت بشر را به خطر میاندازد. اخیراً، این موضوع را با مردی باهوش و خوشخلق به بحث گذاشتم و اشاره کردم که فقط سازمانی فراملّی میتواند انسان را از چنین تهدیدی مصون نگه دارد. پساز آن، مهمان من، بهآرامی و سردی به من گفت: «چرا با چنین شدتی مخالف نابودی نژاد بشری؟»
مطمینم همین یک قرن پیش هم، کسی بهاین راحتی بیانی از این نوع را به زبان نمیآورد. این بیان مردی است که بیهوده میکوشد تا تعادلی در خود پیدا کند و کمابیش از موفقیت در این عمل قطع امید کرده است. این بیانِ تنهایی و انزوای دردناکی است که امروز بسیاری از آن در رنجاند. علت آن چیست؟ آیا راه چارهای هست؟
طرحکردن پرسشهایی ازایندست آسان است؛ امّا پاسخدادن به آنها با هر میزانی از اطمینان دشوار. باید تاجاییکه میتوانم، تلاش کنم بهآن پاسخ دهم؛ اگرچه از این واقعیت بهخوبی آگاهم که احساسات و تلاشهای ما اغلب متناقض و مبهماند و در فرمولهای ساده و آسان نمیتوان بیانشان کرد.
انسان همزمان موجودی اجتماعی و انفرادی است. در جایگاه موجودی انفرادی، تلاش میکند از وجود خود و نزدیکترین افراد به خودش محافظت کند و امیال شخصی خود را ارضا کند و تواناییهای مادرزاد خویش را توسعه دهد. در جایگاه موجودی اجتماعی، تلاش میکند تا بازشناخته شده و عواطف همنوعان خویش را جلب کند، تا در شادیهای آنان سهیم باشد و در غمهاشان تسکینشان دهد و وضعیت زندگیشان را بهبود بخشد. وجود این تقلاهای متفاوت و غالباً متعارض، شخصیت خاص انسان و همچنین ترکیب خاصی را نشان میدهد که تعیین میکند تا چه اندازه فرد میتواند به تعادل درونی دست یابد و در بِهروزی جامعه ادای سهم کند. در اصل ممکن است توان نسبی این دو رانه در انسان را وراثت تثبیت کرده باشد؛ امّا تا حد زیادی، این امور شخصیتی را شکل میدهند که در نهایت پا به منصۀ ظهور میگذارد: محیطی که هنگام رشد، انسان خود را در آن مییابد؛ ساختار جامعهای که فرد در آن بزرگ میشود؛ سنت آن جامعه و ارزیابی آن از انواع خاصی از رفتارها. مفهوم انتزاعی «جامعه» نزد انسان، به معنای مجموع نسبتهای مستقیم و غیرمستقیمی است که او با معاصران خود و همۀ مردمان نسلهای گذشته دارد. فرد خود میتواند فکر کند، احساس کند، تقلا و کار کند؛ امّا او در موجودیت جسمی و فکری و احساسیاش، بهمیزانی به جامعه وابسته است که غیرممکن است خارج از چهارچوب جامعه به او بیندیشیم یا او را فهم کنیم. این «جامعه» است که برای انسان غذا، لباس، مسکن، وسایل کار، زبان، صُوَر اندیشه و بیشتر محتوای اندیشه را فراهم میکند؛ حیات او از خلال کار و دستاورد میلیونها انسانی در گذشته و حال ممکن میشود که همه و همه، پشت کلمۀ کوچک «جامعه» پنهان شدهاند.
پس واضح است که وابستگی فرد به جامعه واقعیتی طبیعی است و این را نمیتوان از میان برداشت؛ دقیقاً همچون مورچه و زنبور. بااینحال، اگرچه غرایز صلب ارثی تمامی فرایند زیستی مورچه و زنبور را تا کوچکترین جزییات آن تنظیم میکنند، الگوی اجتماعی و روابط میان انسانها متنوع و در معرض تغییرند.
حافظه و ظرفیت ایجاد ترکیبهای تازه و موهبت ارتباط شفاهی، پیشرفتهایی را میان انسانها ممکن کردهاند که اقتضایات زیستی آنها را دیکته نمیکنند. چنین پیشرفتهایی خود را در سنن، نهادها و سازمانها، ادبیات، دستاوردهای علمی و مهندسی و نیز آثار هنری نشان میدهند. این توضیح میدهد که چگونه به معنایی، انسان ازطریق نحوﮤ سلوک خود، زندگیاش را تحتتأثیر قرار میدهد و در این فرایند، تفکر و خواست آگاهانۀ ما نقش ایفا میکند.
انسان با تولد، از خلال توارث، بنیانی زیستی را به دست میآورد که باید تثبیتشده و تغییرناپذیر در نظر گیریم. این شامل نیازهای طبیعیای میشود که ویژﮤ نوع بشرند؛ امّا علاوهبراین، انسان در زندگیاش بنیانی فرهنگی نیز به دست میآورد که ازطریق ارتباط و بسیاری از دیگر اشکال تأثیرپذیری از جامعه صاحب میشود. ولی این بنیان فرهنگی در معرض تغییر است و تاحد زیادی ارتباط بین فرد و جامعه را تعیین میکند. انسانشناسی مدرن از خلال تحقیق تطبیقی با فرهنگهای موسوم به بدوی، به ما یاد داده است که ممکن است رفتار اجتماعی انسان، بسته به الگوهای فرهنگی غالب و انواع سازمانهای مسلط در جامعه، بسیار متفاوت باشد. این همان امری است که شاید منبع امید آنانی باشد که برای بهبود سرنوشت بشر تقلا میکنند: انسانها بنابر بنیان زیستیشان محکوم نیستند تا همدیگر را از بین برند یا تسلیم سرنوشت بیرحمانهای شوند که خود بر خود تحمیل کردهاند.
اگر از خود بپرسیم چگونه باید ساختار جامعه و نگرش فرهنگی تغییر یابد تا زندگی انسان تا جای ممکن رضایتبخش شود، باید همواره به این واقعیت آگاه باشیم: شرایط مشخصی هست که اصلاحپذیر نیست. چنانکه پیش از این گفتم، سرشت طبیعی انسان، از منظر تمام اهداف عملی، در معرض تغییر نیست. بهعلاوه، پیشرفتهای تکنولوژیک و جمعیتی سدههای اخیر، وضعیتی را رقم زدهاند که بر جای میماند. در جمعیتهای بهنسبت متراکم، با کالاهایی که از ادامۀ موجودیت این جمعیتها جداناشدنیاند، تقسیم کاری شدید و آپاراتوس مولد بسیار متمرکز مطلقاً ضروری است. حال که به عقب نگاه میکنیم، بسیار ایدهآل به نظر میآید که افراد و گروههای نسبتاً کوچک میتوانستند کاملاً خودکفا باشند؛ آن زمان گذشته است. چندان اغراقآمیز نیست اگر بگوییم نوع بشر همین حالا هم، اجتماعی سیارهای برای تولید و مصرف تشکیل داده است.
اکنون به نقطهای رسیدهام که نشان دهم چه امری اساس بحران زمانۀ ما را شکل میدهد. این به رابطۀ فرد و جامعه مربوط میشود. فرد بیش از همیشه به وابستگیاش به جامعه آگاه شده؛ امّا او این وابستگی را نه چون داراییای مثبت و الزامی انداموار و نیرویی مراقبتی، بلکه چون تهدیدی علیه حقوق طبیعی یا حتی موجودیت اقتصادیاش فهم میکند. افزونبراین، موقعیت او در جامعه چنان است که رانههای خودخواهانۀ ساخت او مدام برجسته میشود؛ درحالیکه رانههای اجتماعی او، که بنابه طبیعت خود ضعیفترند، بهتدریج روبهزوال میگذارند. همۀ انسانها، با هر موقعیتی در جامعه، از این فرایند زوال رنج میکشند. آنها ندانسته زندانی خودخواهی خودشاناند و احساس ناامنی و تنهایی میکنند و از لذت خام و بیتکلف و سادهدلانۀ زندگی محروم شدهاند. انسان فقط از خلال وقف خود به جامعه میتواند معنای زندگی را، هرچند کوتاه و مخاطرهآمیز، پیدا کند.
بهنظر من، هرج و مرج اقتصادی جامعۀ سرمایهدارانه، آنگونه که امروز هست، منبع واقعی شر است. اجتماع عظیمی از تولیدکنندگان را پیش روی خود میبینیم که اعضای آن بهطور فزایندهای، تلاش میکنند تا یکدیگر را از میوههای کار مشارکتی خود محروم کنند؛ نه ازطریق زور، بلکه در مجموع، با پیروی وفادارانه از نظمی که قانون بنا نهاده. وسایل تولید یعنی همۀ ظرفیتهای تولیدیای که برای تولید کالاهای مصرفی و همچنین کالاهای سرمایهای لازماند. از این نظر، فهم این امر مهم است که ممکن است این وسایل تولید بهلحاظ قانونی و البته در بیشتر مواقع تحت مالکیت خصوصی افراد باشند.
بەمنظور سادهسازی بحث، در ادامه همۀ کسانی را «کارگر» مینامم که در مالکیت وسایل تولید سهیم نیستند؛ اگرچه این با استفادﮤ معمول از این کلمه مطابقت ندارد. با استفاده از وسایل تولید، کارگر کالاهای تازهای تولید میکند که تحت مالکیت سرمایهدار قرار میگیرند. نکتۀ اساسی دربارﮤ این فرایند، نسبت میان آن چیزی است که کارگر تولید میکند با وجهی که به او پرداخت میکنند و هر دو را با نظر به ارزش واقعی اندازه میگیرند. تاآنجاکه قرارداد کاری «آزادانه» است، آنچه کارگر دریافت میکند اینگونه تعیین میشود: نه براساس ارزش واقعی کالاهایی که تولید میکند، بلکه براساس نیازهای حداقلی او و همچنین براساس نیاز سرمایهدار به نیروی کار در نسبت با تعداد کارگرانی که برای کار رقابت میکنند. باید درک کنیم که حتّی در تیوری هم مزد پرداختی به کارگر را ارزش محصولش تعیین نمیکند.
سرمایۀ خصوصی در دست تعداد اندکی متمرکز میشود، تاحدی بهعلت رقابت میان سرمایهدارها و تاحدی هم بهاینعلت که توسعۀ تکنولوژیک و تقسیم کار فزاینده، شکلگیری واحدهای بزرگتر تولید را بهقیمت ازبینرفتن واحدهای کوچکتر تشویق میکند. نتیجۀ این توسعهها ایجاد الیگارشیای از سرمایۀ خصوصی است که قدرت آن را حتّی جامعهای دارای سازماندهی سیاسی دموکراتیک هم نمیتواند بهگونهای موثر مهار کند. این امر نیز تأییدی بر این مدعاست که اعضای گروههای قانونگذاری را احزاب سیاسی انتخاب میکنند و این احزاب را تاحد زیادی سرمایهداران خصوصی تأمین مالی کرده یا در غیر این صورت، تحتتأثیر قرار میدهند. سرمایهداران خصوصی در راستای نیل به اهداف عملی خود، رایدهندگان را از قانونگذاران جدا میکنند. نتیجه اینکه نمایندگان مردم در حقیقت نمیتوانند بهاندازﮤ کافی از منافع بخشهای محروم جمعیت محافظت کنند. افزونبراین تحت وضعیت موجود، بدیهی است که سرمایهداران خصوصی مستقیم یا غیرمستقیم، منابع اصلی اطلاعات (مطبوعات و رادیو و آموزش) را کنترل کنند. ازاینجهت، بسیار دشوار و در واقع اغلب غیرممکن است که فرد شهروند به نتیجهگیریای عینی برسد و از حقوق سیاسیاش استفادهای هوشمندانه کند.
بنابراین، وضعیت غالب در اقتصادی که بر مالکیت خصوصی سرمایه مبتنی است، با دو اصل مشخص میشود: اول اینکه وسایل تولید را بهصورت خصوصی تصاحب میکنند و صاحبان، آنگونه که مناسب ببینند، آن را سروسامان میدهند. دوم، قرارداد کاری آزادانه است. البته که در این معنا، چیزی تحتعنوان سرمایهداری ناب نیست. بهطور مشخص باید خاطرنشان کرد که کارگران، از خلال تنشهای سیاسی تلخ و طولانی، موفق شدند شکلی کمابیش بهبودیافته از قرارداد کار آزاد را برای دستههای خاصی از کارگران کسب کنند؛ امّا در مجموع، اقتصاد فعلی چندان تفاوتی با سرمایهداری ناب ندارد.
تولید برای سود است که به پیش برده میشود، نه برای استفاده. تضمینی نیست آنان که توانایی و تمایل به کارکردن دارند، همواره بتوانند شغلی پیدا کنند؛ «ارتشی از بیکاران» تقریباً همیشه وجود دارد. کارگر دایماً میترسد شغلش را از دست دهد. ازاینجهت که بیکاران و کارگران کمدرآمد، بازار سوددهی نمیسازند، تولید کالاهای مصرفی محدود میشود و مشقت بسیار نتیجۀ آن است. پیشرفت تکنولوژیک مکرراً بهجای کمکردن از بار کاری که بر دوش همه است، به بیکاری بیشتری میانجامد. انگیزﮤ سود در کنار رقابت میان سرمایهداران، مسیول بیثباتی انباشت و مصرف سرمایهاند که هر بار رکود شدیدتری در پی میآورد. رقابت نامحدود به اتلاف عظیم کار و فلجکردن وجدان اجتماعی افراد میانجامد که پیشتر بهآن اشاره کردم.
این فلجشدن وجدان اجتماعی افراد بزرگترین شر سرمایهداری است. کل نظام آموزشی ما از این شر رنج میکشد. نگرش رقابتیای اغراقآمیز به دانشآموز تلقین میشود؛ کسی آموزش دیده که موفقیت فزونطلبانه را بهمثابۀ تدارکی جهت حرفۀ آیندهاش بپرستد.
متقاعد شدهام ازبینبردن این شر بزرگ فقط یک راه دارد: برپایی اقتصادی سوسیالیستی همراه با نظامی آموزشی که بهسمت اهداف اجتماعی گرایش یابد. در چنین اقتصادی، وسایل تولید در اختیار خود جامعه است و آن را بهشکلی برنامهریزیشده استفاده میکنند؛ اقتصادی برنامهای که تولید را مطابق با نیازهای اجتماع تنظیم میکند و کار لازمالاجرا را میان همۀ آنانی که میتوانند کار کنند توزیع نموده و امرار معاش همۀ مردان و زنان و کودکان را تضمین میکند. آموزش فرد، علاوهبر ترقیبخشیدن به تواناییهای مادرزاد او، تلاش میکند تا در او احساس مسیولیتی در قبال همۀ همنوعانش، بهجای تکریم قدرت و موفقیت در جامعۀ فعلی ما ایجاد کند.
بااینحال، ضروری است به یاد بسپاریم که اقتصادی برنامهریزیشده هنوز سوسیالیسم نیست. اقتصاد برنامهای شاید با اسارت کامل فرد همراه باشد. دستیافتن به سوسیالیسم نیازمند حل چند مسیلۀ سیاسی و اجتماعی شدیداً دشوار است: با نظر به تمرکز گستردﮤ قدرت سیاسی و اقتصادی، چگونه ممکن است از قدرت مطلق و خودکامگی بروکراسی اجتناب کرد؟ چگونه میتوان از حقوق فرد محافظت کرد و بهاینوسیله وزنۀ تعادلی دموکراتیک در برابر قدرت بروکراسی تضمین نمود؟
شفافیت درباره اهداف و مسایل سوسیالیسم بیشترین اهمیت را در عصر گذار ما دارند؛ ازاینجهت که، تحت وضعیت کنونی، گفتوگوی آزادانه و بدون مانع این مسایل به تابویی قدرتمند بدل شده، تأسیس این مجله را خدمتی همگانی و بااهمیت میدانم.
[۱] Thorstein Veblen
ترجمه: نوید قادریان
ویرایش: یاشار توحیدی
این مقاله ترجمهای است از:
دیدگاهتان را بنویسید