جستجو برای:
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری
 
تعمق
  • مقالات
    • فلسفه
    • اقتصاد و جامعه
    • هنر و ادبیات
    • تاریخ و سیاست
    • فمنیسم و مطالعات زنان
    • علم
    • معرفی و بررسی کتاب
    • نوشته‌‌های ارسالی
  • دوره‌ها
    • فلسفه و علم
    • زبان
    • اندیشۀ سیاسی و جامعه‌شناسی
    • هنر و ادبیات
    • تک‌نگاره‌ها
    • کینوسکوپ
  • رسانه
    • گفت‌وگو‌ها
    • آموزشی
    • ترجمه
  • دربارۀ ما
  • همکاری

ورود و ثبت نام

تعمقمقالاتتأملی در باب شعر و شاعری

تأملی در باب شعر و شاعری

15 شهریور 1403
ع. وارسته
مقالات
242 بازدید

مدت‌ها این پرسش ذهن مرا مشغول کرده بود که «شعر خوب چگونه شعری است؟». چاپ کتاب شعر «نجوای تاریکی»* از دوست خوبم محمدامین یاوری بهانه‌ای شد برای پرداختن به این موضوع.

پاسخ به این پرسش می‌تواند وجوه مختلفی به‌خود بگیرد: از مباحث عروضی تا استفاده از صناعات ادبی و…، و هدف از این جستار نه بی‌اهمیت جلوه‌دادنِ این مباحث، که پرداختن به این پرسش از منظرگاهی دیگر است.

 

 


کلیات
یک شعر همزمان از دو چیز خبر می‌دهد: احوالات درونی شاعر (۱) و عصری که شاعر در آن می‌زی‌اد (۲). تلاش خواهیم کرد پیرو گفتۀ اسپینوزا که “تصور هر حالتی که بدن انسان در آن به وسیله‌ی اشیای خارجی متأثر شده است، باید مستلزم طبیعت بدن انسان و هم‌زمان مستلزم طبیعت جسم خارجی باشد”¹ مختصراً به تعریف و ارتباط این دو، و سپس ارتباطشان با شعر بیندیشیم تا بلکه ما را در تأمل به پرسش‌مان یاری کنند:

۱. در معنای مراد شده، آن‌چه که از آن به‌عنوان «احوالات درونی یک بدن» یاد می‌شود، چیزی نیست جز “مجموعه‌ای از رد پاهای بد‌ن‌های خارجی” که در فراخنای زندگی دایم بر او اثر می‌کنند.² پس هدف از پرداختن به این امر، نه تفکیک آن از جهان، که از قضا تأکید نهادن بر این مهم است.

۲. اگر بپذیریم که مولف (شاعر، نویسنده، فیلسوف،…) چیزی نیست جز کانونی تهی که نیروهای متفاوت در آن کانون تجمیع شده و اثری را، یا امرِ نو-پدیدی را به‌وجود می‌آورند³، آن‌گاه می‌توانیم با فاصله‌گرفتن از «تحلیل روانشناختی» (که باب روز است و به شعر و فلسفه و سینما هم خلاصه نمی‌شود) به «فهم فلسفی» یک اثر نزدیک شویم.

بسیار خب، پس اگر شعر چیزی نیست جز احوالات درونی شاعر، که خود نوعاً محصول جهان پیرامون است، چه چیزی برای گفتن باقی می‌ماند؟ در این صورت می‌توانیم بگوییم آنچه که شعری را خوب و شعری را بد می‌کند، چیزی نیست جز جهان پیرامون شاعر، و اضافه کنیم که «این ارزش‌گذاری‌ها نسبی است» و از این طریق خودمان را راحت کنیم. ولی این حکم عجولانه و ناسنجیده است.

 


عواطف و مفاهیم
هر شعری، و در معنایی کلی‌تر هر متنی، و باز هم در معنایی کلی‌تر هر عملی، نتیجۀ اثری‌ست که شاعر/مولف/فاعل از بدن‌های دیگر می‌گیرد (که در بخش قبل توضیح داده شد). این تأثیرات به‌مثابه عواطف در ما نمایان می‌شوند. در اینجا برای پیش‌بردن متن، بحثم را صرفاً در یکی از انواع عواطف که در شعر متجلی می‌شوند، یعنی نوع عاشقانۀ آن، محدود خواهم کرد. مثالی بزنیم:

۱. از دیدن تو / سیر نمی‌شوم / هرگز (مثال فرضی)⁴

۲. گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق / ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم (سعدی)

هر دو عبارت به‌واقع در حال بیان یک قسم عاطفه‌اند، ولی بدیهی‌ست که تفاوت بسیاری دارند. شاعر در مثالِ دوم، بر خلاف مثال اول، توانسته که اشتیاق خود را از «اشتیاقی شخصی» فراتر برد، به این معنا که این بیت، دیگر نه «اشتیاقِ فزایندۀ سعدی برای معشوقش» که «اشتیاقِ هر عاشقی برای معشوقش» است. به تعبیر دیگر، شاعر توانسته با برقراری پیوند بین عاطفۀ خود با مفهوم به‌مثابه امر کلی، راویِ «اشتیاق [تمام] عاشقان» باشد. پس شاعر اینجا از «انفعال محض» خارج شده و نقشی فعال در مفصل‌بندی عواطفش بازی کرده.

اگر شعر را قسمی هنر، و هنر را در پیوندی ناگسستنی با مفهوم ادراک کنیم، در این صورت توجیه اهمیت این معیار نیز آسان خواهد بود. پس ما معیاری به دست آوردیم: شاعرِ این شعرِ خاص، تا چه اندازه موفق به فرارفتن از «تجربۀ شخصیِ» طبعاً «غیرقابل انتقال» شده است؟

 


معاصریت
هر چند که گریزی از این حکم هگل نیست که «ابله است آن که بپندارد فلسفۀ هر دوره چیزی فراتر از روح تاریخی آن است»، ولی با این حال می‌توان به معیاری دیگر اندیشید؛ یعنی معاصریت. مجدداً مثالی بیاوریم:

۱. شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جوان / از پرتو سعادت شاه جهان‌ستان (حافظ – در مدح شاه‌شجاع)

۲. واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند / چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند! (حافظ)

بیت نخستی که از حافط در مدح و ستایش شاه‌شجاع⁵ نقل شد، طبیعتاً امروزه موضوعیتی ندارد. شاه‌شجاع دیگر زنده نیست؛ نه شخص او، و نه «فیگوری» که وی نماینده‌اش بود. در مقابل، بیت درخشان بعدی حافظ همچنان «معاصر» ماست، به این معنا که هنوز هم توانایی فهم و توضیح «اکنون» را (و در این بافتار، وضع اجتماعی-سیاسی موجود را) به ما می‌دهد؛ هم‌از‌این‌رو که فیگور «محتسب»، «واعظ» و «زاهد» هم‌چنان باپرجاست، و هم (با توسل به معیار پیشین) توانسته نقد اجتماعی خود را در سطحی نه‌صرفاً شخصی و معطوف به وضعیت فوری، که در سطحی عام‌تر صورت‌بندی کند.

معاصریت یک شعر، به معنای توانایی آن شعر در فراتر رفتن از زمانۀ خودش و گشودگی‌اش رو به آینده است. هر متنی از عناصر «انسانی» و «زیاده‌انسانی» تشکیل می‌شود، و تفاوت این عناصر در تحمیل کیفیات و حالات و اعمال ثانویه است، از این منظر که مسایل زیاده‌انسانی محصول اتصال شیوه‌های تفکر تکین با شرایط تاریخی‌ست، که به‌مثابه اخلاقیات و نصیحت ظهور می‌کند. پس هرچه‌قدر عناصر زیاده‌انسانی در اثری (و اینجا در شعری) کمتر باشد، همانقدر آن اثر می‌تواند از زمانۀ خود فراتر رود.

البته بدیهی‌ست که این معیار صرفاً به اشعار اجتماعی-سیاسی خلاصه نمی‌شود، و مثلاً وقتی مولانا می‌نویسد «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم»، حالات روحانی هر شخص عارف‌مسلکی را، در هرکجا و هرزمانی که باشد، به بهترین نحو توصیف، و «اکنون» او را قابل‌فهم می‌کند.

 


جمع‌بندی
ما با کمک‌گرفتن از اسپینوزا (و نه لزوماً صادق‌بودن تام به ایده‌هایش) تلاش کردیم اشعار را از حیث محتوا بسنجیم. این سنجشِ ابتدایی ما را به دو معیارِ «فراروی از تجربۀ شخصی» و «معاصریت» رساند. صدالبته که معیارهای مذکور نه مدعای کامل‌بودن دارند و نه حتی می‌توان همیشه بدانها تکیه کرد. مسیله اما آغاز اندیشیدن با روشی نو به موضوعی بس قدیمی‌ست. آغاز همیشه سخت است و من در حد توان کوشیدم این آغاز را با ایده‌هایی ساده و روشن به سرانجام برسانم. گمانم بر این است که این دو معیار، به عنوان معیارهایی آغازین، توانایی لازم را برای سنجش اشعار در سطحی مفهومی، و البته بسیار ابتدایی را دارا اند. به عنوان حسن ختام، شعری از محمدامین یاوری را نقل می‌کنم:

«شیونِ آزادی»
درکِ خزان از برگ‌ها
دُرُست بود
که شیونِ آزادی را
زیر پای آدم‌ها شنیدیم

پانویس‌ها:

* برای تهیۀ نسخۀ چاپی با امضای مولف، اینجا و برای تهیۀ نسخۀ دیجیتال از طاقچه، اینجا کلیک کنید.

۱. اخلاق، دربارۀ طبیعت و منشأ نفس، قضیۀ ۱۶

۲. آیا انسان یک من و شخصیت ثابت دارد؟ امیرحسین رشنودی

۳. پرتاب‌های فلسفه، محمدمهدی اردبیلی

۴. هرچند که این مثال من‌در‌آوردی‌ست، ولی از این دست «به‌اصطلاح شعر‌ها» کم چاپ نشده و نمی‌شوند.

۵. شاه شجاع که در شعر حافظ یاد شده، اشاره به جلال‌الدین شاه‌شجاع دارد، از سلاطین آل مظفر و مشهورترین عضو این خاندان.

اشتراک گذاری:
برچسب ها: شعر، فلسفه، باروخ اسپینوزا
درباره ع. وارسته

ع. وارسته، دانشجوی اقتصاد و پژوهشگر فلسفه و هم‎‌بنیان‌گذار مجموعۀ تعمق است.

نوشته های بیشتر از ع. وارسته
در تلگرام
کانال ما را دنبال کنید!
Created by potrace 1.14, written by Peter Selinger 2001-2017
در آپارات
ما را دنبال کنید!

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • اقتصاد و جامعه
  • تاریخ و سیاست
  • رسانه
  • علم
  • فلسفه
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • مقالات
  • نوشته‌‌های ارسالی
  • هنر و ادبیات
نوشته‌های تازه
  • غارت به‌نام ملت: اقتصادسیاسی حملۀ ایالات متحده به ایران
  • مسئولیت حمایت یا R2P: سپر توجیه جنگ یا معیار مهار آن؟
  • ایران: از هیدگر تا کانت
  • سکوت‌های پرنفوذ و عادی‌سازیِ خشونت
  • ایران، عظیم‌ترین دردسر: در باب سکوتِ بی‌پایان یک چپِ معاصر

فهرست

  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها
  • خانه
  • رسانه
  • گفت‌وگوها
  • درس‌گفتارها

مقالات

  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب
  • فلسفه
  • تاریخ و سیاست
  • اقتصاد و جامعه
  • هنر و ادبیات
  • علم
  • فمنیسم و مطالعات زنان
  • معرفی و بررسی کتاب

تعمق

  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
  • دربارۀ تعمق
  • تماس با پشتیبانی
  • همکاری
  • حمایت از تعمق
تمامی حقوق متعلق به نویسندگان و تعمق است.

ورود

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

هنوز عضو نشده اید؟ عضویت در سایت